تبليغاتX
بلوط

بلوط



آقاهه اصلا كار نمي كند .

 با سمت مستخدم دارد پول مي گيرد اما همه ي ما تهمينه و علي و رضا و .... هستيم و گمان نمي كند كه بايد ما را به فاميلي صدا كند و اگر ما هم را به اسم صدا مي كنيم چون دوستيم.

آقاهه هرروز مي آيد و از بولوتوث بازي هايش  درمترو تعريف مي كند و خيلي راحت فيلم هاي افتضاحي را كه توي گوشي اش است به آدم نشان مي دهد.

آقاي مستخدم  مدام درباره ي  دخترهايي كه به او نظر دارند حرف مي زند و مدعي است كه ما همه اش از او كار مي كشيم.

شرفم را گرو مي گذارم تا باور كنيد او هرروز ساعت 9 تا 12 سر كار مي خوابد و هيچوقت چاي آماده نيست و خودمان مي رويم چاي دم مي كنيم و حتي مي ريزيم.

آقاهه عصرها هم مي نشيند پاي تلويزيون. تازه وقتي ارباب رجوع هم مي آيد جلوي آنها به آدم دستور

 مي دهد.

بعد از سريال هم يادش مي آيد كه براي بار يك ميليونم قضيه ي تولد بچه اش را تعريف كند.

شرفم را گرو مي گذارم كه براي هيچ مراسمي به خودش زحمت نمي دهد و بقيه همه ي كارها را مي كنند. فقط مي ماند قضيه ي خريد شيريني.

مي فرستيمش مثلا قنادي لادن. مي آيد و مي گويد: اصلا شيريني هاي خوب  نداشت!!!!!!!!!!!!!!!!

و بعد خود تو مجبوري راه بيفتي بروي خريد.

آقاهه خيلي راحت مي پرسد: تلفني با كي داشتي حرف مي زدي؟

وقتي به اومي گويي برو خريد، يه خودكار بخر ؛ او 40 سال بعد اين كار را انجام مي دهد.

آقاهه خيلي راحت  درباره ي دوست دخترهاي همكاران نظر مي دهد. حتي موقع جلسه ي هيات مديره مي رود مي نشيند كنار آنها و نظراتش را هم ارائه مي دهد.

وقتي هم به او مي گويي: چاي بيارين بي زحمت! هميشه مي گه: دم نيومده.

باورتان  نمي شود كه 2 سال پيش براي مراسم افطاري چاي هم دم نكرده بود كه از توي  دستگاه خودتون آب بريزين، من وقت نكردم. (حيثيتمان جلوي 50 تا مهمان رفت)

بارها و بارها همه تصميم گرفتند به او تذكر بدهند.

بارها و بارها تا مرز اخراج رفت و برگشت و همه دلشان  براي زن و بچه ي او سوخت.

 و ما ديگر خودمان كارها را انجام مي دهيم كه سريع تر انجام شوند و معطل نشويم.

 

+ نوشته شده در  88/08/28ساعت   توسط تهمینه حدادی  | 

 

 

 

اين روزها هي آدم ها مي ميرند.

 اول هاي تير با نيره يك كاغذ گذاشتيم جلويمان براي نوشتن مرده هاي امسال. هنرمندهاي مرده.

 نصفه كاره ماند اما اسم اسماعيل فصيح بود و فرخ لقا هوشمند و پروين سليماني و بقيه.

حالا امير قويدل مرده و آقاي سحابي و چند نفر ديگر.

 سال گاو است ديگر. هي بايد آدم بميرد .

 نمي دانم چرا دو هفته پيش دست مامان را گرفتم و كشاندمش قطعه ي هنرمندان ، مامان هم وايساد و براي هركدامشان دانه دانه فاتحه خواند.

چند تا پسره هم قبر پوپك گلدره را نشان دادند و هي  داد زدند : اين قبر نرگسه!

مامان هي مي گفت: روي قبرا نرو

مي گفتم: نمي خوام برم ولي بين قبرها نيم سانت فاصله است مامان.

يكهو 5-6 نفر هم آمدند و افتادند روي قبر فردين و گل ريختند برايش. همه شان هم شكل كاريكاتورهاي بزرگمهر حسين پور از جوات ها بودند.

 از كنار قبر پرويز شاپور با نفرت رد شدم بس كه فروغ را اذيت كرده بود

اما قبر سيدحسن حسيني را هي نگاه كردم بس كه مظلوم مانده بود، قبر احمد  آقالو هم كنار قبر خسرو بود و هيچكس بهش توجه نمي كرد.

سنگ قبر ژازه تباتبايي هم خوشگل بود، تازه يك روز بود كه مسعود رسام خاك شده  بود  آنجا.

قبر كيوان ساكت اف هم بود.

يك آقاهه مي گفت: همه ي اينا دق كردن و مردن

و من به انبوه جمعيت خيره شدم كه از روي خيلي از قبرها رد مي شدند بي خيال و هيچكدام را نمي شناختند. يادم افتاد نيم ساعت قبل نزديك قبر پدربزرگم سنگ قبري ديدم كه از  آن هيچ چيزي باقي نمانده بود.

 

 

به مريم گفتم: دوست داري چطور بميري؟

يادم افتاد دوست دارم فراموش نشوم، همين.

+ نوشته شده در  88/08/25ساعت   توسط تهمینه حدادی  | 

 

 

1-چندي، پيش و پس از فارغ التحصيلي رفقا ما را اصغر آقا خطاب مي نمودند

و اگر جايي حقي از مردان ضايع مي شد بنده در آنجا حضور به هم مي رساندم .

گرچه ضد مرد مي باشم  اما ضد زن هم هستم و اينا.

يعني معتقدم زن بايد خانه داري كند و نرود سر كار و زن نبايد رئيس شود و زن جماعت رانندگي شان بد است و صد البته تمام اينا زماني محقق مي شه كه مردها به وظايف مردانه ي خود به خوبي عمل كنند

كه متاسفانه نمي كنند.

حتي يك بار زنگ زدن و گفتن: " اصغر آقا هرچي زنگ زديم ورنداشتي، مردونه رفتيم كوه، جات خالي"

حالا مدتي است سعي مي كنم كمي ظرافت هاي زنانه پيدا كنم و از زنبور بترسم و جيغ بكشم و زود خسته بشم و به جاي كمربند مردونه و سيگار برگ به خط چش و كمربند جينگولي طلايي علاقه مند شوم كه البته تلاش هايم به جايي نمي رسد و همچنان فيلم محبوبم perfume است . يا نه ديگر همه چيز را دنگي حساب نكنم كه از اصغر آقايي درآيم.

 

2- آنروز ايستاده بوديم  سر چهار راه  و قبل تر خواهرمان گفته بود سوار تاكسي هايي كه راننده شون زنه نشو و من چون گمان كردم ديگر بزرگ شدم و بهتر است به راه خودم بروم سوار ازاين تاكسي سبزها شدم كه راننده شون خانومه.

 طرف ما رو تا سيد خندان آورد و كرايه اش مي شد 300 .

 بعد گفت تا رسالت هم مي رم، من هم خوشحال گفتم: اوهوم.

تا رسالت هم كرايه مي شود 300.

رسيديم رسالت و گفت: مي شه 800.

گفتم: چرا؟

گفت: نرخ هاي ما فرق مي كنه!

گفتم: ولي كرايه مي شه 600

داد و بيداد راه انداخت و گفت: اصلا ما اشتباه مي كنيم شماها رو سوار مي كنيم. ما بايد دربست سوار كنيم!

من هم600 تومان را پرت كردم توي ماشين و در رو كوبيدم و گفتم: پس ديگه از اين اشتباه ها نكنيد و تا خود خونه خون خونم رو خورد و تصميم گرفتم اصغر آقا باقي بمونم و هيچوقت رانندگي ياد نگيرم و گرچه تا هفته پيش مي خواستم انجمن تخريب مردان راه بندازم اما بايد تجديد نظر كنم.

+ نوشته شده در  88/08/22ساعت   توسط تهمینه حدادی  | 

كودكي ام را دوست دارم. كودكي لعنتي ام را دوست دارم، اينكه خودم را با تور سفيد و موي طلايي و ماتيك قرمز تصور مي كردم دوست دارم.كودكي ام را دوست دارم، آن موقع ها كه همسايه مان از آمريكا آمده بود و به نظرم خيلي با كلاس مي آمدند و من تنها 4 سال داشتم و با خانم خانه مي رفتم بيرون و او شلوارك و بلوز پسرش را به تنم مي كرد و من آرزو داشتم بابايم شكل ريوزو باشد.من آن انباري لعنتي را كه به عنوان تنبيه مي انداختنم آن تو دوست دارم،‌مي رفتم و با عنكبوت ها مشغولمي شدم و انگار نه انگار اتفاق هولناكي افتاده است.

دوست دارم كه در 4 سالگي به هدا گفتم برام پستونك بخر و او هم خريد.من كودكي ام را دوست دارم وقتي خانه مان را عوض كرديم و با آتوسا و مسعود و احسان و بهار و مريم و محمدرضا و اسد و صمد و ريحانه و غزل و عسل مي رفتيم توي حياط بازي. 10 تا 1 _ 4 تا 9 شب؛زو، گانيه، هفت سنگ، گرگم به هوا، بالا بلندي، استپ هوايي، استپ آزاد، ما ما مجسمانه،........

كودكي ام را دوست دارم . وقتي به من مي گفتند : "دوستاي خواهرت ميخوان بيان" و من مي ماندم در اتاق عين خنگ ها.

دوست دارم كه يك روز آمدند و گفتند : خواهرت داره عروس مي شه!

عروسي اش را دوست داشتم چون او خوشگل ترين عروس دنيا بود و من با لباس بنفشم احساس خوشگلي
مي كردم.كودكي ام را دوست دارم وقتي 7 ساله بودم و يك بچه را گذاشتند توي بغلم كه خواهرزاده ات است.

من تمام بستني دوقلوهاي دنيا را دوست دارم و دلم شير شيشه اي مي خواهد كه درش نقره اي باشد.

دلم مي خواهد دوباره عمله دسته دسته بخوانم توي توالت در 4 سالگي ، دلم مي خواهد گل جعفري بكنم از آن پاركي كه سر كوچه مان بود و آقاهه دعوايم كند در 4 سالگي، دلم مي خواهد مامان من را بيندازد روي پايش يا شنبه شود و خانم بيايد و دستمال و ناخن و ليوان و مقنعه و جوراب ببيند ، دلم مي خواهد" اي دختر صحرا نيلوفرگ بخوانم؛ يا "دختر همسايه شباي تابستون گاهي ميومد روي بوم"،دلم مي خواهد "ارتش سري" بدهد دوباره ، دلم ميخواهد توي بشقاب ملامين غذا بخورم،دلم مي خواهد پلو گوجه بخوريم و گمان كنم يك غذاي اختراعي است و 10 سال بعدش يادم بيايد كه چون هيچ چيزي براي خوردن نداشتيم آن غذا را مي خورديم.

كودكي ام را دوست دارم، شاد بودن را هم.

+ نوشته شده در  88/08/19ساعت   توسط تهمینه حدادی  | 



http://nijla1.files.wordpress.com/2009/07/istockphoto_112709-pepperoni-pizza-slice.jpg


 ضمن تشكر از همه ي كساني كه آثار خود را به دبيرخانه ارسال كردند، به استحضار مي رساند كه هيات داروران پس از بررسي 250 اثر رسيده به جشنواره، برگزيدگان مسابقه را به شرح زير اعلام مي كند:

ضمن تقدير از صفا به خاطر دو اسم تلخينه و ترشينه ( به علت تنوع در نوع نگاه و گذاشتن / در ميان اسم ها كه از نظر هيات داوران عملي حرفه اي و خلاقانه است)،

علي مبيني پور به خاطر سرباز نرو ، اون ته مينه! ( به علت نگاه متفاوت به اسم تهمينه و برداشت روايي از اين نام)

و مريم محمدخاني به خاطر نام وحشينه ( به علت نزديك شدن به روح شخصيت مورد نظر با تغيير خلاقانه اسم) جايزه را تقديم مي كند به:

جناب آقاي مهديار دلكش و نام انتخابي ايشان ( ته چينه) بعلت خلاقيت ، صرف وقت و هزينه براي شركت در مسابقه.

بديهي است كه جايزه ي نفر اول يك عدد پيتزا بوده و به هركدام از سه شركت كننده ي شايسته ي تقدير؛ كتاب هاي تاليفي و امضا شده ي مدير اين وبلاگ اهدا خواهد شد.

                                                                                                          هيات داوران



پيوست : جهت اطلاع از موضوع مي توانيد به آدرس زير مراجعه فرماييد.

http://coffekatz.blogfa.com/post-43.aspx

+ نوشته شده در  88/08/15ساعت   توسط تهمینه حدادی