ديشب مردم.
ديشب دوباره مردم.
ديروز عصر دوباره با دست هاي خودم يك گودال كندم و خودم را دفن كردم در آن. هر دو سه سال يكبار اين اتفاق مي افتد يك تكه از خودم را مي كنم و ميگذارم در تاريخ؛ بعد به راهم ادامه مي دهم. اينبار تكه هه خيلي بزرگ بود ؛ خيلي.
امروز صبح ساعت 6 از خواب بيدار شدم. تا ساعت 7 گريه كردم براي خودم كه ديشب مردم. بعد لباس مشكي پوشيدم و رفتم سركار.آقاي صفري غرغر كرد سرم كه چرا مشكي پوشيده ام . توي ساختمان سروش هم دعوايم كردند. هيچكس نفهميد براي خودم كه مرده ام لباس مشكي پوشيده ام.
بعد شيريني عروسي گرفتند جلويم ، بوي حلوا مي داد . بعد زنگ زدم خانه ي پسرهاي نوجوان دوچرخه و باز صدايم را كلفت كردم تا دوباره مامان هايشان راه نيافتند دم در نشريه كه ببينند خانم روحي كه زنگ زده به پسرهاي 16 ساله شان كيست!
امروز آدمهاي زيادي كه مي دانستند من ديشب مرده ام سعي كردند خوشحالم كنند و به من زنگ زدند. امروز دوساعت راه رفتم . ديروز هم راه رفته بودم . وقتي خودم را دفن كردم كيلومترها راه رفتم .امروز براي خودم و براي عزاداري شبانه ام يك عالم لواشك خريدم تا با چاي تا نصفه شب بخورم ؛ چاي ولواشك، لواشك و چاي و يك عالم دوچرخه در كيفم چپانده بودم تا باور كنم كه نمرده ام . گزارشم تويش بود ، همان گزارشي كه 2 هفته است همه دارند بابت آن به به و چه چه مي زنند.
من مرده ام. اين وبلاگ هم مرده است . وقتي تجزيه شوم گياهي ازخاك خواهد روييد.