تبليغاتX
کافه katz

کافه katz

 

مريم مرد روياهاي من هيچوقت گيلبرت نبود، آرتور پتيبون هم نبود، حتي جرويس پندلتون هم نبود.

مريم من هيچوقت مرد روياهايم را توي رويا صدانكردم چون نمي شد، چون زبان من را بلد نبود ، چون نمي توانستم عين خيلي روياها او را به روشي بچينم كه براي من باشد. مريم گيلبرت را مي شد در رويا عاشق خود كرد. مي شد توي رويا خود را دختر باغ مخفي دانست يا دست نوازش سوزان ساورباي را روي سر حس كرد اما مريم مرد روياهاي من شبيه من نبود و هيچوقت عاشق من نمي شد اما گهگاهي دستم را مي گرفت و به يك دنياي سبز مي برد ، من آن شرلي نمي شدم؛ من خودم بودم، يك دخترايراني .

مريم من و او سه سال زندگي كرديم وقتي 13 ساله بودم. صبح و شبم او بود مريم و تنها يك راه داشتم اينكه يك روز آنقدر پولدار شوم كه بتوانم بروم ديدنش، آنقدر معروف شوم كهمرا بپذيرد. بعد با خودم فكر مي كردم من را خواهد پذيرفت ؟ خرده نخواهد گرفت كه موهايم طلايي نيست؟ بعد با خودم كلنجار مي رفتم كه با او دست بدهم يا نه؟ كه عشق آدم جزء نامحرم ها حساب مي شود يا نه؟

مريم دردهاي من تمامي نداشت او هيچوقت عاشق من نمي شد چون زن داشت . چون 30 سال از من بزرگتر بود حدودا. چون هم سن و سالهايم bonjovi و ريكي مارتين دوست داشتند . چون من از افشا شدن اين عشق مي ترسيدم. مريم اول ها اسمش را اينطور مي نوشتم:mikel!

بعد ياد گرفتم كه هيچوقت آنقدر معروف نميشوم كه او من را بپذيرد؛ خيلي منطقي؛ خيلي احمقانه.

تنها كار خلاف زندگي ام در مدرسه خريدن نوارهاي او بود و تقسيم هيجانم با آتوسا.

5 سال است كه آتوسا ديگرنيست، دو روز است كه مايكل مرده.

تو يكبار به من گفتي كه هرچند وقت يكبار روياهاي نوجواني ات را دور خودت ميچيني. اما باور كن نمي شود. نمي شود روح اشياء و آدم ها را دور خود چيد.

روياها مي ميرند، مي ميرند.

ما مي ميريم مي ميريم.

 

+ نوشته شده در  88/04/07ساعت 9  توسط تهمینه حدادی  | 

 

درحاليكه زير چشم هاي همه ي ما گود رفته از اين همه شوكه شدن، بنده به زودي معلم سرخانه ي يك بچه پولدار مي شوم  به اسم ريحانه.

اين روزها كه همه در حال اعتصابند و همكارانم هر روز مي روند تظاهرات غبطه مي خورم به دانشجو بودنشان كه لااقل دارند دانشجو بودن را واقعا تجربه مي كنند و حالم بد مي شود كه آب توي دل خيلي ها تكان نمي خورد. آقا و خانم ميلياردر تصميم گرفته اند براي دختر 7 ساله شان معلم بگيرند تا او نويسنده ي بزرگي شود.

توي يك مدرسه ي اسلامي قرار مي گذاريم. مدرسه اي كه نوه ها و فرزندان سران حكومتي آنجا درس مي خوانند. مدرسه اي كه بعضي از شاگردانش با ماشين ضدگلوله به آن رفت و آمد مي كنند. خيلي سال پيش با اين مدرسه آشنا شدم، آن زمان مي آمدم و با حسرت زل مي زدم به لوازم تحرير بچه ها ،‌آن موقع خودم هم دبستاني بودم. توي مدرسه اي قرار مي گذاريم كه خيلي از شاگردانش بعدها معلم همين مدرسه مي شوند و چون حوصله شان سر مي رود معلم شوند و دوباره با ماشين شخصي شان به آن رفت و آمد مي كنند. در اين مدرسه همه بي حجابند دور تا دورمدرسه حصار كشيده شده. معلم ها بي حجاب سر كلاس ها مي روند ،‌بچه ها توي مدرسه حجاب ندارند اما موقع ورود و خروج خيلي از كلاس اولي ها هم چادر سر مي كنند. ديگر از سيستم امنيتي مدرسه خبر ندارم كه 100 در 100 وجود دارد براي حفظ جان بچه ها. توي اين مدرسه هركدام از بچه ها كمد و جارختي دارند كه اسمشان زير هركدام حك شده. هر بچه اي اجازه تحصيل در اين مدرسه را ندارد. هر بچه اي پول ندارد كه در اين مدرسه درس بخواند. همه ي آنها ظهرها با هم نماز جماعت مي خوانند. توي مدرسه دوچرخه دارند. تئاتر كار مي كنند. نويسنده هاي سرشناس مي آيند و برايشان قصهمي خوانند........

با مامان و باباي ريحانه قرار گذاشته ام . اتاق مخصوصي برايمان در نظر مي گيرند. خانم هاي مدرسه من را چك مي كنند كه ببينند حجابم جلوي باباي ريحانه درست است يا نه ! مي نشينم روبه روي باباي ريحانه . حال مامان ريحانه بد مي شود از اين اتفاق. قاعده اين است كه در گوشه بنشينم تا چشم در چشم  مرد نامحرم نباشم. باباي ريحانه به كفش هايش نگاه مي كند و با من حرف ميزند و از هنرهاي فرزندش حرف مي زند. از اينكه قبل از 6 سالگي خواندن يادگرفته . بعد با تعجب مي گويند: تهرانپارس كجاست؟ مي شود شما بياييد منزل ما؟ و من معلم سرخانه مي شوم.

از مدرسه مي زنم بيرون . همه در صلح و آرامش در رفت و آمدند. اين بخش شهر آب از آب تكان نخورده.

 

+ نوشته شده در  88/03/29ساعت 17  توسط تهمینه حدادی  | 

 

 

مريم دلم خيلي سوخت. آن روز مانده بودم بين حاميان آقاي احمدي نژاد؛ همان روز كه توي مصلي جمع شده بودند. آن روز ساعت 7 تا 8 ايستادم و نگاهشان كردم. مريم دلم سوخت، حاميان آقاي موسوي هم بودند . هردو گروه با هم بازي مي كردند.

مريم دلم سوخت. تو روز انتخابات به من زنگ زدي، شادي زنگ زد، علي زنگ زد، ماندانا هم.

آن شب ماندم بين حاميان و ماشيني نبود كه بيايم خانه. خودم را رساندم خانه ي فك و فاميل و تا 12 شب منتظر آژانس ماندم. بچه ي فاميلمان كه كلاس دوم است سرش را تكان داد وقتي فهميد من راي نمي دهم .و نشست و بحث های سیاسی را نگاه کرد به جای بچگی کردن! مطمئن باش او خیلی زود ُ خیلی زود خیلی چیزها را تجربه خواهد کرد!

مريم من بايد به چه راي مي دادم. مريم من زن هستم. مريم 12 سال توي مدرسه حق دويدن نداشتم، توي خيابان حق دويدن ندارم. حق طلاق ندارم. بچه اي كه به دنيا خواهم آورد براي من نخواهد بود. اگر حامله باشم و بميرم و بچه اي كه توي شكمم است پسر باشد. پسرم ديه ي كامل دارد، من ديه ي نصفه! مريم مردها حق دارند 2 تا زن بگيرند.  حق دارند قبل از ازدواج ما را ببرند دكتر.مريم مردها حق دارند چه تورم باشد چه نباشد بنالند و نفقه ندهند.

مريم ، وزارت ارشاد كتاب من و تو را براي چاپ قبول نمي كند، به هر حال باند باند است، هر انتشاراتي باند خودش را دارد، تنها يك راه مي ماند اينكه ما هم برويم قاطي باندهاي ادبي.

مريم دلم سوخت براي دختر پسرهايي كه در بغل هم بودند. كه دلشان پارتي مي خواست و به خاطر همين مي خواستند راي بدهند. مريم من كه پارتي نمي روم.مريم من كه روزنامه نگار سياسي نيستم. اداره ام بيمه ام نمي كند چون استخدام نيستم. وزارت ارشاد بيمه ام نمي كند چون آقاي مدير مسئول نامه نمي دهد كه من 6 سال است دارم حق التحريري با آنها كار ميكنم و تمام اين ها هيچ ربطي به اصول گراها يا اصلاح طلبان ندارد. از چه بنالم؟ اينكه آدم بدها در زمان خاتمي قيصر امين پور را وادار به استعفاء كردند، از اينكه آدم بدها نگذاشتند خاتمي كاري بكند؛ پس در هرحال حرف حرف آدم بدهاست؟ مگر نه؟

مريم عقايد تو محترم است من دارم درباره ي عقايد خودم حرف مي زنم. درباره ي شب قبل از انتخابات كه يك آقاي راننده شروع كرد به درد دل با من( مي داني كه من شبيه گوشم؟) آقاهه مي ناليد از زن ها، از اينكه وقتي مي نشينند جلو لنگ و پاچه شان را باز مي كنند و زيرزيركي نگاهش مي كنند. مي گفت: همه چيز از بيخ و بن اشكال دارد،ديگر چه طور مي شود جمعشان كرد؟

مي گفت: از تمام زنان شوهر دار مي ترسم خانم!

مريم آن روز نبودي ببيني كه زن هاي رو گرفته اي كه قسم مي خورم توي زندگي شان با هيچ مردي جز پدر و همسرشان حرف نزده بودند، چه طور سينه را جلو داده بودند و استوار و محكم احمدي نژاد ، احمدي نژاد مي گفتند. اين بار اول آدم بودند بعد زن.

مريم ديدي كه پسرها آستين حلقه اي پوشيده بودند و هيچكس نبود بگيردشان؟

ديدي كه كارناوال تمام شد، تا به حال چنين جشن و پايكوبي اي نديده بودم، اين همه آزادي بيان و انديشه نديده بودم ، تمام شد، تمام.

مريم من راي خواهم داد حتما راي خواهم داد. زماني كه حس كنم چيزي حل خواهد شد. كه بين خوب و بد يكي را انتخاب كنم، كه دليل آدم ها براي راي دادن اين نباشد كه : تهمينه در هرحال بايد بين بد و بدتر يكي را انتخاب كرد.

+ نوشته شده در  88/03/22ساعت 18  توسط تهمینه حدادی  | 

 

 

چادرم مانده است وسط جمعيت . يكبار ديگر هم اينطور شد ، وسط تشييع جنازه خسرو شكيبايي يكهو ديدم چادرم همراه با فشار جمعيت گم ميشود!

اينبار مي ارزد. يك چيزي مي خورد توي سرم . چوب محكمي است كه به زور حجاب بر سرم مي كند، چوب خادمان زن است كه دعوايم مي كنند كه جايي كه مرد نيست هم بايد حجاب داشته باشم ، كه از امام خجالت بكشم؛ از اين بي حيايي بزرگ. نمي دانم چطور اين روسري لامصب را بكشم جلو دست هايم وسط جمعيت گير كرده است! زن ها هل مي دهند چادرهايشان را گره زده اند دور گردنشان و مشت مي كوبند به هم تا دستشان برسد به ضريح ، با بدبختي  يك دستم را پيدا مي كنم و ومي گيرم به ضريح ، 2 دقيقه. وسط زيارت يك زنه از آنور داد مي زند: خب بوس كن ضريحو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!بعد هم روسري ام را مي كشد جلو. من دستم را رها مي كنم، نفسم بند آمده دو نفر از عقب من را مي كشند، يكي چادرم را نجات مي دهد. از روبه رو سه زن عرب زبان كه دستهاشان را گره كرده اند در هم به سمتم مي آيند. زني از ضريح مي رود بالا و هي چوب خادمان را تحمل مي كند، دور مي شوم، دور ، دور ، خيلي دور.

+ نوشته شده در  88/03/13ساعت 19  توسط تهمینه حدادی  | 

 

 

آدم ها تمام شده اند. آدم ها مدت هاست كه تمام شده اند. توي تهران. توي اين ترافيك لعنتي به هيچ آدمي نمي رسم كه خوشحالم كند.مي رسم اما گذرا.

آدم ها اين روزها زود تمام مي شوند اما تا پارسال اينطور نبود؛ مي گشتم بينشان و شگفت زده مي شدم از اين همه تنوع فكر و فرهنگ و عمل. مثلا از آن خانم درويشه خوشم مي آمد. از هماني كه هي همه من را دو به شك كردند كه درويش است يا نه؟

خودش مي گفت: يكبار مانده بوده بين اسلام و مسيحيت .

مي گفت: ميرفته كه غسل تعميد داده شود اما همان روز وسط دسته ي امام حسين مانده و توبه كرده.

علي ، علي مي گفت زياد. ردا مانند مي پوشيد . هيچوقت موهايش پيدا نبود .

خيلي ها پشت سرش حرف مي زدند اما خب به نظرم جالب مي آمد.

يا نه آن دختره؛ هماني كه فهميدم توي جنگ بابا و برادرش ديوانه شدند و يك برادر ديگرش مفقود شد .

همان دختره كه مامانش در واكنش به همه ي اينها هر روز مي خنديد.

دختره يك روز برايم گفت كه كلاس دوم دبستان دست فروشي مي كرده. آن روز را يادم هست . براي يك روز شاكر نعمت هايم شدم.

 

+ نوشته شده در  88/03/02ساعت 14  توسط تهمینه حدادی  | 

 

 

مواد لازم:

شما

دست شما

یک شب تاریک

یک موجود مونث

یک تاکسی

 

روش تهیه:

ابتدا در صف تاکسی صبر میکنید تا ببینید عکس العمل بانوان صف چیست اگر در تاکسی نشستند پشت می نشینید کنارشان و از روش اصابت کردن پای مبارکتان به وی فیض می برید در غیر این صورت می گذارید تا بانوی مذکور بنشیند جلو و بعد.....

ابتدا دست خود را آرام آرام می برید جلو و آرام آرام از کنار صندلی جلو رد می کنید و آرام آرام به فیض می رسید.

 

 

پیوست:

دیروز عجیب ترین صفحه موبایل دنیا رو دیدم. خود صفحه عجیب نبود. عکسی که براش انتخاب شده بود عجیب بود....محمدرضا پهلوی

 

+ نوشته شده در  88/02/23ساعت 14  توسط تهمینه حدادی  | 

 

 

خانواده ی ما بسیار پاستوریزه می باشد. یعنی کلا ساختمان ما پاستوریزه می باشد لذا یک بار که یک همسایه به دیگری گفت بی فرهنگ! همگان این حرف را فحش تلقی نموه و گفتند: اوووووووووو

تا اینکه.........

همسایه پایینی آمد. او آمد. او با دو فرزندش آمد.

خانم همسایه بدون شوهرش آمد.

او وسط حیاط ایستاد و روز اول رو به دختر همسایه مان گفت: ......

در همان لحظه رنگ مادر ما پرید و رفتند خودشان را پنهان کردند چون رکیک ترین فحشی که او تا به حال به کسی داده بی ادب بوده است.

لذا از آن روز همه ما عادت کردیم فحش بخوریم .خانم همسایه وقتی می خواهد ما را خطاب کند می گوید:.....

یا.......

یا .......

او صاحب خانه اش را هم همینطوری یاد می کند.

لذا مدتهاست که زن ها و مردهای ساختمان به هم سلام هم نمی کنند!

خانم همسایه راننده تاکسی است و یک روز در میان هم با پسر بزرگش می زنند توی سر و کله ی هم و هی خانمه می آید جلوی خانه ی ما اشک می ریزد ( چون ما مدیر ساختمان می باشیم).

نتیجه گیری اخلاقی با خودتان.

 

+ نوشته شده در  88/02/14ساعت 18  توسط تهمینه حدادی  | 

 

 

بنده دوباره به دلیل بی کامپیوتری مشرف شده ام کافی نت. این آقای کافی نتی رفیق چندین و چند ساله ی ماست و  در هر حال رودرواسی و این حرف ها و هم اکنون هی دخترها می آیند و می گویند:سسسسلام م م م

و این آقای کافی نتی سعی میکند آبرویش جلوی بنده نرود. گذشته از این ها هم اکنون دو تا پسر دبستانی نشسته اند کنارم و هی عکس های سکسی جستجو می کنند و مواظبند من نبینم البته توی یک پنجره ی جدا عکس احمدی نژاد و زنش را هم سرچ کرده اند و البته هردوی آنها  عضو فیس بوک نیز می باشند . زمانی که من اندازه ی آنها بودم عصرها ساعت ۴ تا ۶ می ایستادم در صف شیر.

از آن شیر شیشه ای ها که سرش نقره ای بود و ۱۰ تومان بود و بعد شیر در قرمز آمد و ۱۵ تومان بود و بابایم گفته بود از آنها نخرم چون گران است!

و من می گفتم چشم! و هیچ وقت به رویم نمی آوردم که پر از دردم . آن زمانها توهم زده بودم که توی دلم کرم است چون توی تلویزیون به جای اینکه موسیقی پخش کنند یک مستند می دادند راجع به بچه های آفریقا که توی دلشان کرم بود و من فکر می کردم من هم حتما توی دلم کرم دارم و کابوسم شده بود. البته من آفرقایی نبودم و آب آلوده هم نمی خوردم اما نمی دانم که چرا اینطوری فکر می کردم!

 

 

موقع برگشتن از کافی نت از کنار حموم عمومی رد می شم و این دو تا بچه ای که بغل دستم اند یادشان نیست که چون تازه جنگ تمام شده بود توی خانه ها آب گرم نبود و ما باید می رفتیم حموم عمومی.

گاهی می مانم در اینکه این ها گناه دارند یا ما گناه داشتیم و به هیچ نتیجه ای نمی رسم.

به اینکه این ها هم فکر می کنند کرمی توی دلشان است یا نه.

من سالها ی سال وقتی کرم می دیدم توی خیابان یا لای سبزی به حال مرگ می افتادم.

 

+ نوشته شده در  88/02/08ساعت 19  توسط تهمینه حدادی  | 

 

1-     سوار تاکسی دارم می روم مترو. بغل دستی ام دعوا راه می اندازد:

" آقا چرا 300 تومن؟ من همیشه 250 می دم.یعنی چی؟ خونه ی من این جاست"

راننده: خانم نرخ پارسال هم 300 بوده. ما تنها خطی هستیم که گرون نکردیم.

بغل دستی:" نه خیرررر! کی گفته! من همیشه 250 می دادم الانم 250 می دم"

اس ام اس می زنم به یکی از رفقا. می پرسم :" به نظرت چرا این ملت سر 50 تومن دعوا می کنند؟ مخصوصا زنهایی که 10 تا هم النگو طلا دارند؟"

می گوید:" خب هر 1000 تا 50 تومن میشه یه النگو"

 

2-     آقای دبیر سرویس فرهنگ و هنر نشسته و دارد من را امتحان می کند که چیزی از تجسمی حالی ام می شود یا نه؟

یکی از آن سمت می گوید: میخوایم بریم سراغ زن های نویسنده ی خانه دار مثلا فهیمه رحیمی.

یکی دیگر می گوید: زویا پیرزاد چی؟

دبیر سرویس می گوید : نه . یه درجه پایین تر.

یکی از آنور می گوید: مدیا کاشیگر هم خوبه؛ نه رئیس؟*

آقای دبیر بخش فرهنگ و هنر می گوید: آره، اونم خوبه!

فک من می افتد پایین. خیلی پایین و می فهمم من خیلی با سواد می باشم.

 

3-     می پرسم: مانتوت رو از کجا خریدی؟

می گه: دبی ( با عشوه بخوانید لطفا) ، می دونی من سه ( سه را بکشید) ماه اون جا زندگی کرررردم. همممممممه ی لباسامووووو از اونجا خررررریددم.

می پرسم: چند؟

می گوید: به پول این جا 200 تومن.

بعد مژده می زند توی سرم که خب می گفتی می دونی از پاساژ پالیزی 70 تومن خریده. خاک تو سرت چرا نگفتی؟

 

4- توی دفتر دوچرخه یه انبار هست که هر وقت درش بسته باشه همه می دونن من رفتم اون تو ؛نشستم وسط زمین و دارم گریه می کنم. هر وقت بعد از بیست دقیقه گریه در رو باز می کنم می بینم یه صف طویل پشت در وایسادن که وقتی من اومدم بیرون ، برن اون تو وسایل مورد نیازشون رو بردارن!

 

 

* مدیا کاشیگر یک آقای روزنامه نگار و نویسنده سرشناس می باشد

+ نوشته شده در  88/02/04ساعت 19  توسط تهمینه حدادی  | 

 

قدیم ترها عاشق یوسوجی بودم اما حالا فکر می کنم واقعا چه چیزهای مسخره ای می دیدم. آخه باید زمین فوتبال ۲۰۰۰ متر باشد یا کاکرو توی دلش با دیگران حرف بزند و آنها بشنوند. یا واقعا می توان روی شانه ی کسی پرید و گل زد؟

دیشب هم که نور علی نور بود.

یه دسته فوتبالیست ریختن دم باشگاه تیم امید و تا می شد همه چیز آنها را داغون کردند تا اینکه تیم امید تصمیم گرفت تسلیمشان شود و با آنها مسابقه بدهد. و ما فهمیدیم با زور همه چیز به کرسی می نشیند.

این فوتبالیست ها هم که همه شان یک خواهر دارند و موی خواهرشان را می اندازند به گردنشان.

باشد که قبول حق افتد.

+ نوشته شده در  88/01/31ساعت 16  توسط تهمینه حدادی  |