به دعوت کاسنی ۳ تا از مطالب قبلی وبلاگم را که بسیار دوست می دارم می گذارم این جا. باشد که قبول افتد.
اصلا این یه بازی است شماها هم ۳ تا از مطلب هایتان را گزینش کنید .
به قول کاسنی درست است که همه ی آنها فرزندانتان هستند اما باید سه تای آنها را ترجیح دهید دیگر .
بعد هم به ترتیب بگذاریدشان توی یک پست
۱-برسد به دست هم دانشگاهی محترم
نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت 21:46 شماره پست: 58
جل الخالق! در حالیکه هرجا قدم می گذاریم پر از گشت ارشاد است امروز دوباره بوفه ی آکسفورد(دانشکده مان) بسته بود و بنده به همراه یکی از پسرهای دانشکده که بسیار حرف های مهمی داشتیم مجبور شدیم راهی کافی شاپ ته کوچه دانشکده مان شویم.ده دقیقه ی اول خیلی خوب بود چون ماندانا هم آمد و ما بحث اصلی مان را کردیم اما پس از آن دو عدد بچه ی 18 ساله آمدند و نشستند روبه روی من و صد البته چه خوب که هم دانشگاهی بنده پشتش به آنها بود.
در همان هنگام بود که بحث های تخصصی منصور درباره ی معضلات سیاسی( که البته ربط مستقیم به بحث مهم ما هم داشت) شروع شد و من هر 5 دقیقه یکبار یک متر از جایم می پریدم .منصور همچنان به بحث ادامه می داد و دست هایش بالا و پایین می رفت و من هیچکدام از حرف های او را نمی شنیدم.
من کارهای مهم تری داشتم .من داشتم با خودم تحلیل می کردم که خب اینجا که همه ی میزها پر است .کافی شاپ لاوان هم که خیلی نورانی است آیا من واقعا شاهد بوسه های دو نفر هستم؟ نه باورم نمی شد و هربار منصور با تعجب نگاهم می کرد که من چرا آرام و قرار ندارم. البته کار در همین جا پایان نیافت چون من قیافه ی بچگانه ی دختر را هم که مانتوی گشاد پوشیده بود و مقنعه اش هم جلو بود با خودم تحلیل کردم و آخرش هم شاهداین بودم که چطور سیب زمینی سرخ شده ها را از دهان هم می گیرند و صد البته جراتشان قابل تحسین بود.
منصور اولی اینها را برای تو نوشتم که بگویم من امروز اصلا حرف های تو را دقیق نشنیدم .می شود یکبار دیگر درباره ی معضلات سیاسی صحبت کنیم؟
۲-گوشت خام یا دیازپام 10
نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387 ساعت 19:7 شماره پست: 69
آقا جان من و دوستم همراه هم رفتیم یک نمایشگاه که اسم صد هنرمند در پوستر آن بود.
از پله ها که رفتیم پایین دیدیم هیچی آنجا نیست.
بعد دیدیم یک مکعب مستطیل که 4 تا چوب از دل آن زده است بیرون آنجاست . نگاهی به مسئول گالری کردیم و او هم گفت: خانوما لطفا IQ تون رو به کار بندازین.
پس ما رفتیم و هی به چوب ها ور رفتیم و فشارشان دادیم تو و هی از هر طرف مکعب صدایی درآمد ؛ در آن مدت هم 10 نفری آمدند و چون توی ذوقشان خورد رفتند.اما من و دوستم تصمیم گرفتیم هنر مفهومی شویم؛ پس یک ساعت دور آن چرخیدیم و با آدمی که گمان می کردیم آن توست حرف زدیم و شعر خواندیم و چوب ها را دوتا دوتا و سه تا یکی فشار دادیم و آخر سر هم یادداشت نوشتیم و دوستم شماره اش را هم برای آدمی که گمان می کردیم آن تو اسیر است نوشت تا وقتی آزاد شد به ما بگوید.تازه دوستم ماتیک هم مالید و کاغذ را بوس کرد.
آنوقت دیدیم دم در برای پذیرایی شکلات گذاشته اند و دیازپام 10 . ما شکلات را که به شدت نرم بود باز کردیم و انداختیم توی دهانمان.دوستم گوشت های خام را تف کرد اما من تا ته آن را جویدم و قورت دادم. این بود خاطره ی من از نگارخانه ی طراحان آزاد در پاییز86
۳-مونث بودن
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387 ساعت 23:0 شماره پست: 135
پریروزها برگشتم بدون مقدمه به یکی گفتم: چرا پسرها می تونن با همه بخوابن و بعد هم هیشکی نمی فهمه . بعد هم که بفهمن میگن خب پسر بوده دلش می خواسته؟
بعد دوباره پرسیدم: چرا اگه همون پسره بفهمه که خواهرش با پسریه حبسش میکنه تو خونه؟یا همون خانواده دخترشون رو آتیش میزنن؟
پرسیدم: چرا دختر ها رو می برن آزمایش اما پسرها رو نمیشه برد؟
بعدش پرسیدم:ببین چرا مردها حق دارن تو ماشین راحت بشینن و اگه جایی موند زن ها بشینن؟
بعد مردها گشاد میشینن چون حقشونه؟
بعدش پرسیدم: چرا ما نمی تونیم ۲ تا شوهر داشته باشیم؟
چرا نمی تونیم حالا که اینطوریه شوهر صیغه ای داشته باشیم شوهر اصلی هم داشته باشیم. دوست پسر هم داشته باشیم.
پرسیدم: چرا وقتی زن بچه دار نمیشه زندگی سیاه میشه؟ چرا وقتی مرد بچه دار نمیشه زن لبخند میزنه و با کمال میل می پذیره؟
پرسیدم: چرا مردها وقتی با زن هاشونن و میخوان سوار تاکسی بشن زن ها میرن دم اون یکی پنجره و مردها می شینن وسط و اگه یه زن بشینه کنارشون اشکالی نداره؟
پرسیدم: چرا مردا می تونن با همکار زنشون برن بیرون ولی زن ها نمی تونن با همکار مردشون برن بیرون؟
پرسیدم: چرا اگه یه زن حامله باشه و تو شکمش جنین پسر باشه و تصادف کنن بمیرن. دیه جنین پسر دو برابر مادر بدبختشه؟
پرسیدم : چرا زن ها باید حجاب داشته باشن اما مردها چون چشم پاک هستند می تونن برن وسط زن های بی حجاب اما به هر حال زنشون باید حجاب داشته باشه؟
پرسیدم: چرا اون آقاهه که همکارمه موقع زن گرفتنش گفت من یه زن آفتاب مهتاب ندیده میخوام. زن باید نجیب باشه. اما حالا میگه زن من امله. مثل زن های دیگه تو اجتماع نیست.
پرسیدم : چرا آقای همکار من حالا هم دوست دختر داره هم زن داره؟
بعد اون یک نفری که داشتم این سوال ها رو ازش می پرسیدم نگام کرد. بعد هر دومون سرمون رو انداختیم پایین و به راهمان ادامه دادیم. دفعه ی قبلی که همین سوال ها را ازش پرسیده بودم یادم داده بود که ۵۰-۶۰ سال زندگی ارزش فکر کردن به دغدغه هایی را که حل و فصلشان ممکن نیست ندارد .گفته بود: بد یا بدتر؟ این سهم ماست . یاد بگیر.
حسودی ام می شود. او منطقی تر از من است و من آرمان گرایم.