تبليغاتX
بلوط - شکر نعمت گذرا

بلوط

 

 

آدم ها تمام شده اند. آدم ها مدت هاست كه تمام شده اند. توي تهران. توي اين ترافيك لعنتي به هيچ آدمي نمي رسم كه خوشحالم كند.مي رسم اما گذرا.

آدم ها اين روزها زود تمام مي شوند اما تا پارسال اينطور نبود؛ مي گشتم بينشان و شگفت زده مي شدم از اين همه تنوع فكر و فرهنگ و عمل. مثلا از آن خانم درويشه خوشم مي آمد. از هماني كه هي همه من را دو به شك كردند كه درويش است يا نه؟

خودش مي گفت: يكبار مانده بوده بين اسلام و مسيحيت .

مي گفت: ميرفته كه غسل تعميد داده شود اما همان روز وسط دسته ي امام حسين مانده و توبه كرده.

علي ، علي مي گفت زياد. ردا مانند مي پوشيد . هيچوقت موهايش پيدا نبود .

خيلي ها پشت سرش حرف مي زدند اما خب به نظرم جالب مي آمد.

يا نه آن دختره؛ هماني كه فهميدم توي جنگ بابا و برادرش ديوانه شدند و يك برادر ديگرش مفقود شد .

همان دختره كه مامانش در واكنش به همه ي اينها هر روز مي خنديد.

دختره يك روز برايم گفت كه كلاس دوم دبستان دست فروشي مي كرده. آن روز را يادم هست . براي يك روز شاكر نعمت هايم شدم.

 

+ نوشته شده در  88/03/02ساعت   توسط تهمینه حدادی  |