ما هشت تا بودیم.
حالا هم هشت تا هستیم.
اما هشت تا آدم جدا.
آن موقع ها یکی بودیم.
اما حالا هشت نفریم.
آن موقع پول نداشتیم.
نفری بیست تومان می گذاشتیم روی هم و یک ساندویچ می خریدیم.
اسممان 8wg بود.
من بودم، محبوبه و هما و ریحانه ، آرزو و بیتا و مینا، سال اول ماریکو هم بود .بعد که او مدرسه اش راعوض کرد سمیرا آمد توی گروهمان.
از یک کاسه آش می خوردیم.
برای هم رضایتنامه می نوشتیم . هرروز کلاس ها را دو در می کردیم و تازه معلم ها را هم می بردیم.
با هم گریه می کردیم، با هم می خندیدیم ، با هم کارآگاه بازی در می آوردیم، خرابکاری های هم را می پوشاندیم،قربانی هم می شدیم و هر صبح به بهانه ی هم می آمدیم مدرسه .
حالا هشت نفریم.آرزو دارد ازدواج می کند و این را فقط بیتا و مینا می دانند.
ریحانه دست از پسربازی هایش بر نمی دارد و هرسال سگی بالاخره شوهر دلخواهش را پیدا کرده و آن پسره ی لعنتی برایش قدغن کرده با دوست های مزخرفی چون ما بگردد! و او در پایان هر سال یادش می آید رفقایی داشته و می آید سراغمان ، یک سال و نیم هست که من و محبوبه و مینا دور او را خط کشیده ایم و دیگر حاضر نیستیم به رویمان نیاوریم که یک ترم در میان مشروط می شود.
هما چه؟ رفته شمال برای درس خواندن و معلوم نیست بالاخره بعد از 9 ترم تمام می کند یا نه؟
مینا هم که در تک و تای ازدواج است و می گوید آخر سر که چه ؟باید شوهر کنیم دیگر
ماریکو که دیگر در کلاسش نیست با رفقای ایرانی اش بپرد.
سمیرا هم که هنوز در شوک شکست عشقی سال سوم دبیرستان است .
آرزو و بیتا که به نظرشان من علافم که رفته ام در کار روزنامه نگاری و بهتر است جای این کارها هر روز بروم آرایشگاه ، چون مردهای این دوره زمونه به قر و فر خیلی اهمیت می دهند. آرزو که معتقد است محبوبه خیلی بیخود است و دیگر حاضر نیست با او که همیشه دوست پسرش ور دلش است بیاید بیرون.
دیگر چه کسانی بودند؟
شعاعی ها، دباغ کاشانی که اسمش را گذاشته بودیمdk، پیشواری ، سولماز ، ساناز، نیکو،حمیده ،سونای، .........
فکر می کنید که چه؟
از همه شان خبر دارم.
از هر چهل نفرمان
و هر کدام هر بار می گویند تهمینه دوباره دور هم جمعمان کن اما نمی شود.سه سال است که هر کار می کنم نمی شود.دیگر با هم متحد نیستیم.دیگر حاضر نیستیم مثل آنروز هیچکداممان کیف نیاوریم مدرسه یا هر چهل نفر برگه ی سفید بدهیم .یا هر کداممان یک حیوان بیاوریم مدرسه.
دیگر هیچکداممام حاضر نیستیم جای جای هفت حوض بایستیم و آن پسر معتاده را دستگیر کنیم.
لعنتی نمی دانم چرا انقدر تقلا می کنم و چرا می دانم که همگی مان حالمان خیلی بد است.
مامان محبوبه سکته کرده است.صدای ریحانه را بعد از 6 ماه شنیده ام .دلم هوایش را کرده.....
دلم هوای محبوبه را کرده که شرط ببندد تا آخر خیابان مقنعه اش را در آورد و این کار را بکند.
دلم ماریکو را می خواهد که همه به او بگویند شما چقدر شبیه ژاپنی هایید!!!!!!!!!!!!!!
دلم ساناز را می خواهد که با هم برویم امامزاده صالح و بشیند کنار پیرزن ها و بگوید من میخوام شوهر کنم و مامانم نمیزاره و پیرزن ها بگویند برو مامانت رو بیار و برویم معلم شیمی را بیاوریم و پیرزن ها نصیحتش کنند که بزار دخترت شوهر کنه.
دلم می خواهد گرسنه باشیم و از پیرمردها هی نان بگیریم.
چقدر دلم برای آلکان ها تنگ شده، برای مثلثات.
ریحانه من دیروز پارک جمشیدیه بودم و تو نبودی که هی جیغ بکشی.
بچه ها نبودید که برویم و کیف آن پسره را برداریم و بیاوریم و کلاهش را کش برویم و بعد کیفش را بگذاریم سر جای اول و هر 40 تامان پشت درخت ها بایستیم و نگاهش کنیم که دربه در دنبال کلاهش می گردد.
دیگر نیستید.یادتان هست سال سوم می خواستیم همگی خودمان را مشروط کنیم؟ چرا نکردیم؟
امروز که رفتم سر کار دیدم که از کالیفرنیا کلی نامه آمده.
همه شان هم برای فوریه ی 2008 بود.
رسیده بود برای خانم سردبیر و او آنها را گذاشته بود روی میز برای من.
همه شان را حسینعلی مکوندی نوشته بود .
او شدید عاشق دوچرخه است .
وقتی با عشق بی حد نوجوان ها نسبت به دوچرخه و خانم رستگار مواجه می شوم می توانم این موضوع را قورت بدهم .حتی وقتی میلاد که هم سن و سال خودم است دوشنبه ها می آید و توی دانشگاهمان واحدش را با خانم رستگار می گذراند وهی خاله لیلا، خاله لیلا می کند و گهگداری هم من خاله تهمینه اش هستم هیچ چیز غیر عادی نیست .
اما اینکه آقای مکوندی 60 ساله عاشق دوچرخه است و گهگاه از آمریکا زنگ می زند برای صحبت با تحریریه و دفعه ی آخری که برایش دوچرخه ها را پست کردیم زنگ زد و گفت با دوچرخه ها عکس گرفته عجیب است.
نمی دانید که چه پشتکاری برای نوشتن دارد و مطلب هایش چقدر بوی نوجوانی می دهند.
امروز دیگر نتوانستم ، یک پوشه برداشتم و رویش نوشتم مطالب آقای مکوندی و بیست تا مطلبی را که ماه فوریه برای نوجوان ها نوشته بود گذاشتم آن تو.
او هرسال عید زنگ می زند، تولد دوچرخه زنگ می زند و من امسال در حالیکه یک پروژه ی تهیه ی کارت را اداره می کردم قشنگترین کارت سال نو را برای او گذاشتم.....
می دانید با این اوصاف نمی توانم هیچ کدام از مطالبش را کنار بگذارم.مطالبش بوی عشق می دهند.
بعضی وقت ها، یعنی درست روزهایی که ساعت ده و یازده راه می افتم برای رسیدن به محل کار یا سرزدن به انجمن ها و نشریات و شرکت در جلسات؛ وقتی از دم در تره بار رد می شوم و زن های بچه به بغل و زنبیل به دست را می بینم، دلم شدید هوای زن خانه بودن را می کند. از آن زن ها که صبح ها صبحانه ی شوهر و بچه شان را می دهند و بعد می روند خرید سبزی و عصرها تلفنی با جاری شان حرف می زنند و جمعه ها ناهار می روند خانه ی مادر شوهر و وقتی شب ها شوهرشان بعد از خوردن غذا لبخند می زند از خوشحالی می میرند و روزی هزار بار خدا را شکر می کنند که سایه ی یک مرد با غیرت بالای سرشان است که البته تعریفشان از غیرت این است که زنشان با هیچ مردی حرف نزند و البته خودشان زن صیغه ای دارند و توجیهشان این است که زن ما خانه نشین است و از دنیا عقب مانده و من را درک نمی کند.
بعضی وقت ها دلم می خواهد انقدر معمولی بودم و دنیایم کوچک که احساس خوشبختی می کردم وقتی بحث این می شد که چه کسی زاییده از خوشحالی می مردم و دغدغه ام کدبانو بودن بود.
و همیشه از خودم می پرسم که چه؟
این همه دوندگی و در نشریات خوب کار کردن که چه؟
حالا چه شد که کتاب چاپ شده دارم؟
حالا چقدر دنیا را عوض کردم با شرکت در چند نمایشگاه؟
آیا از تمام آن کلیشه ها که با زندگی ام گره خورده فاصله گرفته ام؟
آیا ده ساله دیگر از لبخند حاکی از رضایت مردی که از دستپختم لذت برده مسرور خواهم شد؟
حالا که چه می روم و گهگاه در نشست های دفاع از حقوق زنان شرکت می کنم؟
صبح ها به خانم های همسایه غبطه می خورم که با واقعیت های زندگی کنار آمده اند .که سرنوشتشان را پذیرفته اند.که می دانند دنیا دو بخش است .که یک سمت مردان اند و قانون و شرع و خدا و یک سمت آنها.
ریه هایم خماری می کشند
درکالبد عصرهای بهمن ماه
برای لمس صورت های بی لباس
و تو
آرام آرام
چون بتی
از میان دندان هایم نفوذ می کنی
تناقض است که لب هایم را به هم فشار می دهد
تناقض است که مژه هایم را فشار می دهد
این تناقض لعنتی است که مثل پرتره های احقانه
مردم را افسون کرده است
و من
حبابی بی خاصیت
برای کشیده شدن بر سرامیک دیوانگی هستم
این جا مرز است
مرز بتکده ی بی اختیار
و من
مردی زره پوش
با دستانی آغشته به شعر را
سجده می کنم
برای رسیدن به هیچ
قیام
هزار نفر برمی خیزیم
و دستانمان یکی یکی
خالی از لطف به خاک می افتند
قیام
هزار و یک نفر بر می خیزیم
و لب هامان خشک از التماس
قیام
ریه ام خالی تر است
قیام..........
۵ فروردین ۸۵
توضیحات: یک مجموعه شعر دارم برای دوسال پیش به نام خوزه.این یکی شعر را از بین آنها بیشتر دوست دارم.
یک کم قدیم تر هرکس می گفت : نویسنده محبوبت؟
بی شک می گفتم هاینریش بل .
اصلا این موجود من را دیوانه می کند. نمی دانم شاید هم، چون به خاطراو شروع کردم به داستان نوشتن حالا این حس را به او دارم.ولی نه .من واقعا عاشق آثارش هستم .سیمای زنی در میان جمع و شاهکارش عقاید یک دلقک یا قطار به موقع رسید و حتی داستان های کوتاهش .
اما نمی دانم چرا چند وقتی است کرت ونه گات قلقلکم می دهد .لا مصب دقیقا وقتی شناختمش مَرد .اول با باکانون زندگی کردم و حالا بعد از سال ها خاک خوردن دارم اسلپ استیک را می خوانم.
البته خدایی اش بیگانه ی آلبر کامو هم شاهکار بود.
نمی توانم بورخس بخوانم و اگرچه جو گرفتتم و تهوع را هم خریدم اما آن را هم نخواندم .وسط های رمان قصر کافکا هم کم آوردم و 2 سال است امانت دادمش.
این روزها عجیب است که به ادبیات وطنی هم علاقه مند شده ام .قدیم ترها هیچ چیز ایرانی ای نمی خواندم .
آهان یک مدت هم عاشق مایاکوفسکی بودم و هرچیزی را که مربوط به او بود می خواندم .
یک روز هم فهمیدم که شنل گوگول بهترین داستان دنیاست.
نتیجه ی اخلاقی: من ادبیات جنگ را دوست دارم .اصلا هرچه مربوط به جنگ های جهانی است را دوست دارم.یک مدت هم آرزو داشتم با یک سرباز آلمانی جنگ جهانی دوم عروسی کنم.واقعا می گویم.
روزهای بد با یک صبح بد شروع می شوند.این جا سه تا داستان تلخ می خوانید.
امروز من سه تا خبر تلخ شنیده ام.
خبر ازدواج آقای نورعلی.
خبر طلاق مامان و بابای دوستم
خبر طلاق زهرا.
همه را امروز دوشنبه ۱۹ فروردین شنیده ام.
آقای نورعلی همسایه ی خواهرم بود .آن ها یک خانواده خوشبخت بودند .بچه ی بزرگشان الان سوم دبیرستان است.
مامان خانواده پارسال بر اثر یک بیماری عجیب که طی آن موجودات عجیب غریب در خانه می دید مرد.
دختر بزرگه یک ذره گریه نکرد.بلکه از فردا صبح همه ی کارهای خانه را میکرد و از خواهر برادرش مراقبت(از ترس زن گرفتن بابایش) .بعد مامان باباهه تصمیم گرفت نوه اش را شوهر دهد تا پسر عزیزش بتواند هرچه زودتر زن بگیرد و البته نمی شد.ان شاء الله تابستان که دختره دیپلمش را بگیرد!حالا به من حق می دهید حالم بد باشد که بابای خانواده زن گرفته . دلم بینهایت برای دختر بیچاره و تلاش هایش می سوزد. بیچاره مادر فراموش شده اش.
......دوست من است .ما ۱۶ سال است با هم دوستیم.ما ۱۰ سال همسایه بودیم.من گهگاه می نشستم و برای بدبختی های او زار می زدم.هر روز مامان بابایش هم را می زدند و من هرروز سقوط دوستم را می دیدم.مامانش او را تا ۱۵ سالگی حمام می برد چون فکر می کرد او بچه است!!!!!!!!و من وقتی ۱۰ ساله بودم می دانستم که دوست ۱۲ ساله ام دوست پسر دارد.او هرروز له می شد.هرروز تو سری می خورد...او هیچوقت دیده نمی شد ....تا اینکه او تصمیم به فرار از خانه گرفت.ولی نمی شد.شبانه روز از او محافظت می شد.هروقت مامان و بابایش بیرون می رفتند در را رویش قفل می کردند.هروقت مامانش قهر می کرد و می رفت.باباهه ازصبح تا شب در را روی او قفل می کرد.این شد که او در سن ۱۷ سالگی تصمیم گرفت ازدواج کند و دک و دهن من سر این موضوع سرویس شد .آخر سر هم که معلوم است شکست خورد.حالا مامان و بابایش از هم جدا شده اند...حالا....حالا که آب ها از آسیاب افتاده ....حالا که دوستم ۲۴ ساله است و دیگر زخم هایش درست نمی شوند.
داستان زهرا غمگینانه تر است.او یک فرزند شهید است .وقتی پدرش شهید شد او را به زور از مامانش گرفتند و به مامانه گفتند تو فاحشه ای و تازه پسر ما را هم گول زده بودی.بعد از نوه شان در یک ده کوره نگهداری کردند.تا اینکه پس از ۱۰ سال دوندگی های مامانه .دادگاه به نفع او رای داد و او بچه اش را پس گرفت.آنها در ۵ سال اولی که می شناختمشان دپرس بودند.یا مامانه انقدر نگران بچه اش بود که زهرا حق نداشت بدود یا توی چند سفری که با هم داشتیم مامان و دختر به هم چسبیده بودند.القصه بالاخره خواستگار آمد و به اولین خواستگار گفتند بله.
من در تهران ۶ ماه حرص خوردم و التماس کردم یکی برود مشهد و آنها را نصیحت کند ولی کسی به خرجش نرفت .تا امروز صبح که خبر طلاقش را شنیدم.
امروز روز بسیار گندی بود.
سه تا خبر افتضاح در یک روز.
فاجعه است.
خیلی وقت است که دلم می خواهد درباره ی او بنویسم.
اما نمی دانم که چرا نمی نویسم ؟
ایثار فرق دارد.ایثار یک جورهایی فرق دارد.
او حتی با خواهرهایش هم فرق دارد.
ایثار در حاشیه ی خودش دنبال کشف است .خوشم می آید که درحالیکه هیچ سعی ای برای فرق داشتن ندارد،دنبال فرق داشتنی است که در آن فقط خودش سهیم باشد .سعی ندارد فرق داشته باشد تا دیگران ببینند او فرق دارد!
ایثار در حال گریز است اما نمی خواهد دیگران گریزش را از حاشیه ها ببینند .اوووه ه ه ه حالا که 4 سال است می شناسمش تازه این چیزها را دیده ام.
ایثار در چارچوب هاست اما در چارچوب ها نیست .
این ها تمام چیزهایی است که حالا پس از 4 سال از او می دانم .
من با او یکی از بهترین پیاده روی های زندگی ام را داشته ام .پیاده روی ای که از یک جنس دیگر بود .ما ناگهان در خلوت ترین کوچه ی دنیا بودیم و ناگهان باران بارید و ما عجیب ترین درخت های دنیا را دیدیم . من و او در بک گراند جردن و پشت تمام بن بست ها راه رفتیم و بعد آخرین افطاری ماه رمضان را خوردیم .هنوز بوی آن درخت ها را حس می کنم.
همین.
ایثار، نام من را در وبلاگش گذاشت.اول توی وبلاگ mz این بازی را دیدم.
۷ تا آرزوی محال؟
خَب پس من هم ۷ تا آرزوی محالم را می نویسم.
۱-با شرلوک هولمز عروسی کنم.
۲-در قرن ۱۷ زندگی کنم.
۳-کاپیتان کشتی شوم .
۴-ده سال زودتر به دنیا آمده بودم.
۵-همفری بوگارت بودم.
۶-هاینریش بل بودم.
۷-در زندان آلکاتراز زندانی شوم.
دوست دارم این دوستانم را هم به این بازی دعوت کنم:
مریم محمدخانی،مریم علایی پور،نگار رهبر،آیدا حق طلب،پرنیان فلاحی،شادی خوشکار،آرمان صالحی
.
بنده علاوه براینکه در اتوبوس های درون شهری حرص می خورم در اتوبوس های برون شهری هم حرص می خورم .یعنی دست خودم نیست اعصاب ندارم ، از تخمه متنفرم ، مورمورم می شود خُب .
و نمی فهمم که چرا این ملت انقدر عاشق تخمه اند؟یک روز سگی هم که بعد از عمری می رویم سینما هی باید صدای تخمه بشنویم.توی اتوبوس هم که واویلا.............
این بار طی 8 ساعت سفر دهان بنده به طور کامل صاف شد .8 ساعت متوالی از جناح شمال صدای تخمه می آمد .در جناح جنوبی هم 8 ساعت یک بچه گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد و تا می آمد ساکت شود این مامان و بابایش انگولکش می کردند و دوباره صدای بچه روی اعصاب من اسب می دواند.............
حالا بماند که شاگرد راننده هی رفت و آمد و آب خورد و هرچه می گفتی هم عمل نمی کرد و من نیز به دلیل اینکه هر 1 کیلومتر در جاده به دلیل نبودن مستراح آقایانی را دیدم که شلوارهایشان را پایین کشیده بودند ترجیح دادم درون اتوبوس را نظاره کنم تا جاده ی پرصفا را که توسط مایعاتی زرد رنگ آبیاری می شد!
در هر حال وقتی فیلم شروع شد از تمام جناحین صدای تخمه می آمد و من سرم را می کوبیدم به پنجره.و ملت از دیدن فیلم لذت می بردند و من به این فکر کردم که حاضرم به بدترین شکل ممکن بمیرم اما در آن حال صدای تخمه ای وجود نداشته باشد.
"یقینا همینک دشمنان فهمیده اند که با صدای تخمه قادرند زجرکشم نمایند؟"
حالا این ها همه خوب است.وحشتناک ترین صحنه ی زندگیم آشنایی با خانمی بود که هر عصر سوار اتوبوس هفت حوض می شود و همیشه کیسه ی تخمه اش دستش است و می نشیند و تا آخر مسیر تخمه می شکند.......................
من باید چیز دیگری متولد می شدم
اما گربه متولد شدم
میومیو کردم
ماهی خوردم
استخوانهای ماهی را لیسیدم
و دنبال موش های خیابان دویدم
و لذتم
ماشین های داغی بود که زیرشان لمیدم
کلیشه وار جفت گرفتم
و بعد موقع رفتن بود
مُردم
بدون هیچ آخرتی
نرم است
سبک است
خیس است
باران های بهار
و بوی هیچ چیز می دهد
و بوی چاقاله بادام های ترش
آبی است
یک آبی سفید
ریز است
سبک است
نرم است
یک کمی سبز است
باران های بهار
صورتی هم هست
بوی ابر می دهد باران های بهار
آفتاب است
ابر است
باران ها، ریز ریز است
بهار.......
من باید خودم را به دکتر نشان بدهم.
من باید بروم پیش روانشناس.
من همه چیز را با هم قاطی کرده ام.
زده است به سرم.
به جای ماشین ولیعصر سوار ماشین پاسداران می شوم.
خودم را جا می گذارم.
با سر می روم توی دیوار.
من یا دیوانه شده ام یا جادو شده ام یا جن زده.
کیفم جا می ماند
چول می شمارم و جایش می گذارم در مغازه.
من امروز اشتباهی زنگ زدم به دشمنم و وقتی او تلفن را برداشت مجبور شدم به او بگویم زنگ زدم عید را تبریک بگویم………….
یادت هست؟
یادت هست اولین بار کی با هم دوست شدیم؟
یادت هست کی رفاقتمان به لجن کشیده شد ؟
یادت هست درست از همین زمان ها بود در فروردین 86 که مشکلاتمان شروع شد؟
سر چه چیزی؟
نشریه ی دانشکده .
قدرت .
یکسال تمام.
اوایلش با لبخند و متلک و سیاستمداری و بعد درست آبان ماه دیگر خنجرهایمان را از رو بستیم و تاختیم و تاختیم و سر همه چیز از هم متنفر شدیم.
شدیم دو جناح و فحش و فحش کاری .
حالا چه؟
من عین احمق ها ، نه تقصیر من نبود .شماره ات شبیه رفیق فابریکم است.اشتباه شد.ناگهان تو برداشتی و من شکه شدم .چه می توانستم بگویم …..نمی توانستم قطع کنم.مجبور شدم حلول عید کوفتی را تبریک بگویم .
من باید به خاطر اشتباهاتم بروم روانشناس.حالم بد است.خیلی بد.

