مريم مرد روياهاي من هيچوقت گيلبرت نبود، آرتور پتيبون هم نبود، حتي جرويس پندلتون هم نبود.
مريم من هيچوقت مرد روياهايم را توي رويا صدانكردم چون نمي شد، چون زبان من را بلد نبود ، چون نمي توانستم عين خيلي روياها او را به روشي بچينم كه براي من باشد. مريم گيلبرت را مي شد در رويا عاشق خود كرد. مي شد توي رويا خود را دختر باغ مخفي دانست يا دست نوازش سوزان ساورباي را روي سر حس كرد اما مريم مرد روياهاي من شبيه من نبود و هيچوقت عاشق من نمي شد اما گهگاهي دستم را مي گرفت و به يك دنياي سبز مي برد ، من آن شرلي نمي شدم؛ من خودم بودم، يك دخترايراني .
مريم من و او سه سال زندگي كرديم وقتي 13 ساله بودم. صبح و شبم او بود مريم و تنها يك راه داشتم اينكه يك روز آنقدر پولدار شوم كه بتوانم بروم ديدنش، آنقدر معروف شوم كه مرا بپذيرد. بعد با خودم فكر مي كردم من را خواهد پذيرفت ؟ خرده نخواهد گرفت كه موهايم طلايي نيست؟ بعد با خودم كلنجار مي رفتم كه با او دست بدهم يا نه؟ كه عشق آدم جزء نامحرم ها حساب مي شود يا نه؟
مريم دردهاي من تمامي نداشت او هيچوقت عاشق من نمي شد چون زن داشت . چون 30 سال از من بزرگتر بود حدودا. چون هم سن و سالهايم bonjovi و ريكي مارتين دوست داشتند . چون من از افشا شدن اين عشق مي ترسيدم. مريم اول ها اسمش را اينطور مي نوشتم:mikel!
بعد ياد گرفتم كه هيچوقت آنقدر معروف نميشوم كه او من را بپذيرد؛ خيلي منطقي؛ خيلي احمقانه.
تنها كار خلاف زندگي ام در مدرسه خريدن نوارهاي او بود و تقسيم هيجانم با آتوسا.
5 سال است كه آتوسا ديگرنيست، دو روز است كه مايكل مرده.
تو يكبار به من گفتي كه هرچند وقت يكبار روياهاي نوجواني ات را دور خودت ميچيني. اما باور كن نمي شود. نمي شود روح اشياء و آدم ها را دور خود چيد.
روياها مي ميرند، مي ميرند.
ما مي ميريم مي ميريم.
