تبليغاتX
پرنده بیوه

پرنده بیوه

Номын зураач

جامعه ای که ب.ک.ارت دختران افتخار پدران و

حدف آن آرزوی دختران

و برادران فکرهایشان به اندازه ی آغوششان

برای همکلاسی های خواهر باز است

سخت نیست باورش که تعداد رابطه های تجربه شده افتخار میشود

و از دخترانی که شب خواستگاری آنقدر نجیب میشوند

که عفت صداقت را یکجا پاره میکنند

تا مردانی که فکرهایشان روی میزهای کافه روشن شده

و وسط قهوه خانه انگار ضامن دار خورده باشند که خاموش میشوند

فاصله ی زیادی نیست


جماعتی که دعوایشان که میشود بچه ی پایین شهر میشوند و

دختری را که میبینند بچه ی بالای شهر


همین میشود که

که شعرهایشان مشکی رنگ عشقه باشد

و دیوارهایشان پر از شعارهایی باشد

که لب و لوچه‌ی دوست دخترشان را توصیف می کند


و انگار گشنگی آنقدر سخت نیست که دغدغه ی دیگری هم داشته باشند


و بدتر اینکه

عصری که در یک بعد از ظهر نا مشخص

عشق از میان دو چشم به میان دو پا سقوط کرد

و ساعت مطالعه به لطف داستان س
.ک.س.ی از ثانیه به دقیقه رسید

هنوز شب نشده بود که بالای شهر و پایین شهر ایالت‌های جدا شدند

و البته پایین شهر نود و پنج درصد از مردم کل کشور شد

و پایین شهر که بیشتر بودند و فهمیده تر

پلاکاردهای پرده دوزی ها را دم در کافه ها که بستند

نشستند و اراده کردند.


اراده ی فولادین!


که تقسیم کنند خیابانها را و شروع کردن

مردم را با پسوند خیابان صدا زدن :


اکبر آقا بچه‌ی فرشته

اکبر دماغو بچه‌ی توپ خونه


که همه جا را یا بو بر میدارد

که اکبر آقا ، ناصر خسرو مغازه باز میکند

و اکبردماغو بالای شهر خیابان گز میکند


و چه توازن متعادلی

وقتی اقلیت جامعه "برتر" میشود و

مردمانی که همیشه طوطی بوده اند .........


آسان است که

هرکسی با ما جور بود بزرگش کنیم و

هرکس نه! خوارش میکنیم

دنیایی که برای خوب بودن

تنها لازم است دوستی در رسانه ای داشته باشی

و حتی نفس کشیدن را هم تبلیغ میکنند

و هنوز طوطی .....


انگار هیچ کدامشان گشنگی نخورده اند

که دستهایشان را با خریت محض تکان میدهند

که صدای چهار تیکه النگو فضای سالن را پر کند

که ما جز اون
۵ درصدِ جامعه ایم

که پدرانشان پولدارند و

کلا......

"من آنم که رستم بود پهلوان"


بیش از این هم انتظار نمیرود از مردمانی که

خدایشان را "کلاس" تعیین میکند

چرا که صلیب آنقدر کلاس دارد که یهودا را به گردن خود بیاندازند

که شبیه هیچ سوسمار خواری نباشند


اما

من عربی یاد گرفتم

نه زان گونه که شیخی بالای منبری رفته باشد نه!

فقط انگار جنسی که صادر شده باشد بالاجبار خیابان های دبی را درک میکنم


آی ملت، همه آن
۹۵ درصدی که شبیه آن ۵ درصد ادا در می آورید

من با افتخار میگویم

یک کارگرم

گشنگی را چشم بسته نقاشی میکنم

صاحب خانه ام هر روز بهم سر میزند

دور کمر هیچ دا.ف.ی را تا حالا وجب نکرده ام

نه "نایک" میفهمم چیست نه "ورساچی"

و نه تفاوت قهوه های مختلف را میفهمم

اما خوب میدانم دوسیب نعنا در قهوه خانه های نازی آباد

چه طعمی دارد ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 11:21  توسط تهمینه حدادی  | 

دور و بر  پر از آدم است.

آدم های بزرگ، آدم های کوچک.

آدم هایی که در عین بزرگی کوچکند.

آدم های کوچکی که بسیار بزرگند.

آدم های کم سن، آدم های ۴۰-۵۰ساله.

زن خوشگل، مرد قوی

دختر لاغر ، پسر چاق

از بعضی هایشان متنفرم.

عاشق بعضی هایشان هستم

هیچکس برام مهم نیست.

 

اما بدترین حس ممکن درباره ی آدم هایی است خیلی دوستتشان داری و بعد نمی دانی چه کار کنی.

هی سعی می کنی اما آنها تورا از زندگیشان بیرون می اندازند.

این آدم ها دارند زیاد می شوند.

آدم های جدید جایگزین می شوند اما آنها محو نمی شوند. هستند و تو باید قبولشان کنی.

نمی توانی مبارزه کنی چون آن وقت دوست داشتنشان زیر سوال می رود. بعد تو می مانی و کن ها و بکن های خودت.

خودت

خودت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 15:39  توسط تهمینه حدادی  |