سه سال پیش وقتی توی دفتر یکی از نویسندگان به نام آن دوران(ش ش) نشسته بودیم ناگهان از انجمن یوزپلنگان زنگ زدند .این شد سوژه ی ما که تا 1 سال به او بخندیم.هیچ گمان نمی کردم چند سال بعد این اتفاق گریبان خودم را بگیرد.دارم با انجمن دفاع از یوزپلنگان چند روزی می روم بافق .با آدم هایی که هیچکدامشان را نمی شناسم.می رویم جایی به اسم آهن شهر.آنجا گونه ای از یوزپلنگ زندگی می کند که تنها یوزپلنگ از این نوع است که در دنیا وجود دارد.می روم برای دوچرخه گزارش بگیرم.
این چند روزه حسابی سوژه ی دیگران بوده ام بابت یوزپلنگ ها.
خواهرم می گوید: وقتی آنجا از قطار پیاده شدی یوزپلنگ ها با دامن چین چینی و گروه مارش می آیند به استقبالت.
یکی از دوستان دانشگاهی می گوید: نترس.یوزپلنگ ها هم یوزپلنگ های قدیم.الان می روی و می بینی دارند آدامس می جوند.
بابایم هم دارد از دلشوره می میرد.
یکی از پسرهای دانشگاهمان هم گفت: بی ادبی است اما از طرف من آنها را ببوس.
یکی از همکاران هم می گوید: برای جلد سرت را بکن توی دهان یکیشان و بگو ازت عکس بگیرند.


