چادرم مانده است وسط جمعيت . يكبار ديگر هم اينطور شد ، وسط تشييع جنازه خسرو شكيبايي يكهو ديدم چادرم همراه با فشار جمعيت گم ميشود!
اينبار مي ارزد. يك چيزي مي خورد توي سرم . چوب محكمي است كه به زور حجاب بر سرم مي كند، چوب خادمان زن است كه دعوايم مي كنند كه جايي كه مرد نيست هم بايد حجاب داشته باشم ، كه از امام خجالت بكشم؛ از اين بي حيايي بزرگ. نمي دانم چطور اين روسري لامصب را بكشم جلو دست هايم وسط جمعيت گير كرده است! زن ها هل مي دهند چادرهايشان را گره زده اند دور گردنشان و مشت مي كوبند به هم تا دستشان برسد به ضريح ، با بدبختي يك دستم را پيدا مي كنم و ومي گيرم به ضريح ، 2 دقيقه. وسط زيارت يك زنه از آنور داد مي زند: خب بوس كن ضريحو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!بعد هم روسري ام را مي كشد جلو. من دستم را رها مي كنم، نفسم بند آمده دو نفر از عقب من را مي كشند، يكي چادرم را نجات مي دهد. از روبه رو سه زن عرب زبان كه دستهاشان را گره كرده اند در هم به سمتم مي آيند. زني از ضريح مي رود بالا و هي چوب خادمان را تحمل مي كند، دور مي شوم، دور ، دور ، خيلي دور.
