تبليغاتX
بلوط

بلوط

(از تمام زن هايي كه فكرمي كنند خيلي هلو هستند و همه به آنها نظر دارند و هي راجع به مزاحم تلفني هاشون حرف مي زنن و گمان مي كنند هركي به آنها زنگ زده مزاحم تلفنيه متنفرم)

با همكار عزيزمان آقاي تربن نشسته بوديم و زنگ مي زديم به بازيگرها جهت دعوت از آنها براي نمايشگاه مطبوعات واتفاقا او به فرهاد آئيش زنگ زد و يك شماره را اشتباه گرفت و زود قطع كرد. چند دقيقه بعد تلفن دوچرخه به صدا در اومد و يه خانومه اون پشت گفت: (لطفا با ناز و ادا جملات او و با خشونت جملات من را بخوانيد)

او: اللللو، از اون جا با من تماس گرفتن.

من: سلام عليكم، شما خانومه؟

او: وااااااااااا، شما زنگ زديد.

من: درسته ولي ما هرروز از اين جا به خيلي ها زنگ مي زنيم، اين جا دفتر نشريه است ، اسمتون رو بفرماييد.

او: من 0912530 هستم.

من: مي شه اسمتون رو لطف كنيد؟

او: خب شماره ام رو گفتم كه!

من: خانوم ما الان نمي تونيم كه بگرديم توي شماره ها .

او: اون جا دفتر كدوم نشريس؟

من: دوچرخه

او: واااااااا. من ...............هستم. ببينيد كي با من كار داشته.

آقا ما هم اسم او را داد زديم توي تحريريه و از آن سو همكارمان آمدند و گفتند چه شده و ما به خانومه گفتيم كه اشتباه شده و او تق گوشي را كوبيد.

والا ما برعكس اين قضيه را هم ديده ايم. آقاهه زنگ مي زند و فاميلي اش را مي گويد و انقدر از ما حرف نمي كشد.

(من آرزو به دل ماندم كه يكبار توي عمرم بگويم مزاحم تلفني دارم . نمي دونم چرا همه ي آدم هاي توي مترو و اتوبوس و مدرسه و دانشگاه هميشه مزاحم تلفني داشتند و من بدبخت نداشتم. بايد يك ذره قوه ي تخيلم را بالا ببرم)

+ نوشته شده در  88/07/26ساعت   توسط تهمینه حدادی  | 

 

 

به دعوت کاسنی ۳ تا از مطالب قبلی وبلاگم را که بسیار دوست می دارم می گذارم این جا. باشد که قبول افتد.

 اصلا این یه بازی است شماها هم ۳ تا از مطلب هایتان را گزینش کنید .

به قول کاسنی درست است که همه ی آنها فرزندانتان هستند اما باید سه تای آنها را ترجیح دهید دیگر .

بعد هم به ترتیب بگذاریدشان توی یک پست

 

۱-برسد به دست هم دانشگاهی محترم

نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت 21:46 شماره پست: 58

  جل الخالق! در حالیکه هرجا قدم می گذاریم پر از گشت ارشاد است امروز دوباره بوفه ی آکسفورد(دانشکده مان) بسته بود و بنده به همراه یکی از پسرهای دانشکده که بسیار حرف های مهمی داشتیم مجبور شدیم راهی کافی شاپ ته کوچه دانشکده مان شویم.ده دقیقه ی اول خیلی خوب بود چون ماندانا هم آمد و ما بحث اصلی مان را کردیم اما پس از آن دو عدد بچه ی 18 ساله آمدند و نشستند روبه روی من و صد البته چه خوب که هم دانشگاهی بنده پشتش به آنها بود.

در همان هنگام بود که بحث های تخصصی منصور درباره ی معضلات سیاسی( که البته ربط مستقیم به بحث مهم ما هم داشت) شروع شد و من هر 5 دقیقه یکبار یک  متر از جایم می پریدم .منصور همچنان به بحث ادامه می داد و دست هایش بالا و پایین می رفت و من هیچکدام از حرف های او را نمی شنیدم.

من کارهای مهم تری داشتم .من داشتم با خودم تحلیل می کردم که خب اینجا که همه ی میزها پر است .کافی شاپ لاوان هم که خیلی نورانی است آیا من واقعا شاهد بوسه های دو نفر هستم؟ نه باورم نمی شد و هربار منصور با تعجب نگاهم می کرد که من چرا آرام و قرار ندارم. البته کار در همین جا پایان نیافت چون من قیافه ی بچگانه ی دختر را هم که مانتوی گشاد پوشیده بود و مقنعه اش هم جلو بود با خودم تحلیل کردم و آخرش هم شاهداین بودم که چطور سیب زمینی سرخ شده ها را از دهان هم می گیرند و صد البته جراتشان قابل تحسین بود.

 

منصور اولی اینها را برای تو نوشتم که بگویم من امروز اصلا حرف های تو را دقیق نشنیدم .می شود یکبار دیگر درباره ی معضلات سیاسی صحبت کنیم؟

 ۲-گوشت خام یا دیازپام 10

نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387 ساعت 19:7 شماره پست: 69

 

آقا جان من و دوستم همراه هم رفتیم یک نمایشگاه که اسم صد هنرمند در پوستر آن بود.

از پله ها که رفتیم پایین دیدیم هیچی آنجا نیست.

بعد دیدیم یک مکعب مستطیل که 4 تا چوب از دل آن زده است بیرون آنجاست . نگاهی به مسئول گالری کردیم و او هم گفت: خانوما لطفا IQ تون رو به کار بندازین.

پس ما رفتیم و هی به چوب ها ور رفتیم و فشارشان دادیم تو و هی از هر طرف مکعب صدایی درآمد ؛ در آن مدت هم 10 نفری آمدند و چون توی ذوقشان خورد رفتند.اما من و دوستم تصمیم گرفتیم هنر مفهومی شویم؛ پس یک ساعت دور آن چرخیدیم و با آدمی که گمان می کردیم آن توست حرف زدیم و شعر خواندیم و چوب ها را دوتا دوتا و سه تا یکی فشار دادیم و آخر سر هم یادداشت نوشتیم و دوستم شماره اش را هم برای آدمی که گمان می کردیم آن تو اسیر است نوشت تا وقتی آزاد شد به ما بگوید.تازه دوستم ماتیک هم مالید و کاغذ را بوس کرد.

آنوقت دیدیم دم در برای پذیرایی شکلات گذاشته اند و دیازپام 10 . ما شکلات را که به شدت نرم بود باز کردیم و انداختیم توی دهانمان.دوستم گوشت های خام را تف کرد اما من تا ته آن را جویدم و قورت دادم. این بود خاطره ی من از نگارخانه ی طراحان آزاد در پاییز86

 

 ۳-مونث بودن

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387 ساعت 23:0 شماره پست: 135

 

 پریروزها برگشتم بدون مقدمه به یکی گفتم:  چرا پسرها می تونن با همه بخوابن و بعد هم هیشکی نمی فهمه . بعد هم که بفهمن میگن  خب پسر بوده دلش می خواسته؟

بعد دوباره پرسیدم: چرا اگه همون پسره بفهمه که خواهرش با پسریه حبسش میکنه تو خونه؟یا همون خانواده دخترشون رو آتیش میزنن؟

پرسیدم: چرا دختر ها رو می برن آزمایش اما پسرها رو نمیشه برد؟

بعدش پرسیدم:ببین چرا مردها حق دارن تو ماشین راحت بشینن و اگه جایی موند زن ها بشینن؟

بعد مردها گشاد میشینن چون حقشونه؟

بعدش پرسیدم: چرا ما نمی تونیم ۲ تا شوهر داشته باشیم؟

چرا نمی تونیم حالا که اینطوریه شوهر صیغه ای داشته باشیم  شوهر اصلی هم داشته باشیم. دوست پسر هم داشته باشیم.

پرسیدم: چرا وقتی زن بچه دار نمیشه زندگی سیاه میشه؟ چرا وقتی مرد بچه دار نمیشه زن لبخند میزنه و با کمال میل می پذیره؟

پرسیدم: چرا مردها وقتی با زن هاشونن و میخوان سوار تاکسی بشن زن ها میرن دم اون یکی پنجره و مردها می شینن وسط و اگه یه زن بشینه کنارشون اشکالی نداره؟

پرسیدم: چرا مردا می تونن با همکار زنشون برن بیرون ولی زن ها نمی تونن با همکار مردشون برن بیرون؟

پرسیدم: چرا اگه یه زن حامله باشه و تو شکمش جنین پسر باشه و تصادف کنن بمیرن. دیه جنین پسر دو برابر مادر بدبختشه؟

پرسیدم : چرا زن ها باید حجاب داشته باشن اما مردها چون چشم پاک هستند می تونن برن وسط زن های بی حجاب اما به هر حال زنشون باید حجاب داشته باشه؟

پرسیدم: چرا اون آقاهه که همکارمه موقع زن گرفتنش گفت من یه زن آفتاب مهتاب ندیده میخوام. زن باید نجیب باشه. اما حالا میگه زن من امله. مثل زن های دیگه تو اجتماع نیست.

پرسیدم : چرا  آقای همکار من حالا هم دوست دختر داره هم زن  داره؟

بعد اون یک نفری که داشتم این سوال ها رو ازش می پرسیدم نگام کرد. بعد هر دومون سرمون رو انداختیم پایین و به راهمان ادامه دادیم. دفعه ی قبلی که همین سوال ها را ازش پرسیده بودم یادم داده بود که ۵۰-۶۰ سال زندگی ارزش فکر کردن به دغدغه هایی را که حل و فصلشان ممکن نیست ندارد .گفته بود: بد یا بدتر؟  این سهم ماست . یاد بگیر.

حسودی ام می شود. او منطقی تر از من است و من آرمان گرایم.

+ نوشته شده در  88/07/21ساعت   توسط تهمینه حدادی  | 



من اگه رئيس اين مملكت بشم اول خانم هاي هواشناسي اخبارها رو لخت مي كنم و

بعد وايميستونمشون تو اخبار .

بعد هم مانتوها و مقنعه هاشون رو كه مثل لباس عروس دنباله داره تبديل به دستمال مي كنم و

مي دم به خانم هاي حراست صدا و سيما كه عرق هاشون رو باهاش خشك كنند.

من اگه رئيس اين مملكت بشم اخبار بانوان ساعت 1 و ربع رو هم كه فقط درباره ي ورزش مدارسه؛

بعد ورزشكارهاش با چادر و چاخچول ورزش هيجان انگيز كبدي بازي مي كنند برمي دارم.

بعد هم خاله نرگس رو تا مي خوره مي زنم كه هي ته برنامه اداي آدم هاي باتقوا رو درنياره.

خانم نامداري رو هم كه شديدا به دوست پسرش (فرزاد حسني) مي خوره، ميزنم.

بعد هم رياست گروه كودك رو مي دم به مرضيه برومند و راضيه برومند و احترام برومند و از قلقلي هم تقدير ميكنم.

بعد از اين كارها رئيس موزه هنرها ي معاصر رو عوض مي كنم. شما دعا بفرماييد، من برنامه هاي اساسي ديگري هم در حوزه اقتصاد و هنر و ادب دارم كه متعاقبا اعلام مي دارم



+ نوشته شده در  88/07/18ساعت   توسط تهمینه حدادی  | 

 

  

۱- امروز روز خيلي خوبي بود. صبح گل خريدم و رفتم پيش نيره تا او با من آشتي كند. آدم همه اش بايد مراقب باشد كه دوستانش كه از خودش خيلي بزرگترند، آنهم 15 سال! را ناراحت نكند.

بعد پوستر به دست رفتم نشر ثالث و مجله رشد و پوستر نمايشگاه تصويرگري را دادم به آنها و آب انبه خوران رفتم طرف ميدان وليعصر و به اين فكر كردم كه 6 ماه است ميدان وليعصر را نديده ام!

آنوقت رفتم فرهنگستان هنر و يادم آمد كه يادش به خير كه من زيردست ميرحسين كار مي كردم قديم ترها و چقدر پول خوبي مي داد براي گزارش هايم و چقدر خوب بود كه من هي مي رفتم نشست تخيل هنري از منظر ابن عربي و چيزهاي جالب ياد مي گرفتم. آنوقت الهام طالبي را ديدم كه آدم بسيار عجيبي است و شب ها كه مي خواهد بخوابد زمين را بغل مي كند و عاشق سارافون است و هميشه حال من را خوب مي كند.

آنوقت هما زنگ زد .

بعدش من و شادي و مریم هم را ديديم و رفتيم كافه گرامافون .

اولش شادي گفت: آلبر كامو گفته اگه نمي توني جلوي تجاوز به خودت رو بگيري ازش لذت ببر و من

نمي دانم چرا بحث ما به اين جا رسيد ، در هر حال ما سه تا خيلي سعي كرديم به عمق اين جمله

پي ببريم. آن دوتا بستني شكلاتي خوردند و من پاستا. بعد شادي دلش پاستا خواست و من دلم بستني شكلاتي ؛ ولي واقعا بودجه مان نمي رسيد.آنوقت آقاي گارسن آنجا كه بسيار شبيه فيلم هاي ايتاليايي بود و من گفتم: چه خوش تيپ! جلوي من با يك خانمي دست داد و من شكست عشقي خوردم! و فهميدم من نمي توانم به آرزويم كه رفتن به سيسيل است برسم و البته مريم هم بامن همدردي كرد .بعدش ما سه تا تصميم گرفتيم كافي شاپ بزنيم.

من گفتم: اولش لازم است آدم هاي روشنفكري باشيم و لباس پاره  بپوشيم و راجع به حنا مخملباف حرف بزنيم. بعدش من و مريم قهر كرديم چون او گفت نمي آيد سر قرار يكشنبه مان . بعد ما تا خود ميدان انقلاب قهر بوديم. البته قبلش آقاي گارسن يك بطري طلايي آورد و دو تا گيلاس و يك مايعي ريخت و گذاشت جلويمان ، ما چنين چيزي سفارش نداده بوديم؛ مريم هم از من خواست كه اول من امتحان كنم و بالاخره ما نفهميديم كه چرا براي ما آب آورده اند و چرا بطري شان انقدر شبيه بطري هاي شامپاين مي باشد.

البته مريم پرسيد: تهمينه اين آب مجانيه ديگه نه؟

 2- بعد از كش و قوس هاي فراوان و خريدن نارنگي ما رسيديم به موزه هنرهاي معاصر و من بالاخره بعد از 4 سال از آن آقاهه كه مجسمه ي سيمي مي سازد يك مجسمه خريدم. ما رفتيم و چاي خريديم و مريم انيميشن up را از يك دست فروش خريد. برگشتيم توي پارك و هي مريم چسبيد به گوشي موبايلم كه ببيند آن آقايي كه پشت خط است و فاميلي اش شكيب است كيست. بعدش هم كه من گفتم: من قبلاها حسابدار بودم و اين آقا همكارم بود  و من درس حسابداري خوانده ام باور نكرد و من سرخورده شدم. بعدش ما شاهد معاشقه ي كلامي 2 تا گربه بوديم كه البته مريم سعي كرد خودش را قانع كند كه آنها دارند درباره ي مسائل سياسي روز حرف مي زنند.

 

3- امروز روز خيلي خوبي بود. به وبلاگ آن دوتا هم سر بزنيد لطفا.

http://www.warbler1.blogfa.com/

http://lahzeh.blogsky.com/

 

 

+ نوشته شده در  88/07/15ساعت   توسط تهمینه حدادی  | 

 

 

* رفیق ما خیلی باحال است. می گوید: تهمینه بالاخره که چه؟ ما مجبوریم شوهر کنیم!

می گویم: نه ما مجبور نیستیم شوهر کنیم.

می گوید: پس میخواهی با نیازهات چه کار کنی؟

 

*رفیق ما خیلی باحال است.

توی دلم می گویم: مثلا این دوست پسر است که این دختره دارد.

به روی خودش هم می آورم.

می گوید: نه این خیلی پسر خوبیه. بالاخره که ما باید شوهر کنیم. اشکال ندارد صبر میکنم که منبع درآمد پیدا کند و سربازی برود و به خانواده اش من را معرفی کند! البته سه چهار سالی طول می کشد.

می گویم: ببین آدم می تواند به مردها فقط به عنوان دوست نگاه کند.تو واقعا میخواهی ۴ سال دیگر پای این پسره صبر کنی؟

نگاهم می کند و می گوید: هیچ کس من و تو را نمی گیرد تهمینه . ما باید اولین سوژه را بچسبیم!!!!!!!!

نگاهم می کند که: باید به مرد به چشم یک موجود مذکر نگاه کرد. یعنی تو واقعا به هیچ کدوم از همکارهای مردت یه چشم مرد نگاه نمی کنی؟خب به یکی از آنها بچسب.

 

*رفیق ما خیلی با حال است. خودش اینور جوب راه می رود و دوست پسرش را مجبور میکند آنور جوب راه برود و به دوست پسرش اجازه داده که فقط اس ام اسی بااو حرف های عاشقانه بزند.

رفیق ما خیلی باحال است. می گوید: تهمینه ما از الان باید خودمون رو آماده کنیم که به شوهرهایمان هرنوع سرویسی بدهیم!

میگوید: ما باید کتاب روان شناسی بخوانیم که نیازهای مردها چیست.

می گویم: پس آنها چه کنند؟

میگوید: تهمینه ما باید از هر روشی برای اینکه شوهر پیدا کنیم و البته این روش اسلامی باشد استفاده کنیم.

می گویم: دوستت برای تو هدیه می خرد؟

می گوید: نه مهم اینه که ما باید شوهر کنیم و اگر این مورد رو از دست بدم و آدم بهتری پیدا نشه چه

کار کنم؟

می گویم: اصلا تلاش می کند اوضاعش را بهتر کند؟

می گوید: نه . ولی ما زن ها باید صبور باشیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

می گویم: تو مجبور نیستی شوهر کنی؟

می گوید:  در ایران زن باید شوهر کند.

می گویم: بر طبق کدام قانون.

می گوید: بالاخره که ما باید شوهر کنیم.

 

*رفیق ماخیلی باحال است.

 

 

نتیجه گیری اخلاقی:

حتی اگر مردی هم نخواهد ما را خفیف کند ما زن ها رسما خودمان خودمان را حقیرمی کنیم

و به قانون های نانوشته غیر انسانی که خودمان آن را نوشته ایم  عمل می کنیم . بعد هم

اسمش را می گذاریم قسمت و سرنوشت مختوم که به خاطر شرایط روزگار اینطوری شد .

نمی دانم این شرایط  روزگار چرا ۱۳ قرن است ادامه دارد.

 

+ نوشته شده در  88/07/13ساعت   توسط تهمینه حدادی  | 

                                             




http://www.journeyetc.com/wp-content/uploads/2008/10/the-duomo-of-cefalu-sicily.jpg





 ببينيد من يك هفته است دارم به چيزي كه هيجان انگيز باشد و حالم را خوب كند فكر مي كنم.

اولش به اين فكر كردم كه بروم و رشته ي جهانگردي بخوانم.

بعد به اين فكر كردم كه بروم  يك تظاهرات يك نفره راه بياندازم.

بعد ديدم رشته ي هتل داري هم بد نيست.

بعد فكر كردم بروم و دست به دامان زي زي گولو شوم كه برخي شرايطم را تغيير دهد.

بعد به اينكه يك عده آدم نفرت انگيز را بكشم فكركردم.

آخر سر فهميدم كه سفر حال من را خوب مي كند.

در آخر آخر هم فهميدم كه اين سفر فقط مي تواند سفر به سيسيل باشد.

آن هم يك هفته در رفاه كامل. فقط و فقط سفر به سيسيل.

بعد هم هر 7 شب بايد آنجا بروم عروسي و هي لباس هاي جورواجور بپوشم.

ظهرها هم توي رستوران ها پاستا و زيتون بخورم.

تا صبح هم توي شهر راه بروم و آخر سر عاشق يك آقاي مافيايي بشوم .بعد از يك هفته هم دزديده شوم چون آن آقايي كه عاشقش شدم آدم خلافي است و من از اسرار او باخبرم . آنوقت آنهامن را بيندازند توي دريا و من از برزيل سر در بياورم......................................

اين اتفاق واقعا واقعا حال من  را خوب مي كند.



پيوست:

از هر پيشنهاد هيجان انگيزي كه حال من را خوب كند استقبال مي كنم.




+ نوشته شده در  88/07/05ساعت   توسط تهمینه حدادی  | 



آن روزها هيچكس من را تحويل نميگرفت. لباس من شبيه آنها هميشه نو نبود چون بابا معتقد بود وظيفه داريم از هر چيزي درست و تاحدممكن استفاده كنيم.

خوردني من چيچك و ساندويچ و بستني يخي نبود .آنها توي خانه شان ويديو داشتند و ما  نداشتيم.

آنها درباره ي  پسرهايي كه دوست داشتند ميگفتند. من هيچ پسرعمه و پسر خاله و  پسر همسايه اي نداشتم كه عاشقش باشم. من بلد نبودم از پله هاي سرويسمان كه ميني بوس بود بالا بروم،‌چادرم گاهي گير مي كرد زير پاهايم. آنها به من ،‌به گير كردن پايم و به چادرم مي خنديدند. آنها هميشه ابي گوش ميدادند، آن موقع ها من چهارفصل ويوالدي و اركسترهاي باخ گوش مي كردم تحت تاثير خواهر بزرگتر.و وقتي ترانه ي عاشقانه مي خواندند و بلد نبودم به من مي خنديدند.

من هيچ وسيله ي آرايشي نداشتم و آنها معتقد بودند كه من در زندگي ام هيچي نميشوم، حتي وقتي سال سوم راهنمايي سر صف به عنوان بهترين شاگرد مدرسه صدايم كردند هيچ كدامشان برايم دست نزدند.

آنها به نظرشان مسخره بود كه اجازه ندارم تنها بروم بيرون،آنها به من مي خنديدند كه هميشه دفتري دستم است و مدام در حال نوشتن هستم.

بعد؛آنها هنوز كه هنوز است دانشجويند و دنبال كار .

شوهر كرده اند و زاييده اند و من بعد از 10 سال وقتي گذرم به مدرسه اي افتاد كه به خاطر ورود به آن كلي رقيب در منطقه را پشت سر گذاشته بودم  حالم بد شد، بي نهايت.

يكي شان وقتي فهميد " دوچرخه " كار مي كنم هرهر خنديد . درشان خودش ندانست با كسي كه براي كودك مي نويسد حرف بزند. منشي شركت بودن در نظرش بهتر آمد يا بي كار بودن خودش. و من ياد اين سوالش در آن دوران افتادم: " هداي شما بلده منظره هم بكشه؟"

من هيچوقت هيچوقت خودم را به خاطر رفتن به آن مدرسه نمي بخشم  و دخترم را مدرسه معمولي پايين شهر اسم مي نويسم.

 

+ نوشته شده در  88/07/01ساعت   توسط تهمینه حدادی  |