امسال نامه86
سال 86 تا می توانست گند بود و همه اش اتفاق های بد افتاد که البته همگی عبرت آموز بود .
مثلا یاد گرفتم که دیگر به دختر جماعت رو ندهم.(این را از بچه های دانشگاه یاد گرفتم)
یاد گرفتم به بزرگتر جماعت هم رو ندهم و همه اش احساس غرور کنم و احساس کنم که چون در زندگیم دو تا مطلب نوشته ام دنیا را کن فیکون کرده ام( این نکته را طی 9 ماه کار در همشهری جوان یاد گرفتم)
یاد گرفتم که خاک بر سرم که شوهر ندارم و چه کم از ......دارم که در سن 24 سالگی دو تا شوهر داشته و همه اش در حال عشوه آمدن برای بچه های تحریریه است و اصلا تحریریه یعنی عشوه و اگر این کار را بلد باشم روزنامه نگار می شوم( ایضا بند بالا)
قطعا و یقینا فهمیدم که آدم بمیرد ، اما از مرد جماعت کمک نخواهد.
فهمیدم که خیلی احمق بوده ام که هر روز رگم را نزده ام که ای وای حسین منو دیگه دوست نداره، حمید جواب سلامم رو نداد و تا کنون خیلی گاگول بوده ام که احساس بدبختی نمی کرده ام به خاطر این مسائل مسخره.(این را از کسی یاد گرفتم که هر روز گریه می کند و غصه می خورد که چه بابای گندی دارد که وقتی به او می گوید 1000000 بده به او نصفش را می دهد)
طبق معمول دچار این اتفاق هم که اول از کسی بدم می آمد و بعد بفهمم چه آدم خوبی است هم شدم.
دیگر چه؟
آهان ، البته که چند تا دوست خیلی خوب هم پیدا کردم که دوستشان دارم و همیشه خوشحالم می کنند و البته نمی دانم که امسال چرا تعداد روابط cut شده ام بیشتر است.
یک روز هم با چند تا از دوستان راهنمایی ام رفتیم بیرون بعد از 4 سال .گفتند می شود آن یکی دوستمان هم بیاید ؟
گفتم: خب بیاید.
آن یکی دوستشان با خواهر 35 ساله اش آمد!
گفتم : این چرا با خواهرش آمده؟
گفتند:مامانش اجازه نمی دهد تنهایی بیرون بیاید.خواهر 35 ساله هه هم آمد با ما بیرون .بعدش هم همه شان روزه بودند.
امسال یک عالم برف هم آمد و من خیلی خوشحال شدم .
سال پر برکتی هم بود.
چند تا سفر خوب هم داشتم .و البته حس های خوب زیادی .
سه ،چهار باری هم کاسه ی صبرم لبریز شد از دست نوجوان ها .
یک آدم مسخره هم ، البته چند تا آدم مسخره هم چند وقت است من را به بازی گرفته اند انقدر بیکارند و هنوزم که هنوز وبلاگ دزدیده شده ام مشغول فعالیت است.
امسال بزرگتر شدم .خیلی از کارهایم را کنار گذاشتم.خیلی تصمیم ها را عملی کردم.سال کاری خیلی خوبی هم بود برایم .
خدا هم چند بار شدید شرمنده ام کرد.
چند تا فیلم خوب هم دیدم امسال piano .dreamers..labirentepan .heaven.jacket.و
و البته گناه اصلی را هم دوست داشتم. کتاب خوب هم خواندم چندتایی.
البته این سال یک خوبی بزرگ هم داشت و آن اینکه آنطور که خواستم زندگی کردم و هی به فکر این نبودم که این و آن پشت سرم چه می گویند و توانستم آدم هایی را که دپرسم می کنند دور بزنم و خودم را مجبور نکنم تحملشان کنم..
آن دو تا رفیق لعنتی مان هم که باهاشان 7 ماهی هست قهریم هرجای این تهران کوفتی می رویم همراهمانند.
و البته اول مطلب زیادی غرغر کرده ام .صد البته که امسال یک عالم فرصت خوب داشتم که هیچکس در زندگی نصیبش نمی شود و نخواهد شد و خدا را صد هزار مرتبه شکر بابتشان و ان شاء الله دوباره تکرار شوند .
بعد هم اینکه بیش از هربار دیگر فهمیدم که دوچرخه بهترین جای دنیاست و انجمن تصویرگران کتاب کودک هم .
امسال قیصر هم مرد و من را در نوجوانی هایم جا گذاشت و عوضش مریم محمدخانی و ماندانا به زندگی ام اضافه شدند .بعد هم یک شب با خواهرم رفتیم و خانه ی دوران کودکی من را دیدیم .الان هم دیگر کلی کار دارم و نمی توانم ادامه بدهم...................
این روزها دارم عشق را از یک نوع دیگر تجربه می کنم.
دیوانه ام می کند این دختر.
وارد دانشگاه که می شود می فهمم .
انقدر انرژی مثبت دارد که حد و حساب ندارد.
می گویم: دختر تو جوانی و آرمانگرا.
می گوید: ما که هم سن هم هستیم!
می گویم: اما تو پر از انرژی هستی .
هیچی نمی گوید و وسط دانشگاه مقنعه اش را در می آورد تا موهایش را درست کند .انگار نه انگار وسط جمهوری اسلامی ایستاده است .
وجودش آدم را خوشحال می کند.هربار که می بینمش خستگی هایم می پرند به هوا.
یک کم تپق می زند در حرف زدن.
اول ها همه مسخره اش می کردند.
هیچکس فکرش را هم نمی کرد که یک روز معلوم شود که راننده دارد و وکیل ؛ بس که خاکی است این دختر و همه اش به فکر این و آن است و ایجاد تحول در دانشکده و می داند دانشگاه جای چیز یاد گرفتن است و لباس رسمی دانشجویی می پوشد.
این دختر می پرد بالا و پایین؛ به حرف ها اهمیت نمی دهد و من را پر از انرژی می کند وقتی از پا می افتم هر ماه .
همه اش کاغذ و خودکارش همراهش است که آن چیزهایی را که تا حالا بلد نبوده بنویسد؛ شبیه دیگران وهم همه چیز دان بودن ندارد .
بعضی وقت ها کودک می شود ، بعضی وقت ها خیلی چیزها را می داند که من نمی دانم .
یک روز هم نشست و گفت که چرا تپق می زند .که جنگ و انفجار و ترس و لکنت!
خوشحالم می کند این دختر.
با چای و خرما
و قلیانی که کودکانه به آن پک می زدم
و من از خودم گریختم
حالا دو روز است بر جسدت خاک می بارد
و تو
رخنه کرده ای در بغض
پک می زنم تو را
دود می کنم تو را
و آسمان بی ابر مشکوک می بارد
۱۱ تیر ۱۳۸۵
پیر شده ام انگار
امروز صبح رفتم سرکار دیدم النگوهایم روی میز است .
فکر می کنید ظهر چه اتفاقی موقع بیرون آمدن افتاد؟
گفتند: چیزی جا نگذاشته ای؟
یک ساعت فکر کردم.
النگوها و انگشترهایم را جلویم گرفتند.
بعد بدو بدو خودم را رساندم به کافه سپید و سیاه.
دوستم همزمان که ادبیات می خواندِ ادبیات نمایشی هم قبول شده .
رفتیم شیرینی بخوریم .
بعد من با اطمینان خاطر چند تا برگه همشهری را که رویش چیزهای مهمی نوشته شده بود در آوردم.
ما بستنی مخصوص خوردیم .
بعد راجع به آرمان صالحی حرف زدیم .
بعد هم آمدیم بیرون .
من رفتم و برای اتاق کمیته دانشجویی دانشگاهمان خرید کردم و آنها را بردم دانشگاه و کلی با معاون آموزشی دعوا که پوشه ی قزمز ما کو؟
او ۶ ساعت گشت
آخر سر آقا رضا که آقای بوفه ی دانشگاه است آمد و یادم انداخت پوشه هه زرد بوده .
آنوقت من له و داغان سوار ماشین شدم
صحنه ی دوم:
- آقای ۱۱۸ شماره کافه سپید و سیاه خیابان انقلاب؟
* نداریم
دوباره
آقای ۱۱۸ شماره کافه سپید و سیاه خیابان انقلاب؟
* نداریم
----آقا شماره سینما سپیده؟
/ بنویس.
نوشتم
+ آقای سینما سپیده می شود بروی و شماره کافه بغل دستتان را برای من بگیری؟
* نه
- التماس می کنم
* نه
تماس با کافی شاپ نشینان
یکی
دو تا
هیچکدام ندارند
خانم بغل دستی ام که انگار کافی شاپ نشین است زنگ می زند به سپید سیاه نشینانی که می شناسد
هیچکدام ندارند
موبایل کوفتی ام شارژ ندارد
مریم زنگ می زند
شماره کافه را دارد
دینگ دینگ دینگ
آقای کافی شاپ می شود توی آشغال هایتان را بگردید کاغذهایم............
نیم ساعت بعد: نیست خانم
دو ساعت بعد: نیست خانم
خانم بغل دستی ام هم روزنامه نگار در می آید و کلی اسم های همکارهای همشهری را می گوید تا باور کنم روزنامه نگار است!!!!!!!
دیروز دفتر یادداشتم را جا گذاشتم .
پریروز کتابم را
........................
....................
......................
حالم بد است
خیلی
از جمله wc های مورد علاقه ی من دستشویی های موسسه همشهری است که در آن واقعا احساس آرامش می کنم و شکر خدا همیشه برق می زنند و برای کیف و کیسه های من جای کافی دارند و همیشه هم رنگ مایع دستشویی هایش با کلاس است .
دستشویی های این موسسه در نیم طبقه های ساختمان واقع اند .در سمت شرق دستشویی های مردانه و در سمت غرب دستشویی های زنانه .
هر کدام هم از دو توالت ایرانی و یک توالت فرنگی تشکیل شده اند .
نور درست و حسابی دارند و آینه های بزرگ و آدم ها آنجا به هم اصابت نمی کنند .
القصه یک آقایی هم آن جا هست که انواع و اقسام موهای بنده را در حالت های کوتاه ، بلند و بیگودی پیچیده دیده است .او هرگاه در می زند چه صدایی از دستشویی به گوش نرسد چه جیغ بزنی که نیاین تو؛ می آید تو و البته هر وقت بنده را در موسسه می بیند با تعجب نگاهم می کند و گویی از خود می پرسد این همان خانومه است؟ و من نمی دانم که به جوابی می رسد یا نه؟!
من wc های همشهری را دوست دارم چون در آنها به چند کشف بزرگ رسیده ام :
1- روزنامه نگاران زن هم عین بقیه ی زن ها هستند چرا که می آیند آن جا لباس پرو می کنند و کلاه گیس می فروشند و غیبت می کنند .
2- قبلا ها فکر می کردم سردبیرها و اساتید دانشگاه دستشویی نمی روند اما حالا فهمیده ام که اشتباه می کرده ام .
حالم خوب است .از خرداد 84 به بعد کارمند بودن را تجربه نکرده بودم .
حالا باز برایم این اتفاق افتاده .
برای خودم بازی ساخته ام .
سر هر اتفاق سعی می کنم بخش های کشف نشده و وجوه مختلف آن کار را بیرون بکشم و از آن لذت ببرم .
حالا باز برای دو ماهی کارمندم .صبح می روم و حالا که هنوز هوا روشن است توی خانه ام .یاد گرفته ام که دل نبندم و می دانم که دو ماه بعد می روم سر یک بازی جدید .
این روزها یک حس خاص دارم.
حالا که درسم تمام شده هی از خودم می پرسم حالا چه؟ و در حالیکه هیچ جوابی ندارم سرم شلوغ است .
حالم خوب است.
خیلی خیلی خوب و تنم هم سالم است.
باز جردن را پیاده پایین می آیم .باز وسط خیابان می زنم زیر آواز و ناگهان یادم می افتد که ای داد یک ربع است صدایم را ول داده ام در خیابان....
آفتاب دوباره در آمده و آدم ها خوشحالم می کنند.
این تولد شوم!
دلم نمی خواهد
دلم نمی خواهد تولد سینما آزادی را تبریک بگویم.
خیلی خیلی بچه بودم.راه می افتادیم و 4 تایی می رفتیم آنجا
من،مامان و خواهرهایم.
من عین جلف ها یکبار گفتم: مریم و میتیل .و خواهر هایم به خاطر سلیقه ی بچگانه ی من حرصشان در آمد که مبادا روز قشنگشان خراب شود!
مامان با من آمد.خواهرهایم رفتند از کرخه تا راین.بعد من به خاطر مامان عذاب وجدان گرفتم که با من آمده مریم و میتیل .شش سالم بود.شاید هم هفت سال
خیلی وقت قبل بود با هم رفتیم سینما آزادی ،کریستف کلمب.آن موقع فیلم ها سانسور نمی شد.
خیلی وقت قبل بود .با خواهر وسطی می رفتیم .دستم را می گرفت و برایم خوراکی می خرید .حالا سال ها گذشته .حالا در عرض یک ماه ساخته اندش .همه اش فکر می کنم فرو می ریزد.شاید به خاطر فیلم هایی که قرار است درونش نمایش داده شوند و لیاقتش را ندارند.......
این روزها جای هتل بین المللی تهران یک زمین بایر را می بینم و به جای دیوارهای چوبی ای که کارگرها سالها در کنارشان می نشستند یک ساختمان سانتی مانتال را.
قشنگ ترین صحنه ی فیلم شب های روشن زمانی بود که هانیه مهدی احمدی هانیه توسلی را برد تا سینمای محبوبش را به او نشان بدهد .آنها مدت ها کنار حصار های کنار زمین بایری ایستادند که زمانی سینما آزادی بود .

