تبليغاتX
بلوط

بلوط

 

 

مواد لازم:

شما

دست شما

یک شب تاریک

یک موجود مونث

یک تاکسی

 

روش تهیه:

ابتدا در صف تاکسی صبر میکنید تا ببینید عکس العمل بانوان صف چیست اگر در تاکسی نشستند پشت می نشینید کنارشان و از روش اصابت کردن پای مبارکتان به وی فیض می برید در غیر این صورت می گذارید تا بانوی مذکور بنشیند جلو و بعد.....

ابتدا دست خود را آرام آرام می برید جلو و آرام آرام از کنار صندلی جلو رد می کنید و آرام آرام به فیض می رسید.

 

 

پیوست:

دیروز عجیب ترین صفحه موبایل دنیا رو دیدم. خود صفحه عجیب نبود. عکسی که براش انتخاب شده بود عجیب بود....محمدرضا پهلوی

 

+ نوشته شده در  88/02/23ساعت   توسط تهمینه حدادی  | 

 

 

خانواده ی ما بسیار پاستوریزه می باشد. یعنی کلا ساختمان ما پاستوریزه می باشد لذا یک بار که یک همسایه به دیگری گفت بی فرهنگ! همگان این حرف را فحش تلقی نموه و گفتند: اوووووووووو

تا اینکه.........

همسایه پایینی آمد. او آمد. او با دو فرزندش آمد.

خانم همسایه بدون شوهرش آمد.

او وسط حیاط ایستاد و روز اول رو به دختر همسایه مان گفت: ......

در همان لحظه رنگ مادر ما پرید و رفتند خودشان را پنهان کردند چون رکیک ترین فحشی که او تا به حال به کسی داده بی ادب بوده است.

لذا از آن روز همه ما عادت کردیم فحش بخوریم .خانم همسایه وقتی می خواهد ما را خطاب کند می گوید:.....

یا.......

یا .......

او صاحب خانه اش را هم همینطوری یاد می کند.

لذا مدتهاست که زن ها و مردهای ساختمان به هم سلام هم نمی کنند!

خانم همسایه راننده تاکسی است و یک روز در میان هم با پسر بزرگش می زنند توی سر و کله ی هم و هی خانمه می آید جلوی خانه ی ما اشک می ریزد ( چون ما مدیر ساختمان می باشیم).

نتیجه گیری اخلاقی با خودتان.

 

+ نوشته شده در  88/02/14ساعت   توسط تهمینه حدادی  | 

 

 

بنده دوباره به دلیل بی کامپیوتری مشرف شده ام کافی نت. این آقای کافی نتی رفیق چندین و چند ساله ی ماست و  در هر حال رودرواسی و این حرف ها و هم اکنون هی دخترها می آیند و می گویند:سسسسلام م م م

و این آقای کافی نتی سعی میکند آبرویش جلوی بنده نرود. گذشته از این ها هم اکنون دو تا پسر دبستانی نشسته اند کنارم و هی عکس های سکسی جستجو می کنند و مواظبند من نبینم البته توی یک پنجره ی جدا عکس احمدی نژاد و زنش را هم سرچ کرده اند و البته هردوی آنها  عضو فیس بوک نیز می باشند . زمانی که من اندازه ی آنها بودم عصرها ساعت ۴ تا ۶ می ایستادم در صف شیر.

از آن شیر شیشه ای ها که سرش نقره ای بود و ۱۰ تومان بود و بعد شیر در قرمز آمد و ۱۵ تومان بود و بابایم گفته بود از آنها نخرم چون گران است!

و من می گفتم چشم! و هیچ وقت به رویم نمی آوردم که پر از دردم . آن زمانها توهم زده بودم که توی دلم کرم است چون توی تلویزیون به جای اینکه موسیقی پخش کنند یک مستند می دادند راجع به بچه های آفریقا که توی دلشان کرم بود و من فکر می کردم من هم حتما توی دلم کرم دارم و کابوسم شده بود. البته من آفرقایی نبودم و آب آلوده هم نمی خوردم اما نمی دانم که چرا اینطوری فکر می کردم!

 

 

موقع برگشتن از کافی نت از کنار حموم عمومی رد می شم و این دو تا بچه ای که بغل دستم اند یادشان نیست که چون تازه جنگ تمام شده بود توی خانه ها آب گرم نبود و ما باید می رفتیم حموم عمومی.

گاهی می مانم در اینکه این ها گناه دارند یا ما گناه داشتیم و به هیچ نتیجه ای نمی رسم.

به اینکه این ها هم فکر می کنند کرمی توی دلشان است یا نه.

من سالها ی سال وقتی کرم می دیدم توی خیابان یا لای سبزی به حال مرگ می افتادم.

 

+ نوشته شده در  88/02/08ساعت   توسط تهمینه حدادی  | 

 

1-     سوار تاکسی دارم می روم مترو. بغل دستی ام دعوا راه می اندازد:

" آقا چرا 300 تومن؟ من همیشه 250 می دم.یعنی چی؟ خونه ی من این جاست"

راننده: خانم نرخ پارسال هم 300 بوده. ما تنها خطی هستیم که گرون نکردیم.

بغل دستی:" نه خیرررر! کی گفته! من همیشه 250 می دادم الانم 250 می دم"

اس ام اس می زنم به یکی از رفقا. می پرسم :" به نظرت چرا این ملت سر 50 تومن دعوا می کنند؟ مخصوصا زنهایی که 10 تا هم النگو طلا دارند؟"

می گوید:" خب هر 1000 تا 50 تومن میشه یه النگو"

 

2-     آقای دبیر سرویس فرهنگ و هنر نشسته و دارد من را امتحان می کند که چیزی از تجسمی حالی ام می شود یا نه؟

یکی از آن سمت می گوید: میخوایم بریم سراغ زن های نویسنده ی خانه دار مثلا فهیمه رحیمی.

یکی دیگر می گوید: زویا پیرزاد چی؟

دبیر سرویس می گوید : نه . یه درجه پایین تر.

یکی از آنور می گوید: مدیا کاشیگر هم خوبه؛ نه رئیس؟*

آقای دبیر بخش فرهنگ و هنر می گوید: آره، اونم خوبه!

فک من می افتد پایین. خیلی پایین و می فهمم من خیلی با سواد می باشم.

 

3-     می پرسم: مانتوت رو از کجا خریدی؟

می گه: دبی ( با عشوه بخوانید لطفا) ، می دونی من سه ( سه را بکشید) ماه اون جا زندگی کرررردم. همممممممه ی لباسامووووو از اونجا خررررریددم.

می پرسم: چند؟

می گوید: به پول این جا 200 تومن.

بعد مژده می زند توی سرم که خب می گفتی می دونی از پاساژ پالیزی 70 تومن خریده. خاک تو سرت چرا نگفتی؟

 

4- توی دفتر دوچرخه یه انبار هست که هر وقت درش بسته باشه همه می دونن من رفتم اون تو ؛نشستم وسط زمین و دارم گریه می کنم. هر وقت بعد از بیست دقیقه گریه در رو باز می کنم می بینم یه صف طویل پشت در وایسادن که وقتی من اومدم بیرون ، برن اون تو وسایل مورد نیازشون رو بردارن!

 

 

* مدیا کاشیگر یک آقای روزنامه نگار و نویسنده سرشناس می باشد

+ نوشته شده در  88/02/04ساعت   توسط تهمینه حدادی  |