*آقا رفتیم با هانیبال الخاص گفتگو بگیریم دیدیم جناب فیروزه ای عزیز نشسته است کنارش و خب یکی از دونفری که بنده در زندگی ام از او می ترسم جناب فیروزه ای است.ایستادیم تا صحبت ها تمام شود و با احترامات از هانیبال درخواست کنیم با ما گفتگو کند. آنروز جو گرفته بودمان و صبح ساعت 9 رفته بودیم نیاوران و درخواست نموده بودیم درها را بازنمایند ما آثار دامون فر را ببینیم و آنجا بود که به نقش مهم پاچه خواری های گذشته مان پی بردیم.
*ساعت 5 و نیم با خودم گفتم تنبل نباش پاشو برو نگارخانه ی الهه و کارها رو ببین و شماره ی هانیبال را هم بگیر و با او گفتگو کن مثلا قول داده بودی هفته ای دو تا گفتگو بدهی روزنامه .
این شد که راه افتادم بدون اینکه بدانم پلاک نگارخانه چند است و خب اولین باری بود که می رفتم آنجا.
بالاخره بعد از کلی گم شدن در خیابان گلفام نگارخانه را پیدا کردم و دیدم هانیبال هم هست و منتظر ماندم که حرف هایشان تمام شود که ناگهان...............
*دختری که یک عالمه ریمل داشت. دختری که تصور می کرد روزنامه های ایران با قلم پرتوان او متحول شده اند . دختری که خنگ بود آمد .
او وسط حرف های هانیبال و جناب فیروزه ای پرید و شروع کرد به مصاحبه.
هانیبال گفت : اولین سوالت رو بگو.
و دختر گفت: استاد . در این چند سال که ایران نبودید.....
و هانیبال از او پرسید: من چند سال ایران نبودم؟ من کجا بودم؟
و دختر با خوشحالی گفت: 10 سال. اروپا بودید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
این اولین سوتی او بود که حال هانیبال را بد کرد.
*دختر، هانیبال را برداشت و برد پای کارهایش و شروع کرد به سوال کردن.
- استاد این فلسفه ای که در کارهاتونه چه مفهومی داره؟
- استاد منظورتون از این چشم ها که نگاه خاصی دارن چیه؟
- استاد چرا در آثار شما غم وجود داره؟
- استاد شما چه تشابهی بین خودتون و افکار مولانا دیدین که در آثارتون ابیاتی از ایشون رو می نویسین؟
*سوال های احمقانه ی دختر را برای یکی تعریف می کردم گفت : اولین کتاب ناظم حکمت که با ترجمه احمد پوری در اومد. یه خبرنگار زنگ زد به پوری که: ببخشید من می خواستم با آقای حکمت صحبت کنم.
پوری هم برگشته گفته: متاسفم خانوم آقای حکمت فوت شدن.
دختره هم آن پشت کلی ناراحت شده و تسلیت گفته.
پیوست:
نگارخانه ی الهه 3 تا خیابان بالاتر از همشهری است.
دختره از روزنامه ایران آمده بود.
هانیبال الخاص دو سال خارج از ایران بوده . آن هم آمریکا.
جناب فیروزه ای مدیر نگارخانه های خانه ی هنرمندان است.
پیوست۲:
خدا مرگم بدهد . همین الان مجری اخبار ۲۲ گفت: یکی از آثار پیکاسو در استرالیا ۶ میلیارد فروش رفت. پیکاسو نقاشی است که آثارش شبیه نقاشی های کودکان تازه قلم است اما عده ای معتقدند در آثار او ظرافت هایی دیده می شود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ده
سال
دیر
متولد
شده ام.
همیشه!
من مرده بودم.
دیگران می گفتند.
گمان می کردم بیهوشی است.
از تخت طبقه سوم قطار افتادم پایین.
آموزش پرورش داشت ما را می برد بندرعباس.
15 سالم بود.
از تخت افتادم پایین.
بلند شدم و روی صندلی نشستم.
بعد یک دالون سیاه بود.
یک نوری آن ته بود.
من می دیدم که کف قطار ولو شده ام.
صدایم می کردند.
به زور می خواستم چشم هایم را باز نکنم.
دالون پر از آدم هایی بود که در زندگی ام بودند.
آنها مرا می دیدند که دارم به ته دالون می روم.
راه را باز می کردند که بروم.
توی قطار همه هوار می کشیدند: تهمینه چشماتو وا کن.....
و من باز نمی کردم.
از قصد باز نمی کردم.
نمی خواستم برگردم.
ده دقیقه ای شد.
من سبک بودم .
و بعد رویم آب ریختند.
چشم هایم را باز کردم.
کلی آدم دور و برم بود.
آقای تایپیست خیلی جالب است.
او وقتی چیزی می خورد صداها را نمی شنود و حرکت ها را حس نمی کند.
او آن روز که آقای مدیر هنری، بستنی مگنوم خریده بود بستنی را هورت می کشید .
او آن روز لیوان آبلیمویی را که وسط میز بود و برای همه برداشت و مزه مزه کرد و بعد بخشی از آن را ریخت توی لیوان خودش تا برود و با آن شربت درست کند.
آقای تایپیست هر 5 دقیقه یک کلمه را تایپ می کند و خب هیچکس شاهد این اتفاق نیست چون شیفت صبحی ها که می روند .من می مانم و 6 تا آقا که هیچکدام با نوشتن و منتظر تایپ مطلبشان ماندن سر و کار ندارند. میز من و آقای تایپیست کنار هم است و من آنروز آمدم و دیدم آقا صندلی ام را برداشته . پاهای خسته از کارش را گذاشته آن رو.آقای تایپیست همه اش غر می زند و نمی تواند کلمه ها را بخواند.نمی دانم که چرا تایپیست صبح عین او نیست.آقای تایپیست با اینکه باید ساعت 3 بیاید ساعت 4 و نیم می آید و وسط کار کردن هم مدام غیبش می زند.او دو ساعت هم پای تلفن است .
من می دانم که او هر وقت چیزی می خورد نه صدایی را می شنود و نه حرکتی را حس می کند. به خاطر همین هیچوقت دیگر هی جلوی چشم هایش دستهایم را تکان نمی دهم بلکه می گذارم خوردن و هورت کشیدن هایش تمام شود.
1-modiliani
2-لابیرنته پان
3-run lula,run
4-روز هشتم
5-داگویل
6-swiny todd
7-orfanto
8- فریدا
9- بهشت
10- پیانو
11- دزد دوچرخه
12- ژاکت
1-سگ کشی
2-هامون
3- ده
4- طلای سرخ
5- پری
6- لیلا
دلم می خواهد بزنمش.
دلم می خواهد تا آنجا که می شود بزنمش.
گهگاهی حتی گفته ام که یک روز از آن پنجره ها پرتش می کنم پایین.
اگر بزنمش ، اگر تا آنجا که دلم خنک شود بزنمش ولش می کنم تا باز غلت بزند در حماقت های همیشگی اش.
می دانید از اول احمق بود.
یکی هم باید مرا بزند به خاطر حماقت هایم ، که با حماقت دیگران کنار می آیم .
دلم خنک می شود اگر بزنمش. که برود و بمیرد در دردهای همیشگی اش.
و بعد می نشینم و دردهایم را بالا می آورم.آن ها را که بالا آوردم .آنها از او بالا می روند و محصورش می کنند.
و من آنوقت بزرگ شده ام.انقدر بزرگ که دیگر او را خواهم بخشید. و آنوقت در راه بازگشت در تاکسی می نشینم و های های گریه می کنم.
دلم می خواهد خودم او را بزنم، فقط خودم.
ما داشتیم نبش قبر می کردیم.ما داشتیم خاک ها را
می کندیم و هرچه می کندیم به هیچ چیزی نمی رسیدیم.
مگر می شود در عرض دو ماه ناپدید شده باشد
و استخوانی هم از او باقی نمانده باشد؟
انگار شده بود.
کنار او یک نفر دیگر را خاک کردیم
و انگشت هایمان را گذاشتیم روی خاک
و برایش فاتحه خواندیم.
من بودم،مسعود بود و آتوسا.
چهار تا بودیم .آن یکی را یادم نیست.
ما کنار مرغ بهار، پرنده ای را خاک کردیم
که اسد و صمد انقدر فشارش داده بودند که مرده بود.
ما دست هایمان را خاکی کرده بودیم و مامان بهار دعوایمان کرد.
"به مامان هایتان می گویم که دست هایتان را کرده اید توی باغچه"
ما ترسیدیم و فرار کردیم.
آن موقع بهار 2 سالش بود .الان بهار 17 سالش است.
این اتفاق برای 15 سال قبل است.
امروز که بعد 3 سال رفتم توی حیاط و باغچه را دیدم یادم افتاد.
جل الخالق! در حالیکه هرجا قدم می گذاریم پر از گشت ارشاد است امروز دوباره بوفه ی آکسفورد(دانشکده مان) بسته بود و بنده به همراه یکی از پسرهای دانشکده که بسیار حرف های مهمی داشتیم مجبور شدیم راهی کافی شاپ ته کوچه دانشکده مان شویم.ده دقیقه ی اول خیلی خوب بود چون ماندانا هم آمد و ما بحث اصلی مان را کردیم اما پس از آن دو عدد بچه ی 18 ساله آمدند و نشستند روبه روی من و صد البته چه خوب که هم دانشگاهی بنده پشتش به آنها بود.
در همان هنگام بود که بحث های تخصصی منصور درباره ی معضلات سیاسی( که البته ربط مستقیم به بحث مهم ما هم داشت) شروع شد و من هر 5 دقیقه یکبار یک متر از جایم می پریدم .منصور همچنان به بحث ادامه می داد و دست هایش بالا و پایین می رفت و من هیچکدام از حرف های او را نمی شنیدم.
من کارهای مهم تری داشتم .من داشتم با خودم تحلیل می کردم که خب اینجا که همه ی میزها پر است .کافی شاپ لاوان هم که خیلی نورانی است آیا من واقعا شاهد بوسه های دو نفر هستم؟ نه باورم نمی شد و هربار منصور با تعجب نگاهم می کرد که من چرا آرام و قرار ندارم. البته کار در همین جا پایان نیافت چون من قیافه ی بچگانه ی دختر را هم که مانتوی گشاد پوشیده بود و مقنعه اش هم جلو بود با خودم تحلیل کردم و آخرش هم شاهداین بودم که چطور سیب زمینی سرخ شده ها را از دهان هم می گیرند و صد البته جراتشان قابل تحسین بود.
منصور اولی اینها را برای تو نوشتم که بگویم من امروز اصلا حرف های تو را دقیق نشنیدم .می شود یکبار دیگر درباره ی معضلات سیاسی صحبت کنیم؟
باز هم بهترین کادوی تولدم را او به من داد.
پارسال آمده بود تهران .ما هفت حوض بودیم.
آمد آنجا.
کیسه را داد دستم.
نگاهش کردم و گفتم: هما بالاخره برام خریدیش؟
می دانستم .یعنی حدس می زدم که بالاخره بعد از اینکه 3 سال دست هایم را چسبانده ام به شیشه ی مغازه ها و آن عروسکه را نگاه کرده ام رفته است و برایم خریده است.
توی کیسه آن عروسکه بود.همان عروسک لات که کت و شلوار لی داشت .چون آرم مکدونالد روی لباسش بود اسمش را گذاشتم محمود.محمود عروسک من 34 سالش است و 2 سال هم توی زندان بوده.
باز هم امسال دیوانه ام کرد. دو ، سه هفته قبل مینا گفت: لعنتی دوباره که تولدته من یه قرون پول ندارم.حالا چی لازم داری ؟
و من گفته بودم.
یک روز زودتر از تولدم پستچی آمد و زنگ زد .بسته سفارشی بود.
از شمال بود. هما فرستاده بود.نشستم توی راه پله. همان چیزی تویش بود که به مینا گفته بودم.لعنتی های حقه باز.
آن لحظه تمام تنهایی هایم پر شد.
آن لحظه هما بود.همای لعنتی ای که من را سه سال است تنها گذاشته و رفته. همای لعنتی ای که همیشه عاشقم بود و من را می پرستید و من حرصم می گرفت از عاشق بودنش.
دو، سه ماه پیش که داشتم به تنهایی هایم فکر می کردم؛به اینکه چرا دور و برم پر از آدم است و باز تنهایم فهمیدم تمام دردم خلاء نبودن اوست .همای لعنتی برگرد.کلی حرف دارم.کلی هیجان که با تو تقسیمش کنم.دلم لک زده برای اینکه هر عصر زنگ بزنیم خانه ی هم و من ماجراهایی را که از صبح برایم اتفاق افتاده بگویم.دلم لک زده که برویم هفت حوض.که برویم و من با همه ی مغازه دارها سلام علیک کنم و هی تو خودت را بزنی که تهمینه آبرو داریم تو را جدت آدم که با همه سلام علیک نمی کند.
پیوست: با تشکر از پرنیان،یاسمین،مریم،فریبا
هما و همایون و همی اسم هایی است که هما را با آن ها خطاب می کنیم
او به من گفته بود که من گل سینه ام.
او به من گفته بود.
اما من گفته بودم:نه
من گل سینه شدم و بعدش فهمیدم.
دوباره آنها گفتند:بیا
رفتم
گمان می کردم دیگر گل سینه نیستم.
او گفت :نرو
گل سینه اصطلاحی است که او به کار می برد.
حالا من گل سینه ام و هرچقدر تقلا می کنم کنده نمی شوم.گل سینه ها حتی دست ندارند که بتوانند دست و پا بزنند.
من دارم حماقت بالا می آورم.
حماقت های خودم را.
کنده نمی شوم از لباسشان.
او به من گفته بود.
من نفهمیدم.
دلم می خواهد خودم باشم.
دلم می خواهد تهمینه باشم.
توی بند و بساطم یک فاکتور دارم که سه چهار سالی هست به آن فکر می کنم.
فاکتور پیک است.پیک موتوری محمود کاتی.
بالا و پایینش از مسیح حدیث نوشته اند و دوطرف دیگرش از سامرست موآم و کارن گلدمن.امضایش هم با یک روان نویس نارنجی شده و یک صلیب است.قطع فاکتور 2 برابر فاکتورهای معمولی است.بهانه ی خوبی است برای گزارش اما با اینکه دو،سه بار پیشنهادش دادم هیچکس قبول نکرد.اصلا یادم نیست که این فاکتور چرا به دستم رسید.جمله ها و حدیث ها را بخوانید .خودشان کلی جای بحث دارند.
از نیکوکاری خسته مشوید،زیرا که در موسم آن درو خواهید کرد.
تراژدی نیست؛ می میریم.فاجعه آن است که بدون عشق بمیریم.
تنها یک راه بسوی بهشت وجود دارد،در زمین آن را عشق می نامیم.


