لباس زیر
جوراب رو فرشی
کبریت
آبنبات
آدامس
گن
روسری
اسفنج جادویی آلمانی
کتاب امام زمان
فال
صابون
بقچه ی خارجی
خط لب
دفترچه یادداشت
بادکنک
گل سر
دامن
شلوار
بیسکویت کاکائویی
پوستر
همه ی اینها را دست فروشان واگن ابتدا و انتهای هر قطار می فروشند.
گهگاهی می خواهم بمیرم
گهگاهی باید مرد
من مرده ام
من و همه چیز
من و نقطه ی درون شکمم
من مرده ام
بعد از نه ماه
و ابرها در آسمان می رقصند
و آدم ها کل می کشند برای تازه عروس ها
تازه عروس ها لبهای قرمز دارند
تازه عروس های پول به سر
تازه عروس های کودک
و تازه عروس ها می زایند
و تازه عروس ها چنگ می زنند بر رخت ها
و تازه عروس ها هم می زنند این گرداگرد عجیب را
و تازه عروس ها پیر می شوند.............
و عروس ها زشت می شوند
و سکوت پشت سکوت
این جا جاده است
و مردها دور می شوند ....
آبروی چندین و چند ساله و داستان دیگری از رحیم*
آقا بعد از عمری آبروداری و آموزش به نوجوان ها که تقلب کار زشتی است فرزندانم؛سر جلسه ی تجزیه و تحلیل محتوای پیام آمدند و از ما تقلب گرفتند و آبروی چندین و چند ساله مان به باد فنا رفت و چشم غره رفتند که از شما بعید است .
نفس در سینه مان حبس شد که الان می روند و صورتجلسه می کنند و یک ترم به ترم هایمان اضافه می شود .اما خدا را صد هزار مرتبه شکر که ارج و قربمان کار خود را کرد و به تاثیرات پاچه خواری در زندگی، بیش از پیش پی بردیم .
البته ناگفته نماند که در این گیر و دار ؛رحیم هم برگه ی A4 ای از کاپشن خود بیرون آورده بود و داشت تند و تند می نوشت که مچ او هم باز شد و به جرگه ی 12 نفری که از آنها تقلب گرفته شد اضافه گشت.
و بعد گفت : خواهرها من نمی فهمم چه طور فهمیدند من دارم تقلب می کنم؟!
پس از آن بود که بنده این در رفتن از نمره ی صفر را؛ به منزله ی پاداش کار چند سال پیش خود گرفتم و خدا را شاکر شدم.
چند سال پیش:
امتحان های تجدیدی ها ی سال سوم دبیرستان بود.من در یک مدرسه کار می کردم و مراقب جلسه بودم .همگی نگاهم کردند که تو را به جدت قسم اگر بیفتیم نمی تونیم بریم پیش دانشگاهی و ما هم دلمان سوخت و گذاشتیم کتاب هایشان را در بیاورند تا مبادا به دلیل تجدید شدن در خیابان های تهران ول شوند .آن روز همه قبول شدند و دفتر مدرسه در عجب ماند .آخر سر هم همگی آمدند و مرا با آن موهای سیخ سیخی شان در آغوش کشیدند و امور تربیتی آمد و به من گفت: از شما بعیده که با چنین شاگردهای بی اصل و نسبی دمخور بشین!چرا اینها اومدند و شما رو بغل کردند؟
این است که هر بار که به من می گویند بیا و درباره ی تقلب مطلب بنویس طفره می روم چون نمی توانم به نوجوان ها مشتی دروغ تحویل دهم.
* این فرد قبلا به حضور عده ی بی شماری معرفی گشته است .تنها موجود مذکر کلاسمان .رحیم مهدیه که البته به دلیل اینکه در همه ی دفترها اول فامیلی نوشته می شود بعد اسم ، همه ی استادها او را مهدیه رحیم صدا می کنند .
دم در همشهری جوان یه آقا واکسیه میشینه که همیشه به من سلام میکنه.خیلی هم مهربونه.
هر دفعه هم گیر میده بیا کفشاتو واکس بزنم.
یه بارم که اولین بار بود که کفش نوآمو پوشیده بودم بازم گفت.
خیلی وقتام میاد بالا کل طبقاتو میگرده تا کفش مردم رو واکس بزنه. من با خودم فکر می کردم که احیانا اگه روزی دلم گرفت بیام و پیشش درددل کنم .....
القصه دفعه ی آخری که رفته بودم حق التحریر بگیرم کلی چاق سلامتی کرد باهام و گفت: دخترم از خدا یه شوهر خوب بخواه .
گفتم حاج آقا من کلی آرزو دارم.تو رو خدا یه دعای خوب کن برام
گفت: نه ایشاالله با شوهرت به آرزوهات برسی . گفتم:آدما با انرژی خودشون به جایی می رسن
اون گفت:
بعد این همه مدت من اسم تو رو نمی دونم.منم اسمم رو گفتم.
اونوقت گفت: دخترم همیشه به امام رضا توکل کن .بعدشم کلی بحث های دینی ،مذهبی عرفانی کرد و گفت آدم می تونه به جایی برسه که خدا رو واقعا لمس کنه.ایم مکالمه بیست دقیقه ای طول کشید
آخرش هم گقت: کدوم طبقه میری؟
گفتم: 6
گفت منم میام .کفشارو برداشت و راه افتاد
و کلی راجع به زندگی سختش در گذشته و اینکه مدتی توی کما بوده حرف زد.
بعد من با خودم فکر کردم چه آقای مهربونی.حتما از این به بعد میام پای صحبت هاش می شینم.
بعد رسیدیم طبقه 6.اونوقت خانمای همشهری جوان گفتند:چرا با این مرتیکه اومدی؟
گفتم: این آقاهه که خیلی مهربونه داشتیم راجع به خدا حرف می زدیم.
گفتند: خنگه این یه مرد هیزه که با مباحث خدا شناسی با همه لاس میزنه.
و به این ترتیب طبق معمول تمام ذهنیات من به گند کشیده شد.
صبح:
آقایی که در تاکسی بغل دستم نشسته با من پیاده می شود جلوتر که می روم دنبالم می دود، خانووووم ژاکتتون.ژاکتم را که وسط کریمخان از دستم افتاده پس می دهد....
صبح ساعت 11:
از در دانشگاه می زنم بیرون .یک چیز نیست.ژاکتم!
ساعت2:
خدا مرگم بدهد.این آقای نگهبان خانه هنرمندان چرا یک ژاکت شبیه ژاکت من دارد که دستش گرفته؟
ساعت 4:15:
خانم ژاکتتون.
سر مدرس هستم.موقع پیاده شدن از ماشین افتاده.
ساعت5:
خانووووم شال گردنتون.
وسط اتوبوس دولا می شوم و ژاکتم را بر می دارم.
انتهای دنیا
زنی نشسته است
و دست هایش را گره کرده است در هم
موهایش را از خدا هم پوشانده است
انتهای دنیا
زنی نشسته است
که می خندد
و می داند که مردها بهشت را هم از زیر پایش ربوده اند
زن می افتد در گودال نیستی
و
من
می نشینم در انتهای دنیا
شمردن بلد نیستم
دوست داشتن بلدم
و گاهی شده
یکی را
دوبار
دوست
داشته باشم
دونفر را
یک جا
چه کار می شود کرد؟
دوست داشتن بلدم
شمردن بلد نیستم.
از یک شاعر ناشناس
انگار خدا مجبورم کرده که این کار را بکنم.دیروز در گوشی یکی از بچه ها فیلمی دیدم از سکس یک مادر با پسر 13 -14 ساله اش در شمال کشور،اگرچه به وحشتناکی فیلمی که یکسال پیش از تجاوز یک باباهه به دختر سه ساله اش دیدم نبود اما دیروز در حالیکه در تجریش راه می رفتم و هر 5 قدم یک گشت ارشاد ایستاده بود و خون خونم را می خورد ؛بسی به ادامه ی حیات و ممات در این مملکت امیدوار شدم. آنهم در حالیکه انتخابات مجلس نزدیک است و همه می گویند برویم و به اصلاح طلب ها رای بدهیم و نمی خواهند بفهمند که دیگر هیچ چیزی درست شدنی نیست و مجلس هم طرح دوزنه شدن مردان ایرانی را با این وضعیت شگرف و عالی اقتصاد که فک تمام ملل دنیا را پایین می اندازد تصویب کرده و چون مواد مخدر روی دستشان باد کرده قهوه خانه ها را تعطیل کرده اند که چه؟بروید و کافی شاپ بزنید و اسپرسو بریزید در حلق مردم که اینگونه ایرانی بودن خود را حفظ کنیم.
البته خود خوب می دانید که اگر زنی باردار که جنینی در شکم دارد تصادف کند و بمیرد .دیه جنین که پسر هم بوده دو برابر دیه زن است.خب جنین، مرد بوده است دیگر!
و همین جا از کلیه تکایای محل که همچون سالهای گذشته دسته ها را به ترانه های هومن کامران مزین نموده بودند تشکر به عمل می آورم.و خوشحال باشید که برف باریده و سدها پر شده و تابستان می توانیم صادرات خود را به کشورهای دوست و برادر افزایش دهیم.
آقای همسایه ممنون
ممنون که هفته پیش من را در برف ها غوطه ور دیدی و سلام کردی و ویراژ دادی تا خانه و من را متوجه این ساختی که همسایه نزدیک تر از فامیل.
حال ما خوب است و ملالی نیست جز دوری شما.


