بعد از عید یکی از دوستان گفت: میای دوتایی بریم کنیا و تانزانیا؟
و من هم با هیجان گفتم:آررررره
اما بعد به هرکسی درباره ی این اتفاق هیجان انگیز گفتم مسخره م کرد و گفت : همه میرن اروپا ،تو میخوای بری وسط یه عالم وحشی؟
حتی یه نفر هم گفت : اونجا همه هی دورت جمع میشن و بهت دست میزننا.تو برای اونا عجایب غرایبی.
و این شد که من هفته ی قبل رفتم بافق و نمی دانم چرا این اتفاق همانجا افتاد؟!
انقدر آدم دورو برم جمع شد و نگاهم کرد که حد نداشت.
القصه تمام ساختمان های قدیمی این شهر تخریب شده اند و جای خود را به ساختمان های آجر سه سانتی داده اند و جهت اشاعه ی دین خانه ی وحشی بافقی نیز تخریب شده تا حیاط مسجد جامع وسیع تر شود.
این بود که در انتهای سفر ما از قطار جا ماندیم و آقای راننده هم اصلا نمی دانست راه آهن کجاست پس مجبورا یک ماشین گرفتیم تا اردکان و در بین راه 100000 تا کامیون دیدیم که کاشی های میبد را حمل می نمودند .آنگاه قطار را دیدیم و دویدیم و راننده داد زد: پول من!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
و ما بازگشته و پولش را دادیم و شبیه به یوزپلنگ دوباره دویدیم و خود را پرت کردیم در قطار. ما که قرار بود 9 از یزد راه بیافتیم ساعت 11:30 خود را به کوپه مان رساندیم و دیدیم یک نفر را دارند آن تو می گردند و پلیس در کوپه ی ماست .....
این بود انشای من

