این چند روزه خیلی حس های بد دارم .
تولد دوچرخه است و زنگ زدن به نوجوون ها افتاده گردن من .
همشون متولدین بین هفتاد تا هفتاد و پنج اند.
زنگ که میزنم وبهشون میگم بیاین تولد ،اولش همشون خوشحال میشن اما بعد یادشون می افته که ماماناشون اجازه نمیدن .اونوقت میگن نمیشه برگزار نکنین ؟
و من پشت تلفن یخ می کنم.
خیلی حس بدیه.....
خیلی خیلی حس بدیه .........
که مجبور باشی بگی ایشاالله سال دیگه.
یا لبخند مهربانانتو از پشت تلفن نشون بدی که اصلا مهم نیست ؛ که نیاین، قرار نیست زیاد خوش بگذره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
که دروغ بگی.
که فکر کنی غم اون ها مهم نیست.
اما مهمه،خیلی خیلی مهمه.............................................
خیلی خیلی بده که زنگ میزنی بهشون و شروع میکنن به دردل و تو گهگاهی براشون هیچ جوابی نداری.آخه اونا تو رو آدم بزرگ میدونن و تو باید ادعا کنی که آدم بزرگی.اونا فکر می کنن تو راه حل همه چیزو میدونی اما واقعیت یه چیز دیگه است .......................................
تو باید به اونها راه حل ارائه بدی اونم در حالی که راه حلی برای غم ها و بدبختی ها و مشغله های کوفتی خودت نداری.
تو همش به اونا کمک می کنی و یاد روزهایی می افتی که هیشکی حاضر نبود دستت روبگیره.و حالت از دوران مسخره و تلخ نوجوونی که همه مجبورن بگذروننش به هم می خوره.که انقدر تفاوت نسل ها باعث تلخ تر شدن دوره ی نوجوونی میشه.
با اینکه تولد دوچرخه است اما این چند روز خیلی حس های بد دارم...................
افول و نزول
هنر و هنرمند
من و من
چند وقتی است که نمایشگاه های هنری دچار افول شده اند.آثاری که در این نمایشگاه ها ارائه می شود از هیچ بعد قابل بررسی نیستند.نمی فهمم که چه بلایی سر هنرمند جماعت آمده؟
به گمانم بس که این روزها دارد هنرمند به جامعه اضافه می شود هنر دچار افول شده .هر که از راه می رسد اسمش می شود هنرمند و هیچکس نمی داند کلمه ی هنرمند صفت است نه اسم.
می روم خانه ی هنرمندان ،نمایشگاه شاگردان دهه ی شصت آیدین آغداشلوست.هنرمندها یک مشت رنگ پاشیده اند روی بوم؛ شده است نقاشی.
می روم دوسالانه ی مجسمه .به جای مجسمه ، یک عالم چیدمان و فرم چیده اند وسط موزه .می فهمم چیدمان همان مجسمه است .
می روم نگارخانه ی کمال الدین بهزاد .حالم از هرچه نقاشی رئال است به هم می خورد.
می روم نمایشگاه تصویر سال؛ اکثر سوژه ها چیده شده اند و عکاس ها هیچ زحمتی برای شکار سوژه به خود نداده اند.
چند وقتی است هیچ نمایشگاهی خوشحالم نمی کند آنهم در میان جوجه هنرمندهایی که تک تک می ایستند روبه روی هر اثر و بلند بلند درباره ی تاثیر آثار بر مخاطب بحث می کنند که ما دریابیم آنها هنرمند و روشنفکرند ............
باز هم به همان نقطه ی وحشتناک افت فلسفی ذهن رسیده ام .هروقت این سوال برایم پیش می آید که چرا ما آدم ها دچار محدودیت فکری هستیم به این نقطه ی وحشتناک می رسم .
نمی فهمم که چرا ما آدم ها قضاوت می کنیم و قضاوت می کنیم و قضاوت می کنیم و بعد از نتیجه گیری های ابلهانه می فهمیم که اصل و اساس طرح مسئله مان غلط بوده .
این است که باز شدید دلم می خواهد بمیرم آن هم به خاطر تمام قضاوت های کودکانه ام که چند روزی است خفتم را چسبیده.
دم مار از کجایش شروع می شود؟
امروز روز خوبی بود.
من و دوستم مریم همدیگر را در ساعت 2:30 ملاقات کردیم.
من ساعت 3:30 کلاس داشتم.
او هم همیشه شنبه ها عصر کلاس دارد.
من به او گفتم: دیرت نشه؟
او به من گفت: نه!ساعت سه با قیصر کلاس داریم!
بعد هردو دلمان خواست گریه کنیم و چون در بهت زدگی یخ زده بودیم رفتیم کافی شاپ .
من اسپرسو سفارش دادم.او نسکافه.
او به من گفت : می دونی دم مار از کجا شروع میشه؟
و من نمی دانستم.
ما مدام به هم لبخند زدیم و فنجان هایمان را سر کشیدیم .
من امروز رفته بودم تا او را خوشحال کنم.
او امروز آمده بود تا من را خوشحال کند.
من و او ساعت سه و هفده دقیقه از هم جدا شدیم .
من رفتم دانشگاه خودمان.او هم رفت دانشگاه خودشان.
امروز روز خوبی بود .
امروز من فهمیدم که نمی دانم دم مار از کجایش شروع می شود.
1-نگار بچه ی خواهرم است.
او از بدو تولد شرارت می کرد .
او با هفت سال سن شدیدا دوست دارد ازدباج(ازدواج) کند و لباس تورتوری بپوشد.
او یک زن حاجی حسابی است .قر و فرش به جاست و روضه و ختم انعام رفتنش به جا.
از کثافت کاری لذت می برد.همه اش خانم ناظم پشت بلندگو اسم او را فریاد می زند .او همیشه بالای دیوار است.او در سن دو سالگی در آپارتمانشان گم شد بعد کشف شد که رفته و دارد با خانم همسایه چای می خورد.نگار را راحت می شود با وسایل صورتی رنگ گول زد و دزدید .نگار اصلا به آبرو وحیثیتش فکر نمی کند و سعی می کند در زندگی حال کند .او به پیاز علاقه ی خاصی دارد و در رستوران حلیم بادمجان سفارش می دهد . راحت آدم ها را حذف می کند و آدم های جدید را جایگزین می کند . شدیدا در نخ خانم ها و آقایان است و پر از سوال درباره ی اینکه نی نی ها از کجا می آیند؟
او به همه ی کسانی که به او لبخند بزنند اعتماد می کند.او با هر آهنگی اعم از افتخاری و شجریان هم می رقصد و اصولا وقتی موسیقی بشنود کنترلش را از دست می دهد .
2-ثمینه آن یکی بچه ی خواهرم است که 13 سالش است.او شدیدا به آبرویش حساس است و از داشتن خواهری مثل نگار شرمنده.
او بسیار محترم و با کلاس است و در زندگی اش هیچوقت الفاظ زشت به کار نمی برد .برای آبرویش حاضر است از تمام خوشی هایش بزند.او تنها قدم به رستوران نایب می گذارد و دنبال با کلاس بودن است و همه ی نمره هایش بیست است و زنگ های تفریح هم نمی دود چرا که گمان می کند بد است!
او برعکس خواهرش می خواهد فرد مفیدی برای جامعه شود .
او اصلا نمی رقصد.
او اصلا مثل خواهرش در مهمانیها نقل مجلس نیست.
بازی های جلف نمی کند.و کلا مدافع آبرو داری است و می خواهد هتل دار شود و به خارج برود اما نگار می خواهد مامان شود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تقدیم به سروش نوجوان مرده
تقدیم به قیصر
و برای بیوک ملکی مهربان
هزار تا پله بود
هزار تا پله ی قهوه ای رنگ
و صد تا آدم بزرگ
و نود تا گلدان
و هشتاد تا داستان
و هفتاد تا شعر
و شصت تایی تصویرگری
و پنجاه تایی کتاب
و دو تا آقای شاعر......
و شاعرها
و این شاعرها چقدر غمگینند
در پاگردهای پله هایی که قهوه ای رنگند
که نمی شود آنها را به شعر ربط داد
و این شاعرها
و این شاعرهای عوام خطیب
و این شاعران سینه چاک
که کتاب در بغل
و کتاب در ذهن
سقوط می کنند
در چاله های نا شاعران
می روند بالا
اما می آیند پایین
به خضوع و خشوع
.......و ما کودکان شاعر می شویم
و من نمی دانم چرا؟
و من نمی فهمم چرا ؟
درست در سفر
درست در یک صبح آرام که پر از چای و قهوه و نان داغ است
درست همزمان با خوشبختی
علی خرسندی می گوید: قیصر مرد!
پر از خلاء می شوی
و هیچکس نیست
هیچکس نیست........
و تو باور نمی کنی
در یک بهت عجیب تا شب دور خودت می چرخی
شب موبایلت را روشن می کنی
پیام های تسلیت
پیام های تسلیت
نشسته ای در قطار
و اشک هایت روان می شوند......و همه چیز را فرو می خوری .دور و برت آدم هایی اند که جنس غمت را نمی فهمند.
قیصر این روزها چقدر بزرگ شده ای؟
قیصر یادت هست بچه ی پانزده ساله ات را به اسارت بردند و آخر سر، 6 ماه قبل از مرگت ،آن را کشتند؟
قیصر شنیده ای مدیر مسئول جدید سروش گفته دوباره می خواهد سروش نوجوان را راه بیاندازد؟ و معلوم نیست با چه رویی؟
قیصر تو مرده ای و حالا ما تو را بزرگ می داریم .
امشب حالم خیلی بد است ؛ چون سه سال تمام نفهمیدی چرا سه سال تمام در سروش ماندم.چه دلخوشی ای نوجوانانه ای که پولدار شوم و یک مجله راه بیاندازم که تو باشی و بیوک ملکی و عذرا جوزدانی و مهدیه نظری و نقی سلیمانی و شهرام و حتی آقای جهانشاهی و تو باز مثل هربار به دردهای تلنبار شده ات بخندی.
قیصر یادت هست روزی که کیف به دست در راهرو بودی و همه ضجه می زدند از توی راهرو داد زدی مگه مردم؟ و قلبت کنده شد و جا ماند در راهروهای سروش ؟
قیصر چرا نفهمیدی که تابستان که من و شادی و مریم ونگار دور هم جمع شدیم عکس تو را از گوشی مریم که شاگردت بود بلوتوث کردیم؟بعد مسرور و سرمست شدیم و غرق لذت.
قیصر یادت هست شیرینی تسبیحی دوست داشتی؟قیصر یادت هست آیه کوچک بود و می آمد مجله و تو ناگهان پدر می شدی و دست در دستش راهی می شدی و من می ماندم در راهروهای قهوه ای رنگ ، در خلوت لذت اینکه قیصر بزرگ اسم من را می داند؟
قیصر این روزها بیوک خیلی غمگین است .


