تبليغاتX
بلوط

بلوط



آقاهه اصلا كار نمي كند .

 با سمت مستخدم دارد پول مي گيرد اما همه ي ما تهمينه و علي و رضا و .... هستيم و گمان نمي كند كه بايد ما را به فاميلي صدا كند و اگر ما هم را به اسم صدا مي كنيم چون دوستيم.

آقاهه هرروز مي آيد و از بولوتوث بازي هايش  درمترو تعريف مي كند و خيلي راحت فيلم هاي افتضاحي را كه توي گوشي اش است به آدم نشان مي دهد.

آقاي مستخدم  مدام درباره ي  دخترهايي كه به او نظر دارند حرف مي زند و مدعي است كه ما همه اش از او كار مي كشيم.

شرفم را گرو مي گذارم تا باور كنيد او هرروز ساعت 9 تا 12 سر كار مي خوابد و هيچوقت چاي آماده نيست و خودمان مي رويم چاي دم مي كنيم و حتي مي ريزيم.

آقاهه عصرها هم مي نشيند پاي تلويزيون. تازه وقتي ارباب رجوع هم مي آيد جلوي آنها به آدم دستور

 مي دهد.

بعد از سريال هم يادش مي آيد كه براي بار يك ميليونم قضيه ي تولد بچه اش را تعريف كند.

شرفم را گرو مي گذارم كه براي هيچ مراسمي به خودش زحمت نمي دهد و بقيه همه ي كارها را مي كنند. فقط مي ماند قضيه ي خريد شيريني.

مي فرستيمش مثلا قنادي لادن. مي آيد و مي گويد: اصلا شيريني هاي خوب  نداشت!!!!!!!!!!!!!!!!

و بعد خود تو مجبوري راه بيفتي بروي خريد.

آقاهه خيلي راحت مي پرسد: تلفني با كي داشتي حرف مي زدي؟

وقتي به اومي گويي برو خريد، يه خودكار بخر ؛ او 40 سال بعد اين كار را انجام مي دهد.

آقاهه خيلي راحت  درباره ي دوست دخترهاي همكاران نظر مي دهد. حتي موقع جلسه ي هيات مديره مي رود مي نشيند كنار آنها و نظراتش را هم ارائه مي دهد.

وقتي هم به او مي گويي: چاي بيارين بي زحمت! هميشه مي گه: دم نيومده.

باورتان  نمي شود كه 2 سال پيش براي مراسم افطاري چاي هم دم نكرده بود كه از توي  دستگاه خودتون آب بريزين، من وقت نكردم. (حيثيتمان جلوي 50 تا مهمان رفت)

بارها و بارها همه تصميم گرفتند به او تذكر بدهند.

بارها و بارها تا مرز اخراج رفت و برگشت و همه دلشان  براي زن و بچه ي او سوخت.

 و ما ديگر خودمان كارها را انجام مي دهيم كه سريع تر انجام شوند و معطل نشويم.

 

+ نوشته شده در  88/08/28ساعت   توسط تهمینه حدادی  | 

 

 

 

اين روزها هي آدم ها مي ميرند.

 اول هاي تير با نيره يك كاغذ گذاشتيم جلويمان براي نوشتن مرده هاي امسال. هنرمندهاي مرده.

 نصفه كاره ماند اما اسم اسماعيل فصيح بود و فرخ لقا هوشمند و پروين سليماني و بقيه.

حالا امير قويدل مرده و آقاي سحابي و چند نفر ديگر.

 سال گاو است ديگر. هي بايد آدم بميرد .

 نمي دانم چرا دو هفته پيش دست مامان را گرفتم و كشاندمش قطعه ي هنرمندان ، مامان هم وايساد و براي هركدامشان دانه دانه فاتحه خواند.

چند تا پسره هم قبر پوپك گلدره را نشان دادند و هي  داد زدند : اين قبر نرگسه!

مامان هي مي گفت: روي قبرا نرو

مي گفتم: نمي خوام برم ولي بين قبرها نيم سانت فاصله است مامان.

يكهو 5-6 نفر هم آمدند و افتادند روي قبر فردين و گل ريختند برايش. همه شان هم شكل كاريكاتورهاي بزرگمهر حسين پور از جوات ها بودند.

 از كنار قبر پرويز شاپور با نفرت رد شدم بس كه فروغ را اذيت كرده بود

اما قبر سيدحسن حسيني را هي نگاه كردم بس كه مظلوم مانده بود، قبر احمد  آقالو هم كنار قبر خسرو بود و هيچكس بهش توجه نمي كرد.

سنگ قبر ژازه تباتبايي هم خوشگل بود، تازه يك روز بود كه مسعود رسام خاك شده  بود  آنجا.

قبر كيوان ساكت اف هم بود.

يك آقاهه مي گفت: همه ي اينا دق كردن و مردن

و من به انبوه جمعيت خيره شدم كه از روي خيلي از قبرها رد مي شدند بي خيال و هيچكدام را نمي شناختند. يادم افتاد نيم ساعت قبل نزديك قبر پدربزرگم سنگ قبري ديدم كه از  آن هيچ چيزي باقي نمانده بود.

 

 

به مريم گفتم: دوست داري چطور بميري؟

يادم افتاد دوست دارم فراموش نشوم، همين.

+ نوشته شده در  88/08/25ساعت   توسط تهمینه حدادی  | 

 

 

1-چندي، پيش و پس از فارغ التحصيلي رفقا ما را اصغر آقا خطاب مي نمودند

و اگر جايي حقي از مردان ضايع مي شد بنده در آنجا حضور به هم مي رساندم .

گرچه ضد مرد مي باشم  اما ضد زن هم هستم و اينا.

يعني معتقدم زن بايد خانه داري كند و نرود سر كار و زن نبايد رئيس شود و زن جماعت رانندگي شان بد است و صد البته تمام اينا زماني محقق مي شه كه مردها به وظايف مردانه ي خود به خوبي عمل كنند

كه متاسفانه نمي كنند.

حتي يك بار زنگ زدن و گفتن: " اصغر آقا هرچي زنگ زديم ورنداشتي، مردونه رفتيم كوه، جات خالي"

حالا مدتي است سعي مي كنم كمي ظرافت هاي زنانه پيدا كنم و از زنبور بترسم و جيغ بكشم و زود خسته بشم و به جاي كمربند مردونه و سيگار برگ به خط چش و كمربند جينگولي طلايي علاقه مند شوم كه البته تلاش هايم به جايي نمي رسد و همچنان فيلم محبوبم perfume است . يا نه ديگر همه چيز را دنگي حساب نكنم كه از اصغر آقايي درآيم.

 

2- آنروز ايستاده بوديم  سر چهار راه  و قبل تر خواهرمان گفته بود سوار تاكسي هايي كه راننده شون زنه نشو و من چون گمان كردم ديگر بزرگ شدم و بهتر است به راه خودم بروم سوار ازاين تاكسي سبزها شدم كه راننده شون خانومه.

 طرف ما رو تا سيد خندان آورد و كرايه اش مي شد 300 .

 بعد گفت تا رسالت هم مي رم، من هم خوشحال گفتم: اوهوم.

تا رسالت هم كرايه مي شود 300.

رسيديم رسالت و گفت: مي شه 800.

گفتم: چرا؟

گفت: نرخ هاي ما فرق مي كنه!

گفتم: ولي كرايه مي شه 600

داد و بيداد راه انداخت و گفت: اصلا ما اشتباه مي كنيم شماها رو سوار مي كنيم. ما بايد دربست سوار كنيم!

من هم600 تومان را پرت كردم توي ماشين و در رو كوبيدم و گفتم: پس ديگه از اين اشتباه ها نكنيد و تا خود خونه خون خونم رو خورد و تصميم گرفتم اصغر آقا باقي بمونم و هيچوقت رانندگي ياد نگيرم و گرچه تا هفته پيش مي خواستم انجمن تخريب مردان راه بندازم اما بايد تجديد نظر كنم.

+ نوشته شده در  88/08/22ساعت   توسط تهمینه حدادی  | 

كودكي ام را دوست دارم. كودكي لعنتي ام را دوست دارم، اينكه خودم را با تور سفيد و موي طلايي و ماتيك قرمز تصور مي كردم دوست دارم.كودكي ام را دوست دارم، آن موقع ها كه همسايه مان از آمريكا آمده بود و به نظرم خيلي با كلاس مي آمدند و من تنها 4 سال داشتم و با خانم خانه مي رفتم بيرون و او شلوارك و بلوز پسرش را به تنم مي كرد و من آرزو داشتم بابايم شكل ريوزو باشد.من آن انباري لعنتي را كه به عنوان تنبيه مي انداختنم آن تو دوست دارم،‌مي رفتم و با عنكبوت ها مشغولمي شدم و انگار نه انگار اتفاق هولناكي افتاده است.

دوست دارم كه در 4 سالگي به هدا گفتم برام پستونك بخر و او هم خريد.من كودكي ام را دوست دارم وقتي خانه مان را عوض كرديم و با آتوسا و مسعود و احسان و بهار و مريم و محمدرضا و اسد و صمد و ريحانه و غزل و عسل مي رفتيم توي حياط بازي. 10 تا 1 _ 4 تا 9 شب؛زو، گانيه، هفت سنگ، گرگم به هوا، بالا بلندي، استپ هوايي، استپ آزاد، ما ما مجسمانه،........

كودكي ام را دوست دارم . وقتي به من مي گفتند : "دوستاي خواهرت ميخوان بيان" و من مي ماندم در اتاق عين خنگ ها.

دوست دارم كه يك روز آمدند و گفتند : خواهرت داره عروس مي شه!

عروسي اش را دوست داشتم چون او خوشگل ترين عروس دنيا بود و من با لباس بنفشم احساس خوشگلي
مي كردم.كودكي ام را دوست دارم وقتي 7 ساله بودم و يك بچه را گذاشتند توي بغلم كه خواهرزاده ات است.

من تمام بستني دوقلوهاي دنيا را دوست دارم و دلم شير شيشه اي مي خواهد كه درش نقره اي باشد.

دلم مي خواهد دوباره عمله دسته دسته بخوانم توي توالت در 4 سالگي ، دلم مي خواهد گل جعفري بكنم از آن پاركي كه سر كوچه مان بود و آقاهه دعوايم كند در 4 سالگي، دلم مي خواهد مامان من را بيندازد روي پايش يا شنبه شود و خانم بيايد و دستمال و ناخن و ليوان و مقنعه و جوراب ببيند ، دلم مي خواهد" اي دختر صحرا نيلوفرگ بخوانم؛ يا "دختر همسايه شباي تابستون گاهي ميومد روي بوم"،دلم مي خواهد "ارتش سري" بدهد دوباره ، دلم ميخواهد توي بشقاب ملامين غذا بخورم،دلم مي خواهد پلو گوجه بخوريم و گمان كنم يك غذاي اختراعي است و 10 سال بعدش يادم بيايد كه چون هيچ چيزي براي خوردن نداشتيم آن غذا را مي خورديم.

كودكي ام را دوست دارم، شاد بودن را هم.

+ نوشته شده در  88/08/19ساعت   توسط تهمینه حدادی  | 



http://nijla1.files.wordpress.com/2009/07/istockphoto_112709-pepperoni-pizza-slice.jpg


 ضمن تشكر از همه ي كساني كه آثار خود را به دبيرخانه ارسال كردند، به استحضار مي رساند كه هيات داروران پس از بررسي 250 اثر رسيده به جشنواره، برگزيدگان مسابقه را به شرح زير اعلام مي كند:

ضمن تقدير از صفا به خاطر دو اسم تلخينه و ترشينه ( به علت تنوع در نوع نگاه و گذاشتن / در ميان اسم ها كه از نظر هيات داوران عملي حرفه اي و خلاقانه است)،

علي مبيني پور به خاطر سرباز نرو ، اون ته مينه! ( به علت نگاه متفاوت به اسم تهمينه و برداشت روايي از اين نام)

و مريم محمدخاني به خاطر نام وحشينه ( به علت نزديك شدن به روح شخصيت مورد نظر با تغيير خلاقانه اسم) جايزه را تقديم مي كند به:

جناب آقاي مهديار دلكش و نام انتخابي ايشان ( ته چينه) بعلت خلاقيت ، صرف وقت و هزينه براي شركت در مسابقه.

بديهي است كه جايزه ي نفر اول يك عدد پيتزا بوده و به هركدام از سه شركت كننده ي شايسته ي تقدير؛ كتاب هاي تاليفي و امضا شده ي مدير اين وبلاگ اهدا خواهد شد.

                                                                                                          هيات داوران



پيوست : جهت اطلاع از موضوع مي توانيد به آدرس زير مراجعه فرماييد.

http://coffekatz.blogfa.com/post-43.aspx

+ نوشته شده در  88/08/15ساعت   توسط تهمینه حدادی 

 

                              http://www.slmetalworks.com/tree%20bed.jpg        

اگر دختر نوجوان داريد، اگر دختر جوان دم بخت داريد خانه ي خود را عوض كرده به محله ي ما بياييد.

اگر دوست داريد سر و گوش فرزندتان نجنبد به كوچه ي ما نقل مكان كنيد. همسايه هاي ما تضمين مي كنند كه از فرزند شما بطور شبانه روزي مراقبت كنند.همين مهرنوش؛ همبن همسايه بغلي ما؛ او بطور فداكارانه اي وقت خود را در اختيارتان قرار مي دهد و فرزند شما را مي پايد ، او وقت مي گذارد و نامه هايي را كه براي فرزند شما آمده باز مي كند با اينكه رويش با فونت 200 اسم فرزندتان نوشته شده است.

مهرنوش جان مي رود حوزه اما او حاضر است از كلاس هايش بزند اما فرزند شما قدم كجي برندارد. او حاضر است اگر روزي شما به مسافرت رفتيد تمام يك هفته رابيدار بماند و از پنجره نگاه كند كه فرزند شما كي مي آيد و احيانا اگر شبي دخترتان مهمان داشت و مهمانش داشت 7 صبح مي رفت در را باز كند تا با آن مهمانه روبه رو شود و مطمئن شود او دختر است و الكي  و براي رد گم كني روسري و مانتو نپوشيده!

مهرنوش جان حتي به طور غيرمنتظره اي سر كوچه هم حاضر است و شماي بدبخت كه متاسفانه سوار تاكسي اي شده ايد كه 206 است آبروي خود را بر باد خواهيد داد اما مهرنوش وظيفه دارد همه چيز را به خانواده ي شما گزارش دهد. درست است كه شما بعضي وقت ها با آژانس مي آييد اما سعي كنيد هربار پياده شويد و جلوي چشم هاي مهرنوش كه پشت پنجره پنهان است پول را به راننده بدهيد تا شك و شبهه اي پيش نيايد.

ببينيد شما چه توقعاتي داريد خب؛ مهرنوش بدبخت هم دل دارد. بعد از يك روز كاري و طاقت فرسا حق دارد نصفه شب با شوهرش در اتاقي كه ديوار به ديوار اتاق شماست خلوت كند و اگر صداي آه و اوه آمد شما بايد گوش هايتان را بگيريد ، البته ممكن است هفته اي 7 روز اين قضيه تكرار شود و اگر روزي مهرنوش آمد و گفت : " بيا اينترنت اكسپلولر ما را پيدا كن" و شما هم اين كار را كرديد اصلا خشكتان نزند وقتي ديديد پسر دسته گل و مومن و سربه زير و خدادوست او كه 12 سال دارد چه كلماتي را در گوگل سرچ كرده است  ".

 

 

+ نوشته شده در  88/08/14ساعت   توسط تهمینه حدادی  | 



http://www.instablogsimages.com/images/2008/02/12/veiled-woman_5965.jpg



*توي درس ديني كه پر از آيه ي ستاره دار بود و بايد همه را حفظ مي كرديم تا رستگار شويم درسي بود در اين باره: از سبزه ي مزبله دوري كنيد. 4 صفحه هم توضيح داشت كه سبزه ي مزبله يعني زن زيباروي در خانواده ي بد.

هيچ درسي توي كتابمان نبود كه با مرد زيباروي در خانواده ي بد چه كار كنيم و نتيجه گيري اخلاقي اين مي شد كه مردها كلا خوبند.


* فيلم "خانه ي من" ساخته ي سوسن تسليمي را مي ديدم . درباره ي يك خانواده ي ايراني در سوئد بود كه مرد خانه ايراني بود. بر اثر فشارهاي رواني او و سختگيري هايش دختر بزرگش فاحشه شده بود . مرد تا مي توانست به زن و بچه اش سخت مي گرفت اما خودش شب ها با دوربين توي خانه هاي مردم را نگاه مي كرد . نتيجه اين شد كه زن او در پي عشق به مرد ديگري دل بست. مرد به جاي آبروداري همه جا جار زد كه دختر بزرگش چه كاره است و دختر كوچكش قبل از ازدواج با نامزدش رابطه داشته . همه با تعجب به مرد نگاه كردند چون نه اين موضوع برايشان مهم بود نه اينكه اصلا خبر داشتند . مرد خودش آبروي خودش را برد در حاليكه در طول فيلم گمان مي كرد زن و بچه اش هميشه آبرويش را مي برند.

يكي به من گفت: مردهاي ايراني در هر رابطه اي روشنفكرند جز مسئله ي زن.


* جندي پيش با يكي از دوستان مذكرم كه بسيار بسيار درباره ي همه چيز آزادانه فكر مي كند بحثي داشتم.

گفتم: حرصم مي گيرد كه زن ها خودشان را كمتراز مردها مي دانند.

اس ام اسي زد كه تكليف خودم را دانستم: " دقت كردي، همه چي مردونست دنيا، تاريخ ، دين و ....

حتي يه پيامبر زن هم نداريم! اصلا آدم مرده ! فكر نمي كني همه ي اين ها نشونه است؟"

برداشتم و اين پست را برايش فرستادم.http://www.zitana.blogfa.com/post-9.aspx



* آقاي همكار موقع ازدواج تصميم گرفت همسري برگزيند آفتاب مهتاب نديده. زني محجبه كه تا به حال مردي جز پدرو برادرش را رويت نكرده، چرا كه آزادي تنها براي مردهاست و بس.

آقاي همكار دوست دخترهايش را مي آورد محل كار. تا ديروقت مي مانند آنجا و همه را بيرون مي كنند و فردايش آدم چندشش مي شود دستش به ميزها بخورد!

آقاي همكار مدام مي نالد كه چرا زن من توي جامعه نيست؟ چرا روابط اجتماعي را بلد نيست ؟چرا بلد نيست آرايش كند؟ چرا اثر مثبتي بر جامعه نمي گذارد؟ چرا همه اش در خانه است؟ چرا فقط به مهماني و مادرش فكر مي كند؟


* تمام پسرهاي اين دوره زمونه ( تا آنجا كه من ديده ام) به آزادي زن و مرد اعتقاد دارند . آنها مي گويند: چرا زن ها نميرن سربازي؟ به نظر ما زن و مرد بايد هردو كار كنن و پول بزارن وسط. عشق مهمه مهريه مهم نيست. بكارت مهمه. واي اون دختره چقدر موهاش قشنگه!


+ نوشته شده در  88/08/12ساعت   توسط تهمینه حدادی  | 



                          http://hisami.files.wordpress.com/2008/06/poppy.jpg



1- مي زنم بيرون.

مي روم براي شروع .

دوباره از صفر.

اولش يك قرار است با فاضل، خانه ي هنرمندان.

قبلش مي ايستم پشت شيشه ي يكي از مغازه هاي خانه ي هنرمندان و يواشكي به زني زل ميزنم كه بخشي از خاطرات تلخ زندگي ام است، فقط زل ميزنم و به هيچ فكر مي كنم.

بعد فاضل مي رود و من دم سفارت آمريكا يكهو استاد جانم را مي بينم . عين قبل مي پرد بالا و پايين و تعريف مي كند توي تظاهرات چقدر كتك خورده و مي گويد بيا بريم سفر؛ توي سفر هم برات مي خونم ، هم مي رقصم!

(استاد جان آخرين بار كه من را ديد داشت مي رفت مهماني،‌زل زد و گفت: من پاي رقص ندارم مياي بريم؟)

 

 

2- بعد من و تضمين بازنشستگي و آنوقت ترافيك رسالت. با يك آقاي گنده مي نشينيم توي يك پرايد. او وسط مي نشيند و كلي هم بند و بساط دارد. انقدر محترم است و خودش را نمي مالاند كه تصميم مي گيرم او را در آغوش بفشارم و از او تشكر كنم.

بعد تلفنش زنگ مي زند و ارمني حرف مي زند. آقايي كه آن ور نشسته مي پرسد:" جناب شما واسه كدوم استان ايد؟"

و من دلم مي خواهد خود را حلق آويز كنم و هر آن آماده ام آقاهه هي به اين يكي دست بمالاند عين نديد پديدها!

 

 

3- روبه روي خانه مان يك سوپرماركت است. ميآيم بروم آنجا؛ مي بينم خانم همسايه بغلي دوباره چسبيده به پنجره كه ببيند من امشب از چه ماشيني پياده مي شوم و يا احيانا موجود مذكري يا حتي مونثي از كنار دستم رد مي شود كه بتواند آبرويم را پيش همه ببرد يا خير؟

آنگاه كيسه ي جارو برقي اش را مي تكاند توي خيابان كه رد گم كند و  فشار من مي افتد پايين.

 

 

                   

+ نوشته شده در  88/08/10ساعت   توسط تهمینه حدادی  | 

 

نکته: می دانم طولانی است اما از دستش ندهید

 

  

1-توي بيمارستان بستري ام مي كنند.

بابا هزار بار گفته غذاي بيرون نخور، گوش نداده ام.

حال روحي ام بد است ، خيلي بد .

با خانم فلاني و آقاي بهماني بحثم شده.و حالا اين يكي هم قوز بالاي قوز.

2 تا استامينوفن و 2تا سرما خوردگي مي اندازم بالا  بلكه سرماخوردگي كوفتي ام بپرد.

يكهو حالم تا سرحد مرگ بد مي شود.

مامان قبل آمدن گفته كه نريم بيمارستان. صبر كن عصري  مطب ها وا شن.داد زده ام كه نه و كلي گريه كرده ام و او با تعجب نگاهم كرده است.

ولو مي شوم روي يك تخت و هاي هاي گريه مي كنم. آقايي دارد اتاق اورژانس را تي مي كشد.

مي گويد:" چرا داري گريه مي كني؟"

دماغم را بالا مي كشم و سرم را تكان مي دهم كه: هيچي. كه يعني دلم گرفته است.

مي رود و بر ميگردد كه" با شوهرت دعوات شده؟

سر تكان مي دهم.

مي رود بيرون و 5 دقيقه بعد مي آيد دستمال پارچه اي مي دهد دستم و من ليتر ليتر اشك مي ريزم .

مي نشيند بالاي سرم كه: بچه دار نمي شي؟

مي گويم :آقا من اصلا شوهر ندارم و بلند بلند گريه مي كنم .

مي رود بيرون و دوباره بر مي گردد.

مي گويد: " شوهر كني خوب مي شي"

و مي نشيند بالاي سرم تا گريه ام بند بيايد!

 يادم مي افتد كه بي كار شده ام وچقدر روزنامه نگاري حالم را به هم زده و چرا بايد با راننده  تاكسي دعوايم شود امروز و چقدر دود بخورم تا آخر عمر و چرا خيابان هاي انقدر درازند و بعد مي گردم توي گوشي موبايلم كه كسي را پيدا كنم براي بودن، براي شنيدن.

بعد يك آقاي پرستار مي آيد كه ما از توي دماغت يه لوله رد مي كنيم توي معده ات.

لوله را مي كند توي دماغم و من حالت تهوع مي گيرم .

 دست هاي آقاهه را مي گيرم و هل مي دهمش عقب.

 دوباره مي چسبد به من و سفت سرم را مي گيرد.

مي زنمش و نمي گذارم لوله را بكند توي دماغم. دوبار لوله را در مي آرم..

 بالاخره دو نفر مي آيند و دست و پايم را ميگيرند و لوله را مي كنند توي معده ام .

 بعد هم من را مي اندازند روي ويلچر با بلوز آستين كوتاه و روسري كج كثيف شده و يك عالمه لوله كه به سر و صورت و دست هايم وصل است و چادري كه جا مانده دست مامان.

كه يعني امشب بايد اين جا بستري شوي.

 كه بگير اين لباس هاي گشاد آبي را بپوش و اين شلوار كشدار را

 

 

2- ساعت 8 شب لوله هه را از توي معده ام مي كشم بيرون.

 پرستار داد مي زند سرم.

 داد مي زنم كه من بميرم ديگه نمي زارم از اين لوله ها بزارين برام.

 مي لرزم، پرستار پتو را مي آورد و پرت مي كند توي سرم.

تا صبح بايد  سقف را نگاه كنم چون سرم 12 ساعته بهم زده  اند.

 هي غر مي زنم كه : "مامان اينا الكي منو نگه داشتن، بيا بريم. از وقتي اومدم اين جا حالم بدتر شده مامان.كه مامان حال روحي من اصلا خوب نيست"

حتي نصفه شب تصميم مي گيرم سرم را بگيرم توي بغلم و در حالي كه مامان همان بغل خوابيده فرار كنم .

هم اتاقي هايم دو تا پيرزن و يك  دختر جوانند.

 فردايش شوهر دختره مي آيد با ما درددل كه دختره ام اس دارد و ما پر از اندوه مي شويم كه هيچكس واقعيت را به او نمي گويد.

پرستارها هي با ما بدرفتاري مي كنند و هم اتاقي هايم مي نالند كه كاش يك روزنامه نگار اين جا بود و وضع ما رو مي نوشت!

غذا مي آورند ومن با حسرت به غذاها نگاه مي كنم، نبايد بخورم . بعد همه مي روند با دست و پاي شكسته توي سالن تا " دل نوازان" ببينند. ساعت مي شود 3 صبح. پا مي شوم بروم دستشويي خونم بر مي گردد توي سرم. پرستار مي آيد با غرغر سرم را باز مي كند و نصفه شبي بهم آمپول مي زند.

مي خوابم تا صبح.

 

 

3- طلوع آفتاب را هيچوقت نديده بودم. ساعت 6 رو به رويم يك خورشيد نارنجي است كه هي مي آيد بالا. ناگهان پرده را مي كشند و من وامي روم. دكترها مي آيند. يكي از پيرزن ها مرخص مي شود. پرستارها با همه سلام عليك ميكنند. بهمان صبحانه مي دهند و شيرداغ  و دوباره مي خوابم تا موقع ترخيص خودم.

 

 

 

+ نوشته شده در  88/08/08ساعت   توسط تهمینه حدادی  | 



بدم نمي آيد.

 اصلا بدم نمي آيد  كه درست در ساعت 12 ظهر گريه ام را قطع كنم بابت اينكه تو يك ذره هم من را دوست نداري و راه بيفتم بروم نمايشگاه مطبوعات.

كه اول از همه x  را ببينم و يك ربع با او حرف بزنم و او  به من بگويد كه عاشقم است، كه يك چيزي توي چشمش برق بزند و حال من تا سرحد مرگ بد شود كه با تمام انتظارهايي كه كشيده ام چه كنم؟ كه فرقي ميكند يا نه؟

اصلا بدم نمي آيد كه بعد با y   بنشينم يك جا و كلي بحث فلسفي كنيم و او به من سوغاتي بدهد و بعد بروم توي غرفه ي دوچرخه بنشينم.

اصلا بدم نمي آيد كه آقاي روابط عمومي  بيايد دم غرفه و كلي حال و احوال كند و بگويد دلش براي من تنگ شده بوده  و چرا نمي روم با او كار كنم و همه چپ چپ نگاه كنند كه چطور ممكن است كسي كه از همه ي دوچرخه اي ها بدش مي آيد انقدر مهربانانه با من حرف بزند؟

 اصلا بدم نمي آيد كه خانم p  بعدش بلند بلند جلوي آقاي حسن زاده بگويد: ما 5 روز است داريم دوست پسرهاي تو را جمع مي كنيم. همه ميان فقط سراغ تو را ميگيرند اه ، اه! خدا شانس بده!

اصلا بدم نمي آيد وقتي خانم t  نگاهي به سوغاتي مي اندازد و مي گويد : خدا شانس بدهد. از نوجوان ها دوستت دارند تا آقاي روابط عمومي همشهري و يادش ميآيد كه آقاي آشپز دوچرخه يك مدت به من غذا و مخلفات بيشتر مي داد .

اصلا بدم نمي آيد كه برسم به خانم n  توي يك نشريه ديگر و اويادآوري كند كه چقدر سردبير دوستم دارد و جلوي همه تعريفم را مي كند كه قلمم چقدر به درد كار كودك مي خورد.

اصلا بدم نمي آيد كه برسم به آقاي مجله ي كودك مسلمان بلوچ كه لباس بلوچي مي پوشد و او را سالي يكبار مي بينم و او به من بگويد كه چقدر دلش برايم نمايشگاه تنگ شده بود و چرا من امسال در غرفه نيستم؟

اصلا بدم نمي آيد كه طاهره اس ام اس بزند كه كجايي؟ مريم بپرد بغلم، شادي بگويد دوستم دارد، فريبا عاشقانه دوستم داشته باشد، آن يكي رفيقمان اس ام اس بدهد كه كي برويم جيگركي.

اصلا بدم نمي آيد كه فلاني جاسوس بفرستد دم غرفه .

بدم نمي آيد .

اصلا بدم نمي آيد كه ايثار را ببينم و هزار بار بپريم توي بغل هم وسط نمايشگاه و جيغ بزنيم .

اصلا بدم نمي آيد كه سعيده را ببينم و جيغ جيغ كنيم و راه بيفتيم سمت خانه و بين راه سوار اتوبوس دو طبقه اي شويم كه شركت واحد گذاشته وسط حياط مصلا. اصلا بدم نمي آيد كه در تمام طول راه دلم بخواهد خودم را بالا بياورم  كه چرا در حق سعيده چنين ظلمي كردم و او چقدر شرمنده ام كرد كه اصلا به رويم نمي آورد و الان دارد با من راه مي آيد

كه آقاي حسن زاده بگويد: "پريشب خواب تو را مي ديدم، دنبال چيزي مي گشتي "

و  بعد من دلم بخواهد بزنم زير گريه.

بدم نمي آيد بروم و آويزان غرفه كيهان شوم و از آنها كيهان بچه ها و دفترچه بگيرم و خوشحال شوم.

بدم نمي آيد كه e  سبز شود جلويم و بگويد: چطووووووووري  و من از ديدنش وحشت كنم. اصلا بدم نمي آيد كه يك لبخند كشدار گنده بيندازم روي لبم و ادعا كنم چقدر حالم خوب است.

بدم نمي آيد كه هي راهم را كج كنم كه چشمم به آدم ها نيفتد، چشمم به اشتباهات خودم نيفتد .كه فرار كنم.

كه چندشم شود از ديدن خيلي ها. كه با سعيده آبميوه بخوريم. كه طول راه تنها نباشم.

 

بدم مي آيد كه برسم به  خانه . كه شب هيچ كدام اين آدم ها  نباشند . كه ساعت 12ظهر آنها نبودند. كه آنها تمام سال نيستند.

بدم مي آيد، تو نيستي، خيلي وقت است نيستي . در شادي هايم نيستي، در غم هايم نيستي، زماني كه بايد باشي نيستي، نيستي، نيستي، نيستي. و من دنبال چيزي مي گردم!

آقاي حسن زاده هم اين را مي داند اما تو نمي داني!

 

 

 

+ نوشته شده در  88/08/05ساعت   توسط تهمینه حدادی  | 

اسمم را هميشه دوست داشتم.

خيلي ها هستند كه اسمم را دوست دارند.

خيلي ها هستند كه معني اسمم را مي پرسند اما.....................

آدم وقتي بيست سالگي را رد مي كند ديگر از اين جمله عق اش مي گيرد: " تهمينه زن رستم، پس رستمت كو؟"

يا حتي اين جمله:" اسم بچه ات حتما سهرابه ديگه؟"

عق

عق

عق

هيچوقت از اينكه اسمم براي بچه ها سخت بوده ناراحت نشدم.

حتي وضعيتم از خواهرم هدا بهتر است كه به او مي گويند:"خدا!"

هدايي كه هروقت اخم هايم ميرفت توي هم در بچگي وغرغرو مي شدم به من مي گفت:"تلخون"

بچه هاي خواهرم وقتي كوچك بودند بهم مي گفتند: " ن" يا "نمنه namne"

وقتي بچه بودم بچه هاي ساختمان به من مي گفتند:"ترخينه"

الان بچه هاي انجمن تصويرگران به من مي گويند:" تهيمنه tohaimane يا تهي tahi"

گاهي هم ه آخر اسممان مي افتد و مي شويم تهمين!

گاهي اسمم را اينطور مي نويسند: طهمينه

وقتي بليط مي گيرم براي سفر اسمم را اينطوري نوشته اند: تهيمنه!

نه، هيچكدام اين ها در جاي خود برخورنده نيست .

اما وقتي نامه اي به دستت مي رسد كه رويش نوشته است : خانم رقصينه حدادي! آدم ياد خانوم خوب ها مي افتد.

لااقل انقدر شعور نداشته اند كه موقع تايپ فكر كنند اصلا جمهوري اسلامي اجازه مي دهد كسي اسمش را بگذارد رقصينه يا نه؟

نمي دانم ؛ شما هم از استعدادهاي نهفته تان استفاده كنيد .

ديگر بدتر از ترخينه و رقصينه كه نمي شود!

به بهترين نام كه حاكي از استعداد بالاي شماست پيتزايي اهدا مي شود.

(باور كنيد من قبلا از اين مسابقه ها گذاشته ام و جايزه هم داده ام، باورنداريد از ياسمين حاتمي بپرسيد)

پيوست:

1-شركت كنندگان بايد با ذكر نام در اين مسابقه شركت كنند.

2-استفاده از حروف اسم من در اسم ساخته شده الزامي است.

۳-حفظ ادب نشانه ي شخصيت شماست.

۴-پيتزا يك روز ظهر به شما داده مي شود.

5-نام برنده 15 آبان اعلام مي شود.

+ نوشته شده در  88/08/01ساعت   توسط تهمینه حدادی  |