1- سوار تاکسی دارم می روم مترو. بغل دستی ام دعوا راه می اندازد:
" آقا چرا 300 تومن؟ من همیشه 250 می دم.یعنی چی؟ خونه ی من این جاست"
راننده: خانم نرخ پارسال هم 300 بوده. ما تنها خطی هستیم که گرون نکردیم.
بغل دستی:" نه خیرررر! کی گفته! من همیشه 250 می دادم الانم 250 می دم"
اس ام اس می زنم به یکی از رفقا. می پرسم :" به نظرت چرا این ملت سر 50 تومن دعوا می کنند؟ مخصوصا زنهایی که 10 تا هم النگو طلا دارند؟"
می گوید:" خب هر 1000 تا 50 تومن میشه یه النگو"
2- آقای دبیر سرویس فرهنگ و هنر نشسته و دارد من را امتحان می کند که چیزی از تجسمی حالی ام می شود یا نه؟
یکی از آن سمت می گوید: میخوایم بریم سراغ زن های نویسنده ی خانه دار مثلا فهیمه رحیمی.
یکی دیگر می گوید: زویا پیرزاد چی؟
دبیر سرویس می گوید : نه . یه درجه پایین تر.
یکی از آنور می گوید: مدیا کاشیگر هم خوبه؛ نه رئیس؟*
آقای دبیر بخش فرهنگ و هنر می گوید: آره، اونم خوبه!
فک من می افتد پایین. خیلی پایین و می فهمم من خیلی با سواد می باشم.
3- می پرسم: مانتوت رو از کجا خریدی؟
می گه: دبی ( با عشوه بخوانید لطفا) ، می دونی من سه ( سه را بکشید) ماه اون جا زندگی کرررردم. همممممممه ی لباسامووووو از اونجا خررررریددم.
می پرسم: چند؟
می گوید: به پول این جا 200 تومن.
بعد مژده می زند توی سرم که خب می گفتی می دونی از پاساژ پالیزی 70 تومن خریده. خاک تو سرت چرا نگفتی؟
4- توی دفتر دوچرخه یه انبار هست که هر وقت درش بسته باشه همه می دونن من رفتم اون تو ؛نشستم وسط زمین و دارم گریه می کنم. هر وقت بعد از بیست دقیقه گریه در رو باز می کنم می بینم یه صف طویل پشت در وایسادن که وقتی من اومدم بیرون ، برن اون تو وسایل مورد نیازشون رو بردارن!
* مدیا کاشیگر یک آقای روزنامه نگار و نویسنده سرشناس می باشد