تبليغاتX
بلوط

بلوط

 

درحاليكه زير چشم هاي همه ي ما گود رفته از اين همه شوكه شدن، بنده به زودي معلم سرخانه ي يك بچه پولدار مي شوم  به اسم ريحانه.

اين روزها كه همه در حال اعتصابند و همكارانم هر روز مي روند تظاهرات غبطه مي خورم به دانشجو بودنشان كه لااقل دارند دانشجو بودن را واقعا تجربه مي كنند و حالم بد مي شود كه آب توي دل خيلي ها تكان نمي خورد. آقا و خانم ميلياردر تصميم گرفته اند براي دختر 7 ساله شان معلم بگيرند تا او نويسنده ي بزرگي شود.

توي يك مدرسه ي اسلامي قرار مي گذاريم. مدرسه اي كه نوه ها و فرزندان سران حكومتي آنجا درس مي خوانند. مدرسه اي كه بعضي از شاگردانش با ماشين ضدگلوله به آن رفت و آمد مي كنند. خيلي سال پيش با اين مدرسه آشنا شدم، آن زمان مي آمدم و با حسرت زل مي زدم به لوازم تحرير بچه ها ،‌آن موقع خودم هم دبستاني بودم. توي مدرسه اي قرار مي گذاريم كه خيلي از شاگردانش بعدها معلم همين مدرسه مي شوند و چون حوصله شان سر مي رود معلم شوند و دوباره با ماشين شخصي شان به آن رفت و آمد مي كنند. در اين مدرسه همه بي حجابند دور تا دورمدرسه حصار كشيده شده. معلم ها بي حجاب سر كلاس ها مي روند ،‌بچه ها توي مدرسه حجاب ندارند اما موقع ورود و خروج خيلي از كلاس اولي ها هم چادر سر مي كنند. ديگر از سيستم امنيتي مدرسه خبر ندارم كه 100 در 100 وجود دارد براي حفظ جان بچه ها. توي اين مدرسه هركدام از بچه ها كمد و جارختي دارند كه اسمشان زير هركدام حك شده. هر بچه اي اجازه تحصيل در اين مدرسه را ندارد. هر بچه اي پول ندارد كه در اين مدرسه درس بخواند. همه ي آنها ظهرها با هم نماز جماعت مي خوانند. توي مدرسه دوچرخه دارند. تئاتر كار مي كنند. نويسنده هاي سرشناس مي آيند و برايشان قصهمي خوانند........

با مامان و باباي ريحانه قرار گذاشته ام . اتاق مخصوصي برايمان در نظر مي گيرند. خانم هاي مدرسه من را چك مي كنند كه ببينند حجابم جلوي باباي ريحانه درست است يا نه ! مي نشينم روبه روي باباي ريحانه . حال مامان ريحانه بد مي شود از اين اتفاق. قاعده اين است كه در گوشه بنشينم تا چشم در چشم  مرد نامحرم نباشم. باباي ريحانه به كفش هايش نگاه مي كند و با من حرف ميزند و از هنرهاي فرزندش حرف مي زند. از اينكه قبل از 6 سالگي خواندن يادگرفته . بعد با تعجب مي گويند: تهرانپارس كجاست؟ مي شود شما بياييد منزل ما؟ و من معلم سرخانه مي شوم.

از مدرسه مي زنم بيرون . همه در صلح و آرامش در رفت و آمدند. اين بخش شهر آب از آب تكان نخورده.

 

+ نوشته شده در  88/03/29ساعت   توسط تهمینه حدادی  | 

 

 

مريم دلم خيلي سوخت. آن روز مانده بودم بين حاميان آقاي احمدي نژاد؛ همان روز كه توي مصلي جمع شده بودند. آن روز ساعت 7 تا 8 ايستادم و نگاهشان كردم. مريم دلم سوخت، حاميان آقاي موسوي هم بودند . هردو گروه با هم بازي مي كردند.

مريم دلم سوخت. تو روز انتخابات به من زنگ زدي، شادي زنگ زد، علي زنگ زد، ماندانا هم.

آن شب ماندم بين حاميان و ماشيني نبود كه بيايم خانه. خودم را رساندم خانه ي فك و فاميل و تا 12 شب منتظر آژانس ماندم. بچه ي فاميلمان كه كلاس دوم است سرش را تكان داد وقتي فهميد من راي نمي دهم .و نشست و بحث های سیاسی را نگاه کرد به جای بچگی کردن! مطمئن باش او خیلی زود ُ خیلی زود خیلی چیزها را تجربه خواهد کرد!

مريم من بايد به چه راي مي دادم. مريم من زن هستم. مريم 12 سال توي مدرسه حق دويدن نداشتم، توي خيابان حق دويدن ندارم. حق طلاق ندارم. بچه اي كه به دنيا خواهم آورد براي من نخواهد بود. اگر حامله باشم و بميرم و بچه اي كه توي شكمم است پسر باشد. پسرم ديه ي كامل دارد، من ديه ي نصفه! مريم مردها حق دارند 2 تا زن بگيرند.  حق دارند قبل از ازدواج ما را ببرند دكتر.مريم مردها حق دارند چه تورم باشد چه نباشد بنالند و نفقه ندهند.

مريم ، وزارت ارشاد كتاب من و تو را براي چاپ قبول نمي كند، به هر حال باند باند است، هر انتشاراتي باند خودش را دارد، تنها يك راه مي ماند اينكه ما هم برويم قاطي باندهاي ادبي.

مريم دلم سوخت براي دختر پسرهايي كه در بغل هم بودند. كه دلشان پارتي مي خواست و به خاطر همين مي خواستند راي بدهند. مريم من كه پارتي نمي روم.مريم من كه روزنامه نگار سياسي نيستم. اداره ام بيمه ام نمي كند چون استخدام نيستم. وزارت ارشاد بيمه ام نمي كند چون آقاي مدير مسئول نامه نمي دهد كه من 6 سال است دارم حق التحريري با آنها كار ميكنم و تمام اين ها هيچ ربطي به اصول گراها يا اصلاح طلبان ندارد. از چه بنالم؟ اينكه آدم بدها در زمان خاتمي قيصر امين پور را وادار به استعفاء كردند، از اينكه آدم بدها نگذاشتند خاتمي كاري بكند؛ پس در هرحال حرف حرف آدم بدهاست؟ مگر نه؟

مريم عقايد تو محترم است من دارم درباره ي عقايد خودم حرف مي زنم. درباره ي شب قبل از انتخابات كه يك آقاي راننده شروع كرد به درد دل با من( مي داني كه من شبيه گوشم؟) آقاهه مي ناليد از زن ها، از اينكه وقتي مي نشينند جلو لنگ و پاچه شان را باز مي كنند و زيرزيركي نگاهش مي كنند. مي گفت: همه چيز از بيخ و بن اشكال دارد،ديگر چه طور مي شود جمعشان كرد؟

مي گفت: از تمام زنان شوهر دار مي ترسم خانم!

مريم آن روز نبودي ببيني كه زن هاي رو گرفته اي كه قسم مي خورم توي زندگي شان با هيچ مردي جز پدر و همسرشان حرف نزده بودند، چه طور سينه را جلو داده بودند و استوار و محكم احمدي نژاد ، احمدي نژاد مي گفتند. اين بار اول آدم بودند بعد زن.

مريم ديدي كه پسرها آستين حلقه اي پوشيده بودند و هيچكس نبود بگيردشان؟

ديدي كه كارناوال تمام شد، تا به حال چنين جشن و پايكوبي اي نديده بودم، اين همه آزادي بيان و انديشه نديده بودم ، تمام شد، تمام.

مريم من راي خواهم داد حتما راي خواهم داد. زماني كه حس كنم چيزي حل خواهد شد. كه بين خوب و بد يكي را انتخاب كنم، كه دليل آدم ها براي راي دادن اين نباشد كه : تهمينه در هرحال بايد بين بد و بدتر يكي را انتخاب كرد.

+ نوشته شده در  88/03/22ساعت   توسط تهمینه حدادی  | 

 

 

چادرم مانده است وسط جمعيت . يكبار ديگر هم اينطور شد ، وسط تشييع جنازه خسرو شكيبايي يكهو ديدم چادرم همراه با فشار جمعيت گم ميشود!

اينبار مي ارزد. يك چيزي مي خورد توي سرم . چوب محكمي است كه به زور حجاب بر سرم مي كند، چوب خادمان زن است كه دعوايم مي كنند كه جايي كه مرد نيست هم بايد حجاب داشته باشم ، كه از امام خجالت بكشم؛ از اين بي حيايي بزرگ. نمي دانم چطور اين روسري لامصب را بكشم جلو دست هايم وسط جمعيت گير كرده است! زن ها هل مي دهند چادرهايشان را گره زده اند دور گردنشان و مشت مي كوبند به هم تا دستشان برسد به ضريح ، با بدبختي  يك دستم را پيدا مي كنم و ومي گيرم به ضريح ، 2 دقيقه. وسط زيارت يك زنه از آنور داد مي زند: خب بوس كن ضريحو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!بعد هم روسري ام را مي كشد جلو. من دستم را رها مي كنم، نفسم بند آمده دو نفر از عقب من را مي كشند، يكي چادرم را نجات مي دهد. از روبه رو سه زن عرب زبان كه دستهاشان را گره كرده اند در هم به سمتم مي آيند. زني از ضريح مي رود بالا و هي چوب خادمان را تحمل مي كند، دور مي شوم، دور ، دور ، خيلي دور.

+ نوشته شده در  88/03/13ساعت   توسط تهمینه حدادی  | 

 

 

آدم ها تمام شده اند. آدم ها مدت هاست كه تمام شده اند. توي تهران. توي اين ترافيك لعنتي به هيچ آدمي نمي رسم كه خوشحالم كند.مي رسم اما گذرا.

آدم ها اين روزها زود تمام مي شوند اما تا پارسال اينطور نبود؛ مي گشتم بينشان و شگفت زده مي شدم از اين همه تنوع فكر و فرهنگ و عمل. مثلا از آن خانم درويشه خوشم مي آمد. از هماني كه هي همه من را دو به شك كردند كه درويش است يا نه؟

خودش مي گفت: يكبار مانده بوده بين اسلام و مسيحيت .

مي گفت: ميرفته كه غسل تعميد داده شود اما همان روز وسط دسته ي امام حسين مانده و توبه كرده.

علي ، علي مي گفت زياد. ردا مانند مي پوشيد . هيچوقت موهايش پيدا نبود .

خيلي ها پشت سرش حرف مي زدند اما خب به نظرم جالب مي آمد.

يا نه آن دختره؛ هماني كه فهميدم توي جنگ بابا و برادرش ديوانه شدند و يك برادر ديگرش مفقود شد .

همان دختره كه مامانش در واكنش به همه ي اينها هر روز مي خنديد.

دختره يك روز برايم گفت كه كلاس دوم دبستان دست فروشي مي كرده. آن روز را يادم هست . براي يك روز شاكر نعمت هايم شدم.

 

+ نوشته شده در  88/03/02ساعت   توسط تهمینه حدادی  |