بعضی وقت ها چقدر زندگی مجردی می چسبد. تازه ساعت 11 شب ولو می شوی جلوی تلویزیون و فیلم می بینی و ساعت 3 صبح می خوابی.از آنور 11 پا می شوی و کامپیوتر روشن است ، با موسیقی فولکلور روسی و فرانسوی و ایتالیایی .اوه از دیشب یک عالمه لیوان مانده که تویش چایی خورده ای.حس غذا پختن هم که نیست؛کباب ماهیتابه ای یا ماکارونی بهترین راه حل است.شاید هم امروز از آن روزهاست که خواهر بزرگه دعوتت کرده ناهار بیرون یا خانه شان؟ موسیقی بلند و پرده هایی که یادت می رود بکشیشان تا خانه روشن شود.در تاریکی می نشینی به تصویرسازی یا کتاب خواندن؛ساعت ها .آشغال ها را هم فردا خواهی گذاشت دم در.حالا نوبت پرو کردن لباس هاست.همه شان را از کمد می کشی بیرون.و بعد حوصله نداری جمعشان کنی،به خاطر همین می چپانیشان توی کمد تا فردا پس فردا جمعشان کنی.آنوقت گرسنه ات است به جای چای قهوه و نسکافه و کلوچه ای چیزی و فکر کردن راجع به اشتباهات بزرگ زندگی ات.حالا شب است موقع فیلم دیدن رسیده.
پیوست:می خواهم مدتی ننویسم.شاید یک ماه .شاید دوماه.شاید بیشتر
پایان


