تبليغاتX
کافه katz

 

 

بعضی وقت ها چقدر زندگی مجردی می چسبد. تازه ساعت 11 شب ولو می شوی جلوی تلویزیون و فیلم می بینی و ساعت 3 صبح می خوابی.از آنور 11 پا می شوی و کامپیوتر روشن است ، با موسیقی فولکلور روسی و فرانسوی و ایتالیایی .اوه از دیشب یک عالمه لیوان مانده که تویش چایی خورده ای.حس غذا پختن هم که نیست؛کباب ماهیتابه ای یا ماکارونی بهترین راه حل است.شاید هم امروز از آن روزهاست که خواهر بزرگه دعوتت کرده ناهار بیرون یا خانه شان؟ موسیقی بلند و پرده هایی که یادت می رود بکشیشان تا خانه روشن شود.در تاریکی می نشینی به تصویرسازی یا کتاب خواندن؛ساعت ها .آشغال ها را هم فردا خواهی گذاشت دم در.حالا نوبت پرو کردن لباس هاست.همه شان را از کمد می کشی بیرون.و بعد حوصله نداری جمعشان کنی،به خاطر همین می چپانیشان توی کمد تا فردا پس فردا جمعشان کنی.آنوقت گرسنه ات است به جای چای قهوه و نسکافه و کلوچه ای چیزی و فکر کردن راجع به اشتباهات بزرگ زندگی ات.حالا شب است موقع فیلم دیدن رسیده.

 

 

                   پیوست:می خواهم مدتی ننویسم.شاید یک ماه .شاید دوماه.شاید بیشتر

 

                                                پایان

 

 

 

 

 

+ ساعت توسط تهمینه حدادی |


 

 

مدت هاست که سوالی آزارم می دهد.

اولین بار زمانی بود که با یکی از همکاران آقا که سی ساله است رفتیم بیرون برای کاری و او علنا به من گفت که پول تاکسی اش را بدهم و تازه بعدا هم از من تشکر کرد.

آخرین بار هم که این سوال را از خودم پرسیدم دیروز بود که با یکی از آقایان عکاس درخانه هنرمندان بودیم و او به من گفت آمده است که کتاب سال تصویرگران را بگیرد و کلی با من جروبحث که برو به خواهرت بگو برای من مجانی یکی بگیرد و وقتی این کار را نکردم  قهر کرد و بدون خداحافظی رفت که چرا کتاب 35000 تومانی را مجانی به او هدیه نداده ایم؟!!!!!!!!!!!!!

البته یکبار دیگر هم این سوال به طور جدی من را آزار داد. آنهم زمانی بود که با x و Y و جیمز مهمان آمریکایی مان رفته بودیم بیرون و برگشتنه در حضور 3 تا مرد گنده بنده پول دربستی را حساب کردم چون آقایان که بسیار هم معروف می باشند ادعا کردند پول ندارند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!حالا جالب است که خانه ی یکیشان فرمانیه می باشد و به زودی برای ابد راهی انگلیس می شوند.البته بعد از این اتفاق خواهرم تا توانست سرشان داد کشید و پول من را از آنها گرفت .

 

من نمی دونم پسرای این دوره زمونه چطوری میخوان زن بگیرن و مرد هم مردهای قدیم.هرچی سعی می کنم خوش بین باشم نمی شود.یعنی تا چه حد آدم می تونه چتر و آویزون جیب زن ها باشه.یعنی حاضرا بمیرن یه قرون خرج نکنن.هر چی هم بنده به شخصه مرد بودن همه شون رو زیر سوال میبرم ککشون نمیگزه و به چتر بودن ادامه می دن و اسمش رو هم گذاشتن اقتصاد مند بودن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و در کمال پررویی هم کیف پولشون رو باز می کنن و جوری نگه میدارن که ببینیم توش 1000 تومنه و بس.

از غیرتشون هم که بهتره صحبت نشه.

من از گروهی بیرون رفتن و دنگی پول دادن حرف نزدم. از معاشرت با آدم رودربایستی دار هم نگفتم .ولی تا اونجا که تاریخ نشون داده مرد جماعت باید لطف کنن دست تو جیبشون کنن.وقتی هم که قراره مهمونت کنن لطف می کنن ساندیس می خرن یا از آدم می پرسن بهتر نیست با اتوبوس بریم،زودتر می رسیما؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یا نه میگن پیاده روی خیلی برای بدن خوبه و آدم رو پیاده تا سر گزارش کوفتی می برن.

اصلا هم به کار کردن یا کار نکردنشون ربطی نداره .دیگه وقتی در سن بیست سالگی مجبور میشی پول تاکسی یه مرد 30 ساله رو که ماهی 800000 تومان درآمدشه بدی یعنی مرگ (بعد از آن اتفاق رفتم و کشف کردم که حقوقش چقدره.می خواستم بدونم واقعا نداره یا چتره).جالبه که اصلا به ذهنشون هم نمیرسه که شاید زشت باشه انقدر چتر و خسیس و دندون گردیم!

حتی حاضر نیستند برای خوشی خودشون هم خرج کنن .اگه چیزی مجانی  باشه میان و استفاده می کنن و اگر روزی هم با دختر مورد علاقشون برن بیرون بستنی کیم می خرن. و معتقدند تعریف اصلی فمینیست این است که زن هم پا به پای مرد در خرج زندگی شریک باشند و آنها البته فمینیست اند اما خب نظر مامانشان هم مهم است و زاییدن پسر خیلی مهم است و قرمه سبزی هم دوست دارند و معتقدند زن پس از ازدواج باید عاشق شوهرش باشد و پرهیزگار و به خاطر این عشق آسمانی جواب سلام پسرخاله اش را هم ندهد!!!!!!!!!!!!!!!!

باورتون نمیشه که یه روز که 5 ساعت تو آفتاب بودیم و بهx گفتم برو آب معدنی بخر از تو کیفش آبی رو که گذاشته بود تو فریزر یخ زده بود و در آورد و بهم داد.

جالبه که دخترها  هم خرن و حاضرا برای پسرها خرج کنن.و البته خودم را هم جمع بستم و از این به بعد اصلا مهم نیست که آنها هم پول ندارند .بهتر است راننده ها پیاده شوند و ما را بزنند تا اینکه انقدر مرد جماعت را پرو کنم و از این به بعد هم هروقت گرسنه ام شد برای خودم چیز می خرم وجلوی آنها می خورم..........

البته این قصه سر دراز دارد که می ایستند و کارهای مردانه را نیز انجام نمی دهند و تازه حقشان  را هم باید برویم و بگیریم و البته درباره ی خاله زنک بازی هایشان هم که قبلا صحبت شد.

حالا سوالی که مدت هاست من را آزار می دهد و نمی دانم جوابش چیست؛ این است: تعریف مرد در کشور ایران چیست؟

 

 

X= به دلیل حفظ آبروی این فرد هنرمند از آوردن نامش معذور شدم.

* اشاره ی این متن به کلیه ی دوستان، همکاران، هم صنفی ها ، آشنایان و  هنرمندان و عکاسان مذکری است که با آنها در خیابان ها و سر برنامه ها و پروژه ها بوده ام. _____ البته اصلا به رویتان نیاورید______

**با تشکز از کلیه ی دخترهای دور و برم که پیشاپیش تمام مطالب گفته شده را تائید نموده و گفتند خودشان رویشان نمی شود مردها را بکوبند .

+ ساعت توسط تهمینه حدادی |


   

 

 

 ولادیمیر ها همه خوبند.

   خواه پوتین باشند.

   خواه مایاکوفسکی.

        من نوع دومش را بیشتر دوست دارم که شاعر است.زیاد از ورزشکارها خوشم نمی آید.

 

ولادیمیر ناباکوف جا ماند از قافله.

 

 

 

+ ساعت توسط تهمینه حدادی |


 

با سلام؛

 

آقایان عزیز، اگر یادتان باشد چندی پیش جلسه اول آموزش "چگونه به زنان دست بزنیم" را برگزارنمودیم و گفتیم که در آن روش از کت یا کاپشن استفاده می نماییم.

امروز روش دیگری را آموزش می دهیم که البته چون همراه با کتاب است روش فرهنگی و قابل قبولی است.

 

مواد لازم:

1-شما

2-نمایشگاه کتاب

3-مصلا

4-غرفه های شلوغ

 

شما در این روش وارد غرفه ها شده یا دم غرفه های شلوغ می ایستید و از زوایای مختلف مشغول

می شوید.

این روش به دلیل اینکه خانم ها حواسشان پی کتاب هاست بسیار موفق است و اگر کسی هم متوجه شد

 شما می توانید خودتان را در میان جمعیت گم و گور کنید.

                                      

                                                    تا آموزش بعدی خدانگهدار  

 

 

 

 

 

+ ساعت توسط تهمینه حدادی |


 

 

                         

                               بدترین اتفاق ممکن این است که مردها خاله زنک شوند.  

+ ساعت توسط تهمینه حدادی |


 

 

بعد از عید یکی از دوستان گفت: میای دوتایی بریم کنیا و تانزانیا؟

و من هم با هیجان گفتم:آررررره

اما بعد به هرکسی درباره ی این اتفاق هیجان انگیز گفتم مسخره م کرد و گفت : همه میرن اروپا ،تو میخوای بری وسط یه عالم وحشی؟

حتی یه نفر هم گفت : اونجا همه هی دورت جمع میشن و بهت دست میزننا.تو برای اونا عجایب غرایبی.

و این شد که من هفته ی قبل رفتم بافق و نمی دانم چرا این اتفاق همانجا افتاد؟!

انقدر آدم دورو برم جمع شد و نگاهم کرد که حد نداشت.

القصه تمام ساختمان های قدیمی این شهر تخریب شده اند و جای خود را به ساختمان های آجر سه سانتی داده اند و جهت اشاعه ی دین خانه ی وحشی بافقی نیز تخریب شده تا حیاط مسجد جامع وسیع تر شود.

این بود که در انتهای سفر ما از قطار جا ماندیم و آقای راننده هم اصلا نمی دانست راه آهن کجاست پس مجبورا یک ماشین گرفتیم تا اردکان و در بین راه 100000 تا کامیون دیدیم که کاشی های میبد را حمل می نمودند .آنگاه قطار را دیدیم و دویدیم و راننده داد زد: پول من!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و ما بازگشته و پولش را دادیم و شبیه به یوزپلنگ دوباره دویدیم و خود را پرت کردیم در قطار. ما که قرار بود 9 از یزد راه بیافتیم ساعت 11:30 خود را به کوپه مان رساندیم و دیدیم یک نفر را دارند آن تو می گردند و پلیس در کوپه ی ماست .....

این بود انشای من

 

 

+ ساعت توسط تهمینه حدادی |


 

 

 

سه سال پیش وقتی توی دفتر یکی از نویسندگان به نام آن دوران(ش ش) نشسته بودیم ناگهان از انجمن یوزپلنگان زنگ زدند .این شد سوژه ی ما که  تا 1 سال به او بخندیم.هیچ گمان نمی کردم چند سال بعد این اتفاق گریبان خودم را بگیرد.دارم با انجمن دفاع از یوزپلنگان چند روزی می روم بافق .با آدم هایی که هیچکدامشان را نمی شناسم.می رویم جایی به اسم آهن شهر.آنجا گونه ای از یوزپلنگ زندگی می کند که تنها یوزپلنگ از این نوع است که در دنیا وجود دارد.می روم برای دوچرخه گزارش بگیرم.

این چند روزه حسابی سوژه ی دیگران بوده ام بابت یوزپلنگ ها.

خواهرم می گوید: وقتی آنجا از قطار پیاده شدی یوزپلنگ ها با دامن چین چینی و گروه مارش می آیند به استقبالت.

یکی از دوستان دانشگاهی می گوید: نترس.یوزپلنگ ها هم یوزپلنگ های قدیم.الان می روی و می بینی دارند آدامس می جوند.

بابایم هم دارد از دلشوره می میرد.

یکی از پسرهای دانشگاهمان هم گفت: بی ادبی است اما از طرف من آنها را ببوس.

یکی از همکاران هم می گوید: برای جلد سرت را بکن توی دهان یکیشان و بگو ازت عکس بگیرند.

شما هم پیشاپیش می توانید نظراتتان را بگویید اما مواظب باشید که مسخره ام نکنید.چون چند سال بعد در جایی می نویسید: چند سال پیش وقتی در وبلاگ ( ت ح) خواندم................
+ ساعت توسط تهمینه حدادی |


 

 

همه چیز یک بلوار است

با درختانی سبز

و ماشین هایی سیاه؛

درختان اندکی به خاکستری می زنند

و من در طول بلوار می شتابم

من گاهی زردم،

گاهی قرمز راه راه ام،

گاهی آبی می شوم،

یکبار سفیدم،

یکبار بنفش

و می شتابم؛

ما بلوار را پایین می آییم

ما بلوار را بالا می رویم

و گهگاه درختان مرا تعظیم می کنند

گاهی لخت می شوند برایم

ما می شتابیم تا ته بلوار

لخت می شویم و می دویم

و بر آسفالت های طوسی محو می شویم

+ ساعت توسط تهمینه حدادی |


 

این روزها اعصاب ندارم.فکر کنید در یک دانشکده ی کوفتی که برای روزنامه نگاری است،یک نشریه درست و حسابی در نمی آید .حالا هم که با هزار بدبختی و مکافات و حرف مفت شنیدن دارم یک نشریه در می آورم دیروز با بچه های رشته ی مترجمی دانشکده جلسه داشتم که بیایید با ما کار کنید.آنها هم گفتند: چه سودی داره؟میشه کارآموزیمون محسوب بشه؟ میشه حق التحریر بدین؟ما وقت نداریم. میشه عضو دائم فدراسیون روزنامه نگاران بشیم؟ما فقط هر سه ماه می تونیم بیایم تو جلسه ها! بعد هم همشون نشستند و برای من راجع به روزنامه نگاری نطق کردند و کم مانده بود بپرسند: شما جایی کار می کنید؟اگر این را می پرسیدند قاعدتا می گفتم:بله درباره گلزار یه بار یه مطلبم تو هفته نامه ماهان نوشتم.

اووووه ه ه ه که چقدر برای من کلاس گذاشتند .

کلی درباره ی مکتب های رئال و سورئال برایم حرف زدند و برایم توضیح دادند که یعنی چه!!!!!!!!!!!!!!!

فقط توانستم یک ساعت نگاهشان کنم و به این نتیجه برسم که بهتر است از این به بعد هیچ صفحه ای را به هیچ رشته ی دیگری اختصاص ندهم و این دختر ننره شادی را که معتقد است که تخصصی هنر و تئاتر می نویسد و وقتی از او می پرسی: محمد چرم شیر کیست یا حمید امجد چه کسی است یا بخشی از فعالیت های قطب الدین صادقی را بگو نگاهت میکند و می گوید: من اینا رو نمی شناسم ،نه اینکه حرفه ای کار می کنم ،این آدم ها به کارم نمیان خانم حدادی؛را تحمل کنم.

ای کاش من هم انقدر اعتماد به نفس داشتم.

وای خدای من ،این مملکت با این جوان ها به کجا می رسد.دک و دهان من سرویس شد وقتی در طول دو سال سه تا از بچه های کلاسمان حتی یک گزارش هم ننوشتند و آخر ترم چهار آن اتفاقی که نباید می افتاد افتاد.جلوی چشم من دخترهای کلاس سیگار هایشان را برداشتند و شروع کردند در بالکن دانشگاه به کشیدن و تعارف هم زدند.البته چون دو سال منتظر این اتفاق بودم هیچ تعجب نکردم.فقط فهمیدم دانشگاه یعنی آزادی و بی بندو باری و اللی تللی و اصلا چه معنی دارد که کسی در نشریه دانشکده کار کند.اصلا اتحاد یعنی چه؟ همکاری یعنی چه؟ اگر کسی انقلاب کرد و جنگید جوان قدیم بود.جوان های بی بخار امروز جز اینکه توی کلاس درباره سکس حرف بزنند کار دیگری ندارند.آرزو به دلم ماند که یکبار با بچه های کلاس بنشینیم و درباره پیشرفت علمی حرف بزنیم و وقتی دلستر کوفتی می خوردم پشت سرم حرف نباشد و اعصابم به خاطر اینکه الان کلی پشت سرم حرف می زنند که علافم که نشریه در می آورم خورد است.با اینهمه انگیزه معلوم است که هر اتفاقی می افتد همه مان گردن کج می کنیم و می گوییم: چشم.

رئیس دانشکده هی غر می زند که چرا بچه های دانشکده را فعال نمی کنی و من هی قسم و آیه که با اینکه درسم تمام شده هفته ای سه بار دانشگاهم و جلسه پشت جلسه و ناامیدی پشت ناامیدی.تا الان هم اگر مصطفی و ماندانا نبودند دق کرده بودم.

همه می گویند: ادامه تحصیل بده.

بخورد تو سرم دانشجو بودن.

توی گالری ها  و خیابانم ها بیشتر یاد می گیرم.

+ ساعت توسط تهمینه حدادی |


 

 

 

این اولین داستانیه که نوشتم .دادمش به سروش نوجوان و عذرا جوزدانی هم اون رو در صفحه های نوجوانان کار کرد.وقتی چاپ شد فکر می کردم ادبیات ایران رو متحول کردم.بعد با خودم فکر کردم که خدایا یعنی ممکنه روزی برسه که من بتونم هم پایه ی نگار رهبر و آیدا حق طلب که سالهاست دارنم کار می کنن بشم ؟ یک زمانی فکر می کردم یعنی میشه همه ی نویسنده های معروف منو بشناسن؟

آخرین آرزوم این بود که یعنی میشه لیلا رستگار کسی که همراه با اکبر گنجی بعنوان بهترین خبرنگار ایران انتخاب شده منو در حدی بدونه که بذاره باهاش کار کنم؟

حالا همه چیز کوچیکه.این روزها همه ی دنیا کوچیک شده.اوووه ه ه تا بزرگترین جایزه ی ادبی جهان !!!!!!

 

 

 

 

دختر قد درازه ی میز اول

 

آن دختره با آن دماغ رو به بالایش فکر می کند خیلی خوشگل و خوش تیپ است.با آن قد نردبانی اش رفته نشسته میز اول.همه ی بچه های کلاس عجیب و غریب و از خود راضی اند.

***

 

از ناظم این جا متنفرم.چون من و آن دختر درازه را بغل دست هم نشانده.از این دختر ننرهاست.همه می گویند بچه درسخوان است.از قیافه اش معلوم است،چون عینکی است و زیر چشم هایش گود افتاده.

 

* **

 

معلم شیمی به هر گروه یک تحقیق داده.من و این دختردرازه را هم که اسمش مهساست انداخته توی یک گروه.بدبختی یکی دو تا نیست ؛تازه اسم هایمان هم توی دفتر پشت سر هم است و همه اش که می خواهند درس بپرسند من و او را صدا می کنند.

 

***

 

داریم می رویم اردو .از کلاس ما فقط من هستم و مهسا.الان توی اتوبوسیم و نشسته ایم پیش هم .حالا به نظرم دماغش رو به بالا نیست.

***

آخر سال است .همین الان مامان آمد و من رو به زور از توی بغل مهسا کشید بیرون.بس که گریه کردیم فکر می کنم تا دو سال هیچ اشکی از چشم هایمان بیرون نیاید.

 

 

 

 

برای صنم تبری .دوست کلاس اول راهنمایی ام که هیچ خبری از او ندارم

+ ساعت توسط تهمینه حدادی |


 

مریم خدا چه کارت کند.

امروز که دقیقا تولد قیصر است باید دفترت را باز کنی و من امضای قیصر را

روی صفحه ی اول آن ببینم و بعد نگاهت کنم و

تو بگویی واقعا برای خودشه جعل نکردم.......

می دانی که یک زمان آن موقع ها که سیزده چهارده ساله بودم دلم می خواست ازش امضاء بگیرم و

 وقتی بزرگتر شدم و هفته ای یک بار می دیدمش رویم نشد .

امروز یواشکی حال هردویمان بد بود.

با اینکه من نارنجی پوشیده بودم.با اینکه تو ادعای خوشحالی می کردی.

 

+ ساعت توسط تهمینه حدادی |