تبليغاتX
بلوط

بلوط

               

                                   

ديشب مردم.

ديشب دوباره مردم.

ديروز عصر دوباره با دست هاي خودم يك گودال كندم و خودم را دفن كردم در آن. هر دو سه سال يكبار اين اتفاق مي افتد يك تكه از خودم را مي كنم و ميگذارم در تاريخ؛  بعد به راهم ادامه مي دهم. اينبار تكه هه خيلي بزرگ بود ؛ خيلي.

امروز صبح  ساعت 6 از خواب بيدار شدم. تا ساعت 7 گريه كردم براي خودم كه ديشب مردم. بعد لباس مشكي پوشيدم و رفتم سركار.آقاي صفري غرغر كرد سرم كه چرا مشكي پوشيده ام . توي ساختمان سروش هم دعوايم كردند. هيچكس نفهميد براي خودم كه مرده ام لباس مشكي پوشيده ام.

بعد شيريني عروسي گرفتند جلويم ، بوي حلوا مي داد . بعد زنگ زدم خانه ي پسرهاي نوجوان دوچرخه و باز صدايم را كلفت كردم تا دوباره مامان هايشان راه نيافتند دم در نشريه كه ببينند خانم روحي  كه زنگ زده به پسرهاي 16 ساله شان كيست!

امروز  آدمهاي زيادي كه مي دانستند من ديشب مرده ام سعي كردند خوشحالم كنند و به من زنگ زدند. امروز دوساعت راه رفتم . ديروز هم راه رفته بودم . وقتي خودم را دفن كردم كيلومترها راه رفتم .امروز براي خودم و براي عزاداري شبانه ام يك عالم لواشك خريدم تا با چاي تا نصفه شب بخورم ؛ چاي ولواشك، لواشك و چاي و يك عالم دوچرخه در كيفم چپانده بودم تا باور كنم كه نمرده ام . گزارشم تويش بود ، همان گزارشي كه 2 هفته است همه دارند بابت آن به به و چه چه مي زنند.

من مرده ام. اين وبلاگ هم مرده است . وقتي تجزيه شوم گياهي ازخاك خواهد روييد.

+ نوشته شده در  88/04/31ساعت   توسط تهمینه حدادی  | 

 

1-بعضي ها را فقط بايد زد. بعضيها را بايد كشت.اما بعضي ها هم هستند كه فقط بايد رويشان بالا آورد.آنهايي را كه بايد كشت در واقع آدم هاي محترم تري هستند چون حقير نيستند كه بشود با حقير كردنشان دلت خنك شود اما آن دو دسته ي ديگر.....

آن دو دسته خود جاي بحث دارند .آنهايي كه لايق زدن هستند باز محترمتر هستند اما دسته ي سوم نه. انقدر لزج، انقدر چندش و انقدر متهوع هستند كه تنها لايق اينند كه رويشان تهوع بالا بياوري تهوعي كه از خودشان ، اخلاقشان، رفتارشان نشات مي گيرد.آنهايي كه لايق كشتنند آنقدر باهوشند و انقدر تاثيرگذار كه تو براي كشتنشان نقشه بكشي . آنهايي كه لايق زدند انقدر محترمند كه تو حاضر شوي دستت به آنها بخورد اما دسته ي سوم نه. هيچ چيزي نيستند، هيچ چيزي ....

نمي دانم كه چرا آدم هاي دسته سوم زيادند، خيلي زياد . آدم هايي كه از تصورآنها كهير ميزني، آدم هايي كه خاطرات شپش دار آنها تو را ول نمي كند، آدمهايي كه هربار مي بينيشان و دلت ميخواهد تهوعي را كه به تو دست مي دهد رويشان بالا بياوري ........

 2- الف : آقاي ..... اصلا شبيه  تصورات هيچكداممان نيست. البته صداو سيما پر از اين آدم هاست. آقاي ..... مستاجر است . 25 سال است براي كودكان كار مي كند و براي هربرنامه 40 هزار تومان مي گيرد.

ب: آقاي ..... اصلا شبيه  تصورات هيچكداممان نيست. البته صداو سيما پر از اين آدم هاست. او يكي از تهيه كنندگان پاچه خوار است. در حاليكه هيچكدام از برنامه هاي كودك بودجه براي دكور ندارند او يك دكور زده كه فك بنده پايين افتاد و در مصاحبه ام راجع به آن پرسيدم. آقاي .... براي هربرنامه 300 هزار تومان مي گيرد ، او با من درباره آقاي ...... كه در بالا عرض شد نيز سخن ها گفته است!

به آقاي ...... 5 بار زنگ مي زنم آخر سر او با شماره خانه شان زنگ مي زند به خانه مان و ميگويد به اين شماره زنگ بزنيد؛ من زنگ مي زنم و با او مصاحبه مي كنم .

چون پارتي او كلفت است عكس برنامه اش را مي رويم روي جلد. بعد زنگ مي زند و مي گويد: 100 تا مجله برام بفرستيد و تا همه را پخش كند در سازمان .

100 تا مجله مي كند به قراري 80000 تومان. حق التحرير من مي كند به قراري 20000 تومان كه 5000 تومانش ماليات است و كسر مي شود.

 

+ نوشته شده در  88/04/26ساعت   توسط تهمینه حدادی  | 

 

ما دو تا اصلا شبیه هم نیستیم.البته کتاب های مشترکی هست که هردو خوانده باشیم. یا آدمهای مشترکی که ناگهان در زندگی هردومان کشف شوند.

ما با هم هیچ جا نمی رویم  فقط می نشینیم روبه روی هم و مدام حرف می زنیم و چاي و نسكافه مي خوريم.

ما اصلا شبیه هم نیستیم. او آدم مومنی است اما من هرچه در خودم جستجو می کنم می بینم من مذهبی  هستم اما ايمان او بیشتر است.

او به حجاب اعتقادی ندارد . به محدودیت جنسی اعتقادندارد .به نماز و روزه اعتقاد ندارد . به ایران اعتقاد دارد و گاهی می گوید که نمی فهمد که چرا آدم ها به اسم مذهب انقدر خود را محدود می کنند؟

من به حجاب اعتقاددارم.به محدودیت جنسی اعتقاد دارم. به نماز و روزه اعتقاد دارم. به ایران اعتقاد ندارم و گاهی به او می گویم که نمی فهمم که چرا آدم ها انقدر به خود آزادی می دهند؟

او بستنی دوست ندارد من دارم.

او دلستر دوست دارد من ندارم.

من پنير سفيد دوست دارم  او پنير ليقوان.

او لوبيا پخته دوست دارد من نه!

او با ابرها حرف مي زند من با سنگفرش ها.

او فردينان سلين را دوست دارد من ونه گات را.

او رفتن را دوست دارد من رسيدن را.

او وقتي حالش خوب نيست بازي كامپوتري مي كند اما من وقتي حالم خوب نيست گريه ميكنم هرجا كه باشم.

حتي ساعت خواب و بيداري مان يا شغلمان و  يا حتي دغدغه هايمان هم شبيه هم نيست.

ما يك سال است كه هم را مي شناسيم . يك سال است با هم حرف مي زنيم. يكسال است كه هم را مي بينيم و از هم دور مي شويم و دوباره يك هفته تنها مي شويم. 

 

+ نوشته شده در  88/04/22ساعت   توسط تهمینه حدادی  | 

 

مريم مرد روياهاي من هيچوقت گيلبرت نبود، آرتور پتيبون هم نبود، حتي جرويس پندلتون هم نبود.

مريم من هيچوقت مرد روياهايم را توي رويا صدانكردم چون نمي شد، چون زبان من را بلد نبود ، چون نمي توانستم عين خيلي روياها او را به روشي بچينم كه براي من باشد. مريم گيلبرت را مي شد در رويا عاشق خود كرد. مي شد توي رويا خود را دختر باغ مخفي دانست يا دست نوازش سوزان ساورباي را روي سر حس كرد اما مريم مرد روياهاي من شبيه من نبود و هيچوقت عاشق من نمي شد اما گهگاهي دستم را مي گرفت و به يك دنياي سبز مي برد ، من آن شرلي نمي شدم؛ من خودم بودم، يك دخترايراني .

مريم من و او سه سال زندگي كرديم وقتي 13 ساله بودم. صبح و شبم او بود مريم و تنها يك راه داشتم اينكه يك روز آنقدر پولدار شوم كه بتوانم بروم ديدنش، آنقدر معروف شوم كه مرا بپذيرد. بعد با خودم فكر مي كردم من را خواهد پذيرفت ؟ خرده نخواهد گرفت كه موهايم طلايي نيست؟ بعد با خودم كلنجار مي رفتم كه با او دست بدهم يا نه؟ كه عشق آدم جزء نامحرم ها حساب مي شود يا نه؟

مريم دردهاي من تمامي نداشت او هيچوقت عاشق من نمي شد چون زن داشت . چون 30 سال از من بزرگتر بود حدودا. چون هم سن و سالهايم bonjovi و ريكي مارتين دوست داشتند . چون من از افشا شدن اين عشق مي ترسيدم. مريم اول ها اسمش را اينطور مي نوشتم:mikel!

بعد ياد گرفتم كه هيچوقت آنقدر معروف نميشوم كه او من را بپذيرد؛ خيلي منطقي؛ خيلي احمقانه.

تنها كار خلاف زندگي ام در مدرسه خريدن نوارهاي او بود و تقسيم هيجانم با آتوسا.

5 سال است كه آتوسا ديگرنيست، دو روز است كه مايكل مرده.

تو يكبار به من گفتي كه هرچند وقت يكبار روياهاي نوجواني ات را دور خودت ميچيني. اما باور كن نمي شود. نمي شود روح اشياء و آدم ها را دور خود چيد.

روياها مي ميرند، مي ميرند.

ما مي ميريم مي ميريم.

 

+ نوشته شده در  88/04/07ساعت   توسط تهمینه حدادی  |