ولادیمیر ها همه خوبند.
خواه پوتین باشند.
خواه مایاکوفسکی.
من نوع دومش را بیشتر دوست دارم که شاعر است.زیاد از ورزشکارها خوشم نمی آید.
ولادیمیر ناباکوف جا ماند از قافله.
ولادیمیر ها همه خوبند.
خواه پوتین باشند.
خواه مایاکوفسکی.
من نوع دومش را بیشتر دوست دارم که شاعر است.زیاد از ورزشکارها خوشم نمی آید.
ولادیمیر ناباکوف جا ماند از قافله.
با سلام؛
آقایان عزیز، اگر یادتان باشد چندی پیش جلسه اول آموزش "چگونه به زنان دست بزنیم" را برگزارنمودیم و گفتیم که در آن روش از کت یا کاپشن استفاده می نماییم.
امروز روش دیگری را آموزش می دهیم که البته چون همراه با کتاب است روش فرهنگی و قابل قبولی است.
مواد لازم:
1-شما
2-نمایشگاه کتاب
3-مصلا
4-غرفه های شلوغ
شما در این روش وارد غرفه ها شده یا دم غرفه های شلوغ می ایستید و از زوایای مختلف مشغول
می شوید.
این روش به دلیل اینکه خانم ها حواسشان پی کتاب هاست بسیار موفق است و اگر کسی هم متوجه شد
شما می توانید خودتان را در میان جمعیت گم و گور کنید.
تا آموزش بعدی خدانگهدار
بعد از عید یکی از دوستان گفت: میای دوتایی بریم کنیا و تانزانیا؟
و من هم با هیجان گفتم:آررررره
اما بعد به هرکسی درباره ی این اتفاق هیجان انگیز گفتم مسخره م کرد و گفت : همه میرن اروپا ،تو میخوای بری وسط یه عالم وحشی؟
حتی یه نفر هم گفت : اونجا همه هی دورت جمع میشن و بهت دست میزننا.تو برای اونا عجایب غرایبی.
و این شد که من هفته ی قبل رفتم بافق و نمی دانم چرا این اتفاق همانجا افتاد؟!
انقدر آدم دورو برم جمع شد و نگاهم کرد که حد نداشت.
القصه تمام ساختمان های قدیمی این شهر تخریب شده اند و جای خود را به ساختمان های آجر سه سانتی داده اند و جهت اشاعه ی دین خانه ی وحشی بافقی نیز تخریب شده تا حیاط مسجد جامع وسیع تر شود.
این بود که در انتهای سفر ما از قطار جا ماندیم و آقای راننده هم اصلا نمی دانست راه آهن کجاست پس مجبورا یک ماشین گرفتیم تا اردکان و در بین راه 100000 تا کامیون دیدیم که کاشی های میبد را حمل می نمودند .آنگاه قطار را دیدیم و دویدیم و راننده داد زد: پول من!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
و ما بازگشته و پولش را دادیم و شبیه به یوزپلنگ دوباره دویدیم و خود را پرت کردیم در قطار. ما که قرار بود 9 از یزد راه بیافتیم ساعت 11:30 خود را به کوپه مان رساندیم و دیدیم یک نفر را دارند آن تو می گردند و پلیس در کوپه ی ماست .....
این بود انشای من
سه سال پیش وقتی توی دفتر یکی از نویسندگان به نام آن دوران(ش ش) نشسته بودیم ناگهان از انجمن یوزپلنگان زنگ زدند .این شد سوژه ی ما که تا 1 سال به او بخندیم.هیچ گمان نمی کردم چند سال بعد این اتفاق گریبان خودم را بگیرد.دارم با انجمن دفاع از یوزپلنگان چند روزی می روم بافق .با آدم هایی که هیچکدامشان را نمی شناسم.می رویم جایی به اسم آهن شهر.آنجا گونه ای از یوزپلنگ زندگی می کند که تنها یوزپلنگ از این نوع است که در دنیا وجود دارد.می روم برای دوچرخه گزارش بگیرم.
این چند روزه حسابی سوژه ی دیگران بوده ام بابت یوزپلنگ ها.
خواهرم می گوید: وقتی آنجا از قطار پیاده شدی یوزپلنگ ها با دامن چین چینی و گروه مارش می آیند به استقبالت.
یکی از دوستان دانشگاهی می گوید: نترس.یوزپلنگ ها هم یوزپلنگ های قدیم.الان می روی و می بینی دارند آدامس می جوند.
بابایم هم دارد از دلشوره می میرد.
یکی از پسرهای دانشگاهمان هم گفت: بی ادبی است اما از طرف من آنها را ببوس.
یکی از همکاران هم می گوید: برای جلد سرت را بکن توی دهان یکیشان و بگو ازت عکس بگیرند.