كودكي ام را دوست دارم. كودكي لعنتي ام را دوست دارم، اينكه خودم را با تور سفيد و موي طلايي و ماتيك قرمز تصور مي كردم دوست دارم.كودكي ام را دوست دارم، آن موقع ها كه همسايه مان از آمريكا آمده بود و به نظرم خيلي با كلاس مي آمدند و من تنها 4 سال داشتم و با خانم خانه مي رفتم بيرون و او شلوارك و بلوز پسرش را به تنم مي كرد و من آرزو داشتم بابايم شكل ريوزو باشد.من آن انباري لعنتي را كه به عنوان تنبيه مي انداختنم آن تو دوست دارم،مي رفتم و با عنكبوت ها مشغولمي شدم و انگار نه انگار اتفاق هولناكي افتاده است.
دوست دارم كه در 4 سالگي به هدا گفتم برام پستونك بخر و او هم خريد.من كودكي ام را دوست دارم وقتي خانه مان را عوض كرديم و با آتوسا و مسعود و احسان و بهار و مريم و محمدرضا و اسد و صمد و ريحانه و غزل و عسل مي رفتيم توي حياط بازي. 10 تا 1 _ 4 تا 9 شب؛زو، گانيه، هفت سنگ، گرگم به هوا، بالا بلندي، استپ هوايي، استپ آزاد، ما ما مجسمانه،........
كودكي ام را دوست دارم . وقتي به من مي گفتند : "دوستاي خواهرت ميخوان بيان" و من مي ماندم در اتاق عين خنگ ها.
دوست دارم كه يك روز آمدند و گفتند : خواهرت داره عروس مي شه!
عروسي اش را دوست داشتم چون او خوشگل ترين عروس
دنيا بود و من با لباس بنفشم احساس خوشگلي
مي كردم.كودكي ام را دوست دارم وقتي 7 ساله بودم و يك بچه
را گذاشتند توي بغلم كه خواهرزاده ات است.
من تمام بستني دوقلوهاي دنيا را دوست دارم و دلم شير شيشه اي مي خواهد كه درش نقره اي باشد.
دلم مي خواهد دوباره عمله دسته دسته بخوانم توي توالت در 4 سالگي ، دلم مي خواهد گل جعفري بكنم از آن پاركي كه سر كوچه مان بود و آقاهه دعوايم كند در 4 سالگي، دلم مي خواهد مامان من را بيندازد روي پايش يا شنبه شود و خانم بيايد و دستمال و ناخن و ليوان و مقنعه و جوراب ببيند ، دلم مي خواهد" اي دختر صحرا نيلوفرگ بخوانم؛ يا "دختر همسايه شباي تابستون گاهي ميومد روي بوم"،دلم مي خواهد "ارتش سري" بدهد دوباره ، دلم ميخواهد توي بشقاب ملامين غذا بخورم،دلم مي خواهد پلو گوجه بخوريم و گمان كنم يك غذاي اختراعي است و 10 سال بعدش يادم بيايد كه چون هيچ چيزي براي خوردن نداشتيم آن غذا را مي خورديم.
كودكي ام را دوست دارم، شاد بودن را هم.



