تبليغاتX
کافه katz
 

 

برف می بارد

             درخت ها عروس می شوند

                   و داماد ها

                   یکی یکی از راه می رسند

                    برف می بارد........

+ ساعت توسط تهمینه حدادی |


حالم از روشنفکربازی به هم می خورد.

حالم از آدمهایی که خود را روشنفکر و پر از دغدغه می دانند و همه اش در خماری  سپری می کنند و دنبال یک جامعه ای می گردند که همه ی آدم ها دغدغه های شبه روشنفکری و سورئال زده شان را بفهمند به هم می خورد .

همه اش با خودم فکر می کنم یعنی چه که هیچ کس فضاهای آن ها را نمی فهمد و درک نمی نماید که آن ها اندیشه های دنیا متحول کن دارند ؟

نمی فهمم ، واقعا نمی فهمم .

نمی فهمم که چرا می نشینند و گمان می کنند از دماغ فیل پایین افتاده اند و این مملکت کوفتی پاسخگوی فضاهای فرامدرن آنها نیست؟!

هرچه قدر فکر می کنم می بینم والا مردم چه مشکلاتی دارند ، این  مثلا روشنفکرها! چه؟

و انقدر دلم می خواهد بگویم که اگر این دنیا و این کهکشان ها پاسخگویتان نیست چرا به درک واصل نمی شوید تا ثابت کنید متفاوتید!اما خب نمی شود ،چون آنها از حرف این و آن می ترسند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

حتی نمی شود بهشان گفت تفاوت با تولد هر آدم زاده می شود ، نه اینکه آدم هی زور بزند  تا بگوید من متفاوتم!

این روشنفکرها طبیعتا دغدغه هایی مجزا از سایر اقشار بشریت دارند و خب بنده در حدی نیستم  که بفهمم که چرا آنها می خواهند سالهای سال در چاردیواری ای که دور خودشان کشیده اند غوطه بخورند و هیج کار مفیدی برای خلق انجام ندهند و اصلا برای چه برای مردم ابله کاری کنند ؟

 

 

این است که خون خونم را می خورد و هیچ کاری از دستم بر نمی آید .

 

+ ساعت توسط تهمینه حدادی |


این حس لعنتی دست از سرم بر نمی دارد.

برف می بارد.

زمین لزج  می شود.

درخت ها بهشتی می شوند.

می لرزم در این سرمای لعنتی و خودم را حبس می کنم در اتاق و ساعت ها گریه می کنم.

امروز آخرین روزی بود که در کلاس دانشگاه نشستم .

چقدر دلم می خواست برویم تاب بازی،

چقدر دلم می خواست دوباره پول هایمان را جمع کنیم و برویم رستوران .

چقدر است که با هم نخندیده ایم؟

چقدر دلم می خواست دوباره پهن شویم در نمازخانه و ادای استادها را دربیاوریم .

اما امروز حتی از هم خداحافظی هم نکردیم شبیه تمام این 6 ماه که به هم سلام هم نکرده ایم!

دلم برای تمام چیزهایی که از هم گسیخته شده اند تنگ شده ................................
+ ساعت توسط تهمینه حدادی |


درباره ی جشنواره مطبوعات کودک و نوجوان

 

 

بعد از سه هفته خوابیدن تا ساعت 9 و دیر خوردن صبحانه خیلی حال می دهد.

3 هفته پیش شروع کردیم به نوشتن مطلب برای ویژه نامه ی تولد دوچرخه، برای تولد پرچم درست کردیم ، پشت چوب الف ها جمله نوشتم، به نوجوان ها زنگ زدم برای تولد دوچرخه و دعوتشان برای نمایشگاه مطبوعات کودک و نوجوان.

بعد نوبت رسید به شمردن ده تا صدتایی بادکنک و خودکار و شمردن کیسه و بسته بسته کردنشان.

مردم بس که سه هفته غذای خانه را نخوردم و هر روز هفت رفتم بیرون و هشت و نیم شب برگشتم .

مردم بس که به زور چشم هایم را باز نگه داشتم تا سریال ساعت ده را ببینم و وسطش خوابم برد.

مردم .................

بعد نمایشگاه مطبوعات شروع شد و ما هی توی غرفه همدیگر را نگاه کردیم که چرا هیچکس نمی آید؟ و ماجرای بولتن داخلی جشنواره که هی دویدم و با این و آن گفتگو گرفتم و هی پاکنویس کردم و هی لبخند زدم و به عنوان غرفه دار به همه لبخند زدم و صد نفر به لیست کسانی که باید به دغدغه هایشان گوش کنم اضافه شد .غر نمی زنم اما گه گاه کم می آورم.هی باباها آمدند و از بچه هاشان و استعدادهایشان تعریف کردند، هی پسر بچه ها آمدند و برایم چیستان و خاطره تعریف کردند، هی نویسنده ها یی را دیدم که نوجوانها عاشقانه دوستشان دارند بدون اینکه بدانند چقدر آدمهای مزخرفی اند.یک پسره آمد و شش ساعت تمام تصویرگران دنیا را کوبید و به نظرش تصویرگری های خودش خیلی خوب بود و دوباره فردایش هم آمد و من هم هی گفتم پسرم بذار مدرسه ات تمام شود بعد برو دنبال این کارها حالا درست را بخوان.

هی آن آقاهه که هرروز می آمد جشنواره برای گرفتن خودکار مجانی را دیدم .آدم هایی  را دیدم که طی این دو سال چقدر عوض شده اند .یک عالم آدم  آمدند که مرا با نوشته هایم می شناختند و  از دیدنم هیجان زده شدند .

تولد گرفتیم .شالم هی وسط تولد کج بود بس که از صبحش دویده بودم.

بعد یکی از خبرنگار افتخاری ها به یکی از آقاهای تحریریه اس ام اس زده بود که شماها اصلا آدم های پستی هستید و چرا من را تحویل نگرفته اید و ما نتوانستیم به او ثابت کنیم که به خدا دویست نفر بودید نمی شد به تک تک شماها توجه کرد.وسط نمایشگاه آن یکی خبرنگار افتخاری قهر کرد و تصمیم گرفت دیگر پایش را به دوچرخه ی خراب شده نگذارد!!!!!!!!!!!!و روز آخر حرف هایش را پس گرفت .

هی نوجوانها آمدند و خانم رستگار را بغل کردند .

یک آقایی هم از خدمات آمده بود آنجا که هیچ کاری نمی کرد و یک گوشه می نشست و به دوردست ها زل می زد و ناهار هم نمی خورد.و ما هی نگرانش بودیم.

بعد برای بولتن مجبور شدم با آدمی مصاحبه کنم که همیشه می رود و پشت سر من و خواهرم  و کل دوچرخه بد می گوید.

بعد هم دعوا شد که چرا موبایلم ساعت 2 نصفه شب خاموش بوده و همه ی دوچرخه به خاطر مطلب من تا 4 صبح دوچرخه مانده اند.

اولش هم یک غرفه بود به نام قیصر امین پور که همان روز آن غرفه تقدیم شد به مجله ی شاهد تا نقاشی بچسبانند به دیوارهایش.

از آن طرف بالاخره فهمیدم که آن آقایی که دو سال است می بینمش و اسمش را نمی دانم حسین نوروزی است !!!!!!!!!!

باز مریم محمدخانی و زیتا ملکی را دیدم که خیلی آدم های جالبی هستند و من خیلی به آنها فکر می کنم.

 

آنوقت عصر می شد ، غرفه ها تعطیل می شد و ما راه می افتادیم ........................................

دیروز هم این اتفاق افتاد .روز آخر نمایشگاه  در خیابان حجاب در حالیکه برف می بارید بستنی خوردیم و فراموش کردیم که امسال چقدر داوری ها غیر عادلانه بود و چقدر راحت نوجوانها برای هیچکس مهم نیستند و چقدر حرص خورده ایم..............

 

الان پر از خلاء ام .انگار چیزی گم کرده ام ...........................

+ ساعت توسط تهمینه حدادی |


 

 

 

یک سوال هست که همیشه آزارم می دهد:

چرا زنها انقدر در اتوبوس و تاکسی همدیگر را نگاه می کنند؟

 

+ ساعت توسط تهمینه حدادی |


حالا که پنجشنبه شب است و من فردا ساعت ۸ باید در غرفه باشم و امروز ۱۰۰ تا نوجوان از سر و کولمان بالا رفته اند و من همینک باید یک مطلب بفرستم به ایمیل آقای تربن زده است به سرم که وبلاگم را به روز کنم.آقای تربن اینها به علاوه ی سردبیر گرامی تا ساعت ۴ صبح دوچرخه اند .

نمایشگاه مطبوعات است دیگر .

دوچرخه هرروز بولتن در می آورد دیگر.

من هم که اصلا نباید پایان نامه ی دانشگاهم را آماده کنم .

و اصلاهم دوستم از شهرستان نیامده بعد از مدت ها !

نمی دانم چرا همه چیز قاطی شده است .

نمی دانم که چرا تکالیف دانشگاهم دیر می شوند .

رئیس دانشگاه هم فهمیده است عاشق شده ام .

پریروز ها آموزش دانشکده کارت ملی ام را پیدا کرده است .

یک ماه پیش یک نماینده مجلس کارت کتابخانه ام را.

حالا هم که همسایه ها ی کوچه پایینی هی دارند کل می کشند سر عروسشان.

وای که چقدر همه چیز قاطی است.و فایل ها چرا فرستاده نمی شوند برای آقای تربن و دست هایم چقدر بوی کیک می دهند .

امروز برای دوچرخه کیک بریدیم .بعد بچه ها شلوغ بازی در آوردند .بعد من دلم خواست شبیه همه شان خوشی هایمان انقدر ساده باشد .

بعد هم چقدر نمایشگاه امسال مسخره است که گاگول ها حالیشان نیست وسط دی که امتحانات می باشد نباید نمایشگاه راه بیاندازند ..................

دیروز هم گند زدند با اهدای جوایز .

بنده هم که دوباره در حال گریه بودم در مراسم افتتاحیه .دوباره نام قیصر آمد و اشک هایم روان شد......................................................

پادرد ،سر درد ، افت فشار، توهم ، این اینترنت که مطلب را نمی فرستد ، آقای تربنی که فردا باید ۹ صبح در غرفه باشد، ما و تلاش برای نوجوان ها ، من و روزها و شب ها .................................................................................................

+ ساعت توسط تهمینه حدادی |


 

 

از تمام مردان دنیا متنفرم .

از آن مردی که داشت به تو تجاوز می کرد متنفرم.

کی بود؟

چهارشنبه ۲۸ آذر؟

او آمد و خودش را بسیجی جا زد  و تو به او اعتماد کردی ؟

تو و آن دوست پسر خنگت؟

او آمد و به شماها گفت کمیته در پارک است و دوست پسرت را فرستاد و توی معصوم ماندی و او.

امروز چه شد؟تو گفتی .

تنها به من گفتی .

و من گریه هایم را گذاشتم برای شب توی راه خانه

تو های های گریه کردی . من هم ............

تو هیچ چیزی به هیچ کس نگفتی اما من گریزت را . زجه هایت را حس کردم .

و وقتی امشب ........

درست امشب که مردی در رسالت تعقیبم می کرد من به ناامنی هایمان. به اسلاممان . به مملکتمان و به وحشت هایمان گریستم......

و یک لبخند روی صورتم نشست .چه قدر ماهرانه از دستش گریختی .چه خوب یاد گرفته ای که توی این مملکت باید شیرزن بود ..................

+ ساعت توسط تهمینه حدادی |