من و حاج آقا با هم تنها هستیم.
دفعه دوم است که من را می بیند.
می گوید: خانم حدادی تو کجایی هستی؟ تو بزرگتری یا هداتون؟
بر و بر با چشم های گرد نگاهش می کنم.
می گوید: بیا بشین پشت کامپیوتر! راحت باش!
بعد همکارش می آید تو. می نشیند پشت یک کامپیوتر دیگر و سیاوش قمیشی میگذارد. دوباره چشم هایم گرد میشود.موبایل همان پسره زنگ میزند. ترتیل قرآن است آهنگ موبایلش. هی فکر میکنم که ما کجای دنیا ایستاده ایم؟
بعد حاج آقا کار من را ول میکند و میرود می نشیند پیش دوستش و 45 دقیقه راجع به خدا و علی حرف می زنند.
بعد می گویم: قرارداد من چه شد؟
میگوید: خانم حدادی در راه شهدا و ترویج شهادت پول نگیر. حالا که 15 فریم کار کردی ما فریمی 20 تومن بالاترین نرخمونه!!!!!!!!!!!!!! جلد هم که بیخیال!
میگویم: پس پول صفحه آرام چی؟
نگاهم میکند و می گوید: دیگه بیخیال خانم حدادی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نگاهم گره می خورد به شوفاژها و جوراب های پهن شده ی رویش.شنبه ها کل اداره ساعت 1 می روند فوتبال.
میگوید: خب کتابی که تصویرسازی کردین درباره شهادت بوده . ما هم که مجانی در راه ترویج فرهنگ شهادت پخشش می کنیم. شما هم پول نگیر خدا اجرتو یه جا دیگه میده! ما آدم های فرهنگی .....................
(فرهنگی بودن خودم را بالا می آورم)
توی کامپیوتر حاج آقا دارم فریم ها را اصلاح می کنم . یک عکس از آن خانم نویسنده خیلی خوشگله که چادری است هم توی یک فولدر روی صفحه است . همان خانمه که زن صیغه ای میشود و فقط هم ادبیات دینی و انقلابی کار می کند.
حاج آقا هی سفسطه میکند.کل کل می کنیم. میگویم: من حق ام رو میخوام.
میگوید: می پرسم بهتون میگم. اگه بیشتر ندادن چی؟
میگم: قضیه منتفیه.
مشایعتم می کند تا دم در.
از در میزنم بیرون.
حاج آقا صدایم میکند که : خانم حدادی با ما راه بیاین. سپاه دوست داره بیشتر با شما کار کنه!