تبليغاتX
بلوط

بلوط

 

قدیم ترها عاشق یوسوجی بودم اما حالا فکر می کنم واقعا چه چیزهای مسخره ای می دیدم. آخه باید زمین فوتبال ۲۰۰۰ متر باشد یا کاکرو توی دلش با دیگران حرف بزند و آنها بشنوند. یا واقعا می توان روی شانه ی کسی پرید و گل زد؟

دیشب هم که نور علی نور بود.

یه دسته فوتبالیست ریختن دم باشگاه تیم امید و تا می شد همه چیز آنها را داغون کردند تا اینکه تیم امید تصمیم گرفت تسلیمشان شود و با آنها مسابقه بدهد. و ما فهمیدیم با زور همه چیز به کرسی می نشیند.

این فوتبالیست ها هم که همه شان یک خواهر دارند و موی خواهرشان را می اندازند به گردنشان.

باشد که قبول حق افتد.

+ نوشته شده در  88/01/31ساعت   توسط تهمینه حدادی  | 

 

..

در راه تحقق اصلاح الگوی مصرف میان وعده های خبرنگاران همشهری قطع شده و گفته اند روزی یک استکان چای می دهیم به شما. پول این اصلاح ها کجا می رود خدا می داند؟

..

درد می کشم.

مریم نمی فهمد .

شادی یک کم می فهمد.

یاسمین خیلی می فهمد.

مریم چای ترش سفارش می دهد ، من چای معمولی.

چای ترش را من می خورم.

می گوید: حدادی چقدر اینجا حس پاریس میده به من.

تابلوی گنده ای را که آنجاست نشان می دهم و می گویم این عکس را دوست من گرفته .گرامافون برای ما می خواند.بعد مریم وسط خیابان گیر می دهد شالت را درآر من سرم کنم باهاش عکس بگیرم.

می گویم: خوشم نمی آید وسط خیابان . انقلاب را گز می کنم.آنها می روند پی کسب علم.

..

می رسم به تو. می نشینیم در پارک بانوان. من لیس لیس آلوچه می خورم.وقت نمی کنیم روسری هایمان را درآریم بس که حرف داریم و جای امنی پیدا نکرده بودیم برای 5 ساعت نشستن و پول ندادن.

 

..

حمید روی زنش غیرت دارد. اولین بار است که می آییم خانه شان. چقدر چاق شده است. خودش پذیرایی می کند. خواهرش میزند به من که : " حمید آقا روی خانمش تعصب دارد. توی خیابان دستش را حلقه می کند دور او که کسی بهش نخورد"

می گوید:" من و خواهرها اصلا جرات نمی کنیم جلوی حمید آقا لباس آستین کوتاه بپوشیم"

من و خواهر حمید و حمید سفره شام را می اندازیم.

و من همچنان با تعجب به همبازی دوران کودکی ام نگاه می کنم.

..

صبح ها کتاب هایم را پرت می کنم توی کیسه و لخ و لخ با روسری چروک خودم را می رسانم به کلاس زبان.

خانم های کلاسمان همگی هلو می باشند و از آرایشگاه می آیند کلاس. البته یک دختره هم هست که بیست سالش است و توی شیشه شیر چای و  آب می خورد. یک نفر هم هست که هی من را نگاه می کند و من آرزو می کنم لااقل داداش داشته باشد. رویا دوباره افتاد . او  هر ترم را دو بار می گذراند.

یک خانمی هم هست که جلسه اول این ترم آمد و گفت : درس خوندی تو عید؟

گفتم:  نه.

گفت: هی خوردی خوابیدی؟ واقعا که؟

بعد فهمیدم خودش بار دوم است این ترم را می گذراند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  88/01/23ساعت   توسط تهمینه حدادی  | 

۱

14 فروردین1388:

4 بعد از ظهر، در اتوبوس،

محل قابل رویت: دیوارها ی پل سیدخندان

مورد قابل مشاهده: مردی که شلوارش را پایین کشیده و دارد یک دیوار را آبیاری می کند!

 

 

۲

هیچوقت جرات نکرده ام از زنانی که جلوی همه حجاب دارند بپرسم چرا؟

بپرسم چرا جلوی برادرتان ، عمویتان، دایی تان، حجاب دارید؟

چرا وقتی پدرتان هست جلوی او از شوهرتان حجاب می گیرید؟

جرات نکرده ام بپرسم که دین تحریف نمی شود با این کارها؟

جرات نکرده ام درباره ی سنت ها بپرسم ؟ سنت هایی که زاده ذهن بیمار پدران ماست.

 

+ نوشته شده در  88/01/15ساعت   توسط تهمینه حدادی  |